| اسماعیل دقایقی | |
|---|---|
| شهید اسماعیل دقایقی | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | ۱۳۳۳ ، بهبهان ، خوزستان |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۲۸ ، شلمچه |
| نیرو | |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | پاسدار |
شهید اسماعیل دقایقی در سال ۱۳۳۳ در شهرستان بهبهان به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود. پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. بیست و هشتم دیماه ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.
زندگینامه
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصلهای نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانوادهاش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانسهای علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر داییاش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس مینمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عدهای از دوستانش برای راهاندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیشقدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گامهایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهمترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازماندهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایشهای دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالیکه فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالیکه 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.[۱]
خاطرات
- حکم
وارد مقر سپاه کهاش، چشمش به مرد جا افتادهای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک میزد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بیخیال نشان دهد. اون هر دفعه پکهای عمیق تری به سیگارش میزد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمیداد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس میزد که آن مرد را برای چه گرفتهاند. نگاهش قدمهای یکی از بچهها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمهای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتینهای یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پروندهات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه میکرد.
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده!
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشمهایش را چرخاند.
شرب خمر یعنی چه!؟
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ از بوی گند دهانش معلوم است!
شما مگر دهانش را بو کردید
بله!
حرفهای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم میریخت احساس میکرد بچهها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کردهاند. دیگر جلوی خودش را نمیتوانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه میافتید و دهانشان را بو میکنید که ببینید. مشروب خوردهاند؛ یا نه. استغفرالله اما ...
اما ندارد!
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! بچهها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفهای او آنها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ میدانید که عراقیها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! میدانید که خرمشهر دارد محاصره میشود؟! میدانید که اگر پای عراقیها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی میافتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغهها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفهای اسماعیل بچهها را شرمنده کرده بود اما آنها به او عشق میورزیدن و از این سرزنشها ناراحت نمیشدند رابطه آنها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفهای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتفهای مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرتخواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرفهایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمهباز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.[۲]
- ازدواج
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز میکند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانوادهام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی میکنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» [۳]
- انتهای یک جاده
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقیها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین مینشست. یکی از همان گلولهها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازههای بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عدهای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقیها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق میدادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی میکرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همهاش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راهها، بهت جادهای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمبهای خوشهای زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...[۴]
- بازگشت
یک سالی میشد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور میکرد. از این رو مقابله با آنها و حفاظت از شخصیتهای روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب میآمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزشها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهکها کار سختی به حساب میآمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما میدانست که این ایثار در جبهههای جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه میگذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش میگرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتابهایش را دوره کند. به سراغ کتابهای علوم دینی و بحثهای فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحثها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق میکرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آنها حاضرند سالها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچههای جنگ عوض کنند.
یک روز وقتی در میان کتابها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جملهای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید میکردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»
دیگر نمیتوانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامهای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه میآیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.[۵]
- سوسنگرد
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش میشناخت و میدانست عراقیها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد میآیند خدا خدا میکرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز میآمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشههایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار میکشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقیها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقیها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست میکردند شهر سقوط میکرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عدهای زیادی را هم با خود آورد بچههایی که هر نفرشان میتوانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.
عراقیها تا کجا پیش آمدند؟
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانکهایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ... اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ میداد و راجع به محاصره سوسنگرد میگفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد.
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب میشناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمدهایم پس بسمالله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهیاش را به خوبی تجربه کرد. تجربهای که سالها با او بود و آن را به کار میبست. تجربهای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهانآرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سالهای عمرش میدانست.[۶]
- مهریه ازدواج
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !)) من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم. [۷]
- اختلاف با خانواده
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.
- ماشين كولر دار
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!» سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!» وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»[۹]
وصیتنامه
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو میخواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم میآید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»
پدر و مادر گرامی!
در مقابل شما شرمندهام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...
همسر محترم:
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.
برادران و خواهران! برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را میخواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه میکنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.
پاسدار اسماعیل دقایقی[۱۰]
نگارخانه
پانویس
- ↑ سایت صبح
- ↑ نرمافزار\MOHAJER 9.htm
- ↑ نرمافزار\badr07.htm
- ↑ نرمافزار\MOHAJER 16.htm
- ↑ نرمافزار\MOHAJER 11.htm
- ↑ نرمافزار\MOHAJER 10.htm
- ↑ نیمه پنهان ماه4 ص 26و27
- ↑ نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید
- ↑ سایت ساجد
- ↑ سایت صبح