شهیدامیر جلیلی آزاد دولو

تاریخ تولد : 1349/09/24 نام : امیر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : جلیلی‌ازاددولو تاریخ شهادت : 1366/11/01 نام پدر : نصراله‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : انصارالحسین‌

خاطرات

• به یاد دارم قبل از جبهه رفتنمان در شهرستان خودمان فردی بود که دوست من وامیر محسوب می شد .جوانی بود خوش سیما که البته علاقمند به دختری ثروتنمند شده بود که به علت فرق طبقاتی دیگر نتوانست با او ازدواج کند ودیوانه شدو بیماری اش به این صورت بود که لباسهای خود را از تن بیرون نمی آورد و حمام نمی رفت وهمیشه سر کوچه می ایستاد این بیماری تا 7-8 سال وحتی بیشتر هم طول کشید ودقیقاً یادم است که تمام اطرافیان و پزشکان از او قطع امید کرده بودند وتشخیص پزشکان درباره او ، بیماری جنون بود ودر همین ایام بود که امیر از این موضوع مطلع شد وبا او صحبت کرد وگفته های او چنان تاثیر گذاشت که بعد از چند سال بیماری ودرمان نشدن پس از یکماه ازتباط مستمر با امیر این فرد با لباسهای نو وکفش نو وریش تراشیده وارد خیابان شد وقتی او را دیدم چنان سر حال ونورانی بود و از امیر صحبت می کرد که به من اعتماد به نفس داد و من تعجب کرده بودم والان هم که یک پزشک هستم تعجبم بیشتر شده است چرا که بعد از این قضیه به جبهه رفتیم وامیر دیگر برنگشت واولین کسی رادیدم که لباسهای کهنه ی خود را مجدداً پوشیده است او بود ومن هم می خواستم نقش امیر را برای او بازی کنم وحتی در دوران دانشجویی با مشورت اساتید خود وبیمارستان ابن سینای مشهد هم نتوانستم حتی ذره ای روی شخصیت بیمار تاثیر بگزارم. • به یادم دارم در دوران دبیرستان که بود یک روز ربیرستانشان - دبیرستان حسن آبادی- آتش گرفته بود و امیر بین 40 نفر محصل به تنهایی رفته و آتش را خاموش کرده بود. و حتی در آن آتش مقداری از ابرو و مژه های امیر سوخته بود • به یاد دارم هنگام اعزام به عملیات نام چهار نفر اعلام شد که اینها نمی توانند به خط مقدم بروند و مدارکشان ناقص است . امیر هم یکی از آنها بود . امیر به قدری از این قضیه ناراحت شد که من تا آن موقع در دوران دوستی خود ندیده بودم و با عصبانیت تمام به من گفت : بلند شو کار دارم . گفتم : چکار داری ؟ گفت: می خواهم پیش فرمانده گروهان بروم تا من را به عملیات ببرند . گفتم: امیر ناراحت نباش خوب چه اشکالی دارد عملیات بعد می روی . خیلی ناراحت شد که من رنجیده خاطر شدم ولی چیزی نگفتم وقتی به دفتر فرماندهی رسیدیم ، جناب آقای قالیباف فرمانده لشگر و آقای رجب محمد زاده فرمانده گردان و بقیه حاضرین که من نمی شناختم در جلسه حضور داشتند . امیر با شجاعت و بدون هیچگونه ترسی درب را زد و اجازه حضور خواست و تمام حاضرین نگاهشان به طرف ما دو نفر دوخته شد. آقای محمد زاده فرمانده گردان گفتند :‌چه شده است ؟ امیر گفت : می خواستم خدمتتان عرض کنم که من با شما به عملیات بیایم و چنان با صداقت گفت :‌که فرمانده گفت : اسم شما را حذف کردند . برای چه می خواهی به عملیات بیایی ؟ امیر در جواب گفت : دولت برای آمادگی نیروها هزینه مصرف کرده و من باید در عملیات شرکت کنم و فرمانده به ایشان قول داد که وی را به عملیات ببرند . و امیر در عملیات شرکت نمود • به یاد دارم در دوران جنگ در منطقه عملیاتی گلان شبهای قبل از عملیات را در سوله بسر می بردیم که کنار کوه توسط برادران جهاد آماده شده بود . مراسم دعا و نماز جماعت و بخصوص نماز شب در آن زمان در گروهان ما امری همیشگی بود . و همه برادران بیدار می شدند و نماز شب می خواندند . بعد یک روز یکی از برادران بسیجی پیش من آمد و گفت :‌فلانی شما با امیر دوست هستی لطفاً او را نصیحت کن تا نماز شب هم بیدار شود و بخواند چون تنها کسی که نماز شب نمی خواند ایشان است . من هم با یک حالت پدرانه و با طمأنینه شروع کردم به نصحیت کردند و امیر هم فقط گوش می داد و چیزی نمی گفت . پس از پایان صحبتهایم با خود نتیجه گیری کردم که حتماً دوست ندارد نماز شب بخواند و از این همه بی تفاوتی او نسبت به خودم کمی ناراحت شدم گویی اصلاً مرا بچه ای می دید . چون من گفتم : بچه ها گفته اند اگر نماز شب بخوانی ثواب دارد و اگر بیدار شوی خوب است و بعد از سالیان سال فهمیدم من در چه خیال و فلک در چه خیال . چرا که در آن زمان بخاطر همین حرکت امیر در بین بچه ها آن زمان نوعی بدبینی نسبت به او به وجود آمده بود و بعد از شهادتش فرمانده گروهانمان را دیدم که بر سر مزار امیر می گرید و می گوید همیشه من او را بیدار می کردم تا تنها نماز شبش را بخواند تا هیچکس در آن ساعت او را نبیند و برای من درسی شد که تا به امروز هم در زندگیم تأثیر عمیق دارد و در تمام مسائل زندگیم سعی خودم را براین معطوف می کنم که با خدای خود خلوت کنم و از او بخواهم و به مصلحت اجتماعی خود کمتر اعتنا کنم • - یادم می آید در زلزله استان گیلان که منطقه تخریب شده بود ، امیر به همراه دوستان و معلمش درس را رها کرده و برای کمک به زلزله زدگان گیلان مشغول جمع آوری کمکهای نقدی و غیرنقدی شدند و زمانی که صحنه زلزله را از تلویزیون می دید دلش می سوخت و حتی گاهی اوقات گریه می کرد و هر چه را که در منزل می دید می گفت : مادرجان ، این اضافی است ما که آن را لازم نداریم ، پس برای منطقه زلزله زده بفرستیم . خیلی برای بچه هایی که در زلزله والدین خود را از دست داده بودند می سوخت و گریه می کرد و چون خواهر نداشت به من می گفت : مادرجان ،‌بروید از این دختربچه هایی که والدین و اقوام خود را از دست داده اند بیاورید تا ما هم خواهر داشته باشیم که متأسفانه چندین جا را اقدام نمودیم اما نتیجه نگرفتیم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۷ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۷:۲۲