شهیدبرجعلی پیرایش

شهید برج علی پیرایش

تاریخ تولد :1342/04/11 تاریخ شهادت : 1364/04/26 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :شهرستان های استان تهران - اسلامشهر - امامزاده عقیل

زندگینامه

شهید برج علی پیرایش در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و در آذربایجان شرقی، روستای آلوچین درس ابتدایی را به مکتب رفت. سپس به کشاورزی مشغول شد تا هم یاریگر پدر سالخورده اش باشد هم این که جای برادر بزرگش که معلول بود را برای خانواده پر کند. در سن 16 سالگی پدر مهربانش را از دست داد و بار مسئولیت زندگی خانواده اش را به دوش کشید.

در دوران انقلاب در سال 1357 در روستا، پس از بازگشت از سر کار به مسجد می رفت و با نوجوانان در مورد امام و انقلاب صحبت می کرد. در تظاهرات و راهپیمایی شرکت می کرد و از بازگشت امام خمینی به کشور بسیار خوشحال بود.

اهل نماز بود و در مراسمات مذهبی دعای توسل و مجالس عزاداری حضوری فعال داشت و هم سن و سال های خود را هم به برپایی مجالس دعا و نیایش تشویق می کرد. همچنین احترام به والدین را به آنها سفارش می نمود.

او خیلی مهربان و دوست داشتنی بود و همه آشنایان، دوستان به شجاعت، غیرت، حجب و حیای او اعتراف می کنند. به ناموس مردم نگاه نمی کرد، به حریم مقدس اسلام و قرآن احترام می گذاشت. به عزاداری امام حسین (علیه السلام) فوق العاده اهمیت می داد. در ماه محرم زنجیر می زد و با آن سن و سال کم اشک می ریخت.

انسانی فهمیده و باشعور بود و مشکلات زندگی را درک می کرد. برای پدر و مادرش احترام زیادی قائل بود. اخلاقش خیلی خوب بود و هیچ کس بدی و آزاری نمی رساند گویی برای خانواده مهمان بود. بسیار باادب بود و در سلام کردن پیشی می گرفت.

در سن 18 سالگی راهی خدمت مقدس سربازی شد و دوره ی آموزشی را در عجب شیر گذراند سپس به شیراز اعزام گردید. هر موقع به مرخصی می آمد سفارش می کرد امام را و رزمندگان را خیلی دعا کنید، چرا که دعای شما، رمز پیروزی رزمندگان اسلام است.

در آخرین مرخصی که به خانه آمده بود عکس جدید خودش را به خانواده نشان داد و گفت: مادر! نمی دانم شهید می شوم ولی این عکس ها را از من به یادگاری داشته باشید چون برای بعد از شهادتم مناسب است. این کلام شهید هیچ موقع از یاد خانواده اش نمی رود که می گفت: «مادر! دوست دارم شهید شوم.»

سرانجام شهید برج علی پیرایش پس از حدود 19 ماه حضور در منطقه پاوه در تاریخ 1364/06/04 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

خاطرات

خاطره ای از زبان مادر شهید

پسرم فکر همه چیز را می کرد و می گفت: مادر! اگر من از سربازی سلامت برگردم از شرمندگی شما در می آیم و همه زحمات شما را جبران می کنم. چون بعد از فوت پدرم شما در مضیقه بودید. در روستا با مشکلات زیادی زندگی کردید و به تهران آمدید. بچه های کوچک را بزرگ کردید و برادر معلولم خیلی برای ما زحمت کشیده است. مادرجان! اگر شهید شدم از تو عاجزانه می خواهم مرا مورد عفو، لطف و عنایت خودتان قرار دهید.

برج علی ما را به دینداری دعوت می کرد و می گفت: مادرجان! به شما وصیت می کنم هر موقع من شهید شدم و زیارت امام امت قسمت شما شد، از آقا بخواهید برای پیروزی اسلام دعا کند و برای روح شهیدان از خداوند طلب مغفرت نماید.

در آخرین مرخصی در تابستان 1364 که یک ماه به پایان خدمتش مانده بود از جیبش 6 قطعه عکس 4×3 در آورد و به ما گفت: اگر من شهید شدم همین عکس ها برای اعلامیه و حجله من خیلی خوب است.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۲۸ شهریور ۱۳۹۸، در ‏۱۰:۱۴