تاریخ تولد : 1340/01/01
نام : حسین
محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : جلینی
تاریخ شهادت : 1367/05/05
نام پدر : علی
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : معاونفرماندهگروهان ـ ادوات
گلزار : بهشتشهداء
خاطرات
- چهارم مرداد ماه سال 67 هنگام عملیات مرصاد، من وحسین که جزو کادر گردان جند ا... بودیم به سمت اهواز براه افتادیم.سپس از لشکر 5 نصر به پادگان چراغچی رفتیم. حدودا" ساعت سه بعد از ظهر بود که یکی از بچه های تدارکات گردان جند ا... به نام آقای شیرخانی پیش من آمد وگفت:حسن، احتمالا" امشب عملیات خواهد بود و برادرت هم در آن شرکت می کند. اگر موافقی نزد برادرت برویم و احوالش را بپرسیم. من هم گفتم: اشکالی ندارد سپس نزد فرمانده مان ، سراجی رفتیم و از او اجازه رفتن را گرفتیم. وقتی به گردانی که حسین در آنجا بود رسیدیم، ناگهان او را دیدم وپشت سرش به راه افتادم. برادرم به حاج آقای تشکری مسؤول گردانشان می گفت: امشب چند تا حورالعین نصیب من خواهد شد. حاج آقا گفت:اصلا" از کجا معلوم به شهادت برسی؟ گفت: دیشب خواب دیدم که اسبی سفید یقه مرا گرفت و گفت: حسین بیا برویم دیگر هیچ راهی نمانده است. امشب حتما" باید با من بیایی در همین گیر و دار بودم که از خواب بیدار شدم.وقتی حرفهایش تمام شد ، صدایش کردم و گفتم: برادر، دیدم صورتش را برگرداند وگفت : شما کجا؟ اینجا کجا؟ گفتم آمدیم احوالتان را بپرسیم. گفت: حسن جان ، امشب می خواهیم به عملیات برویم مواظب زن و فرزندانم باش . گفتم: به روی چشم . گفت:یقین دارم اگر امشب بروم دیگر بر نخواهم گشت. هنگام اذان مغرب وسایل مورد نیازش را تحویل گرفت تا به عملیات برود از همانجا باهم خداحافظی کردیم و من به موقعیت خودمان برگشتم. صبح زود یکی از بچه های بسیج به نام آقای کوشکی پیش من آمد وگفت: حسن می دانی چه خبراست ؟ گفتم : نمی خواهد بگویی حتما" حسین شهید شده است چون دیروز خود حسین به من گفت: که امشب حتما" شهید خواهم شد. خلاصه نزد جناب سرهنگ سراجی رفتم و گفتم: می خواهم جنازه برادرم را از از خط مقدم آورده و از آنجا به سبزوار ببرم. ایشان گفتند : از کجا مطمئنی که شهید شده است. گفتم: خبرش را برایم آوردند. خلاصه پس از اینکه ایشان اجازه صادر کردند رفتم خط مقدم و جنازه ایشان را از طریق هواپیما به سبزوار بردم .
- در جبهه شلمچه ، حسین به برادرش می گوید : برادروقتی شهید شدم مواظب بچه هایم باش ، که برادرش به او می گوید : چه می گویی مگر دیوانه شده ای ؟ او می گوید : دیشب سوار یک اسب سفید شدم وبه منطقه رفتم . من صبح بر نخواهم گشت ، مواظبشان باش و از آنها به خوبی نگهداری کن .
- اوایل انقلاب بود که قرار شد عده ای به اتفاق یکدیگر به آرشامکو آمده واز آنجا برای تظاهرات به سبزوار برویم . هنگامی که می خواستیم سوار ماشین بشویم ، مادر حسین گفت : تو چون سنت زیاد است اشکال ندارد بروی اما نمی خواهد حسین را همراهت ببری من در جوابش گفتم : مگر خون پسر تو از خون علی اکبر امام حسین (ع ) سرخ تر است ؟ که از آمدن او ممانعت می کنی ؟ وقتی این را گفتم وبه طرف ماشین به راه افتادم دیدم حسین زودتر از همه در ماشین نشسته و آماده است تا به همراه ما برای تظاهرات به سبزوار بیاید .
- یک شب پدر از من خواست تا به تا به دنبال حسین به پایگاه بسیج بروم تا به اتفاق او برای خرمن کوبی به مزرعه برویم. وقتی به پایگاه رفتم وموضوع را به حسین گفتم او در جواب گفت: نیم ساعت دیگر خواهم آمد. گفتم : بابا همین الآن با تو کار دارد. گفت: الآن حدود پنجاه نفر بسیجی در اختیار من هستند، باید به اینها آموزش بدهم، چون در این اوضاع و احوال آموزش دادن به این افراد واجب تر از خرمن کوبی است .
- وقتی که پسر بزرگم را حامله بودم ، یک روز هنگام رفتن به روستا در بین راه ماشین دچار اشکال شد به همین خاطر حسین توقف کردتا ماشین را درست کند ، کنار جاده جالیز هندوانه ای بود و من وقتی چشمم به آن افتاد به راه افتادم تا هندوانه ای بچینم که حسین متوجه شد وبه من گفت : امکان داردصاحبش راضی نباشد واگر بخوری روی بچه اثر بدی می گذارد .
- آخرین عملیاتی که من در آن شرکت داشتم عملیات قدیر بود که بعد از آن قطعنامه 598 اعلام شد. آنجا اطاعت پذیری رزمنده ها از رهبرشان مشخص شد. اوایل صبح که قطعنامه اعلام گردید، بچه ها شدیدا ابراز ناراحتی می کردند که چرا قطعنامه به تصویب رسیده است. ولی همین که مشخص شد قطعنامه از طرف امام پذیرفته شده است ، همه بچه ها به گریه افتادند خصوصا وقتی که پیام امام را راجع به قطعنامه از رادیو شنیدند .
- حسین در منطقه شلمچه هنگام عملیات قدیر تیری به چانه اش اصابت می کند . دوستانش به او می گویند جلوتر نرو ، برگرد . ولی دوباره تیری به پایش می خورد وباز به او می گویند برگردد، ولی او می گوید تا نفس در سینه هست باید جنگید . آری او جنگید تا وقتی به شهادت رسید .
- دستور عملیات قدیر سه چهار روز بعد از پذیرش قطعنامه داده شد . و هدف آن شامل آزاد سازی منطقه هایی می شد .که تحت تصرف دشمن بود . یادم هست هنگام آماده شدن برای عملیات به علت اینکه نیروها خیلی کم بودند از فرمانده همان سئوال کردم که حاج آقا با این وضعیت پشتیبان ما کیست ؟ ایشان فرمودند پشتیبان شما خداست امیدتان به خدا باشد . با این روحیه به طرف مناطق عملیاتی حرکت کردیم و یکی از گردانها یی که وارد عمل شد ما بودیم قبل ازآنکه گردانی از برادران مشهدی وارد عمل شده بودند که متأسفانه به میدان مین برخورد کردند . برادر جلینی به فرماندهی شهید کسکنی به طرف سه راهی حرکت کردند که دشمن روی آن خیلی سرمایه گزاری کرده بود . به آن سه راهی در منطقه حسینیه کوشک قرار داشت و به سه راهی حسینیه معروف بود . بقیه خط آزاد شده بود و فقط سه راهی مانده بود که ما از بقل حمله کردیم و برادر جلینی و همراهانش از روبه رو فشار می آوردند که نهایتاً منجر به شهادت چند تن از این عزیزان شده بود . وقتی به آن منطقه رسیدیم کلاه آهنی حسین را دیدم که آنجا افتاده است پس از شهادت این عزیزان و به دلیل زحمت زیاد آنان خط آزاد شد .[۱]