بسمه تعالی
تاریخ تولد : 09/069/1338
تاریخ شهادت : 21/05/1374
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : اردبیل – مشگین شهر - پریخان
rId6
زندگی نامه
شهید حسین حضی زاده پریخانی در نهمین روز از ماه آذر سال یك هزار و سیصد و سی و هشت در روستای پریخان ( واقع در 2/5 كیلومتری شهرستان مشكین شهر ) چشم به دنیا گشود تا یكی دیگر از دلاور مردان عرصهی جنگ و شهادت باشد. شهید حسین اولین فرزند خانواده بود و در یك خانواده هشت نفری با سه برادر و سه خواهر زندگی می كرد .
پدر وی مرحوم آقای گل محمد حضی زاده پریخانی مردی متدین و مذهبی بود و مادر شهید سركار خانم صدف مهدی اوغلی می باشد كه دلیر مردانی چون شهید حسین حضی زاده در دامن چنین مادرانی تربیت یافته و افتخار آفریده اند .
سركار خانم صدف مهدی اوغلی از دوره پیش از تولد و تولد شهید چنین می گوید:
شهید اولین فرزند زندگی مشتركمان بود و به یاد و نام و ادامه دهنده راه امام حسین علیه السلام نام حسین را برای فرزند شهیدم برگزیدیم در آن زمان وضع مالی مان چندان خوب نبود و پدر خانواده ( مرحوم گل محمد ) از طریق كار در زمین های كشاورزی كه داشتیم مایحتاج زندگی را تأمین می كردند و از لحاظ روابط اجتماعی با اهل روستا خوب و صمیمی بودیم و از احترام خاصی برخوردار بودیم. در آن زمان به دلیل نبودن امكاناتی چون مهد كودك شهید سابقه حضور در چنین مكانهایی را نداشتند شهید بچه آرام و مؤدبی بود به مادر شوهرم می سپردم و كارهای خانه را انجام می دادم .
مادر شهید از دوران كودكی ( 6 تا 12 سالگی ) شهید چنین می گوید:
وضع مالی مان باز چندان تعریفی نداشت ولی از لحاظ روابط اجتماعی با كسی مشكلی نداشتیم و با همة آشنایان مثل اعضاء خانواده بودیم شهید را در سن هفت سالگی به مدرسه روستای پریخان ( روستای محل زندگی مان ) بردیم و در آن جا ثبت نام دادیم در انجام تكالیف و نحوه درس خواندن در حد متوسط بود در این دوره شهید بیشتر با بچه های همسایه و همكلاسی هایش بود و در كوچه، بازیهای گروهی قدیمی انجام می دادند همیشه در ماههای فصل زمستان زیر كرسی دور هم جمع می شدیم چون در آن زمان تلویزیون و... نبود و به قصه ها و داستانهای بزرگان فامیل گوش فرا می داد .
مـادر شهید از دوران نوجوانی ( 12 تا 18 سالگی ) مقطع راهنمایی ـ دبیرستان شهید چنین می گوید:
وضع اقتصادی مان چندان فرقی نكرده بود باز همچنان در روستای پریخان زندگی می كردیم. هم به دلیل وضع مالی بَد خانواده و هم كمك كردن فرزند شهیدم در كار مزارع و نبودن مدارس راهنمایی و …شهید ادامه تحصیل ندادند و فقط سه سال سابقه حضور در سنگر مدرسه برای مبارزه با جهل و بیسوادی را داشتند. در این دوره از بهارِ زندگی فرزند شهیدم، جَو روستا آرام بود و همه به كار و حرفه خود مشغول بودند بیشتر این دوران را در زمین كشاورزی و اوقات بیكاری را با جوانان روستا می گذراند. رابطه فرزند شهیدم با تمام خواهر و برادرانش گرم و صمیمی بود .
اگر یكی از اعضاء خانواده، ناراحت و غمگین بود سعی در حل مشكل و ناراحتی اعضاء خانواده می كرد ولی چندان در كار خانه كمك نمی كرد همه فامیل و همسایگان از شهید راضی بودند و هر موقع هم نامی از ایشان به میان می آید همه به نیكی از شهید یاد می كنند در این دوران اكثراً با جوانان روستای خودمان بود و اهل خلاف و این جور كارها نبود و بچه سالمی بود. همیشه احترام من و پدرش را نگه می داشت مخصوصاً به پدر مرحومش احترام خاصی قائل بود. در این دور باز اوضاع روستا آرام بود ولی كلاً شهید كاری به كار كسی نداشت و اهل نماز و روزه بود بیشتر اوقات نماز ش را اول وقت می خواند. شهید بچهی بسیار با فهم و شعوری بود روزی پدرش مریض بود كه پدرش را نگذاشت سرِ زمین برود و خودش به تنهایی تمام كار كشاورزی آن روز را انجام داد .
مادر شهید از دوران جوانی ( هجده سالگی تا … ) شهید چنین می گوید:
در این مدت شهید هم چنان در كار كشاورزی به پدرشان كمك می كردند تا این كه در سن 22 سالگی به جبهه نور علیه ظلمت به خدمت مقدس سربازی اعزام شدند در زمانی كه در جبهه نور علیه ظلمت بودند به عنوان سرباز وظیفه ( پیاده ) در گردان 140 لشكر 21 حمزه خدمت می كردند در این دوران هم بیشتر دوستان شهید مثل خودش از بچه های پاك و مسلمان بودند كه از لحاظ اعتقادی و مذهبی، در راه اسلام و دین و قرآن بودند شهید به خاطر كمی سواد چندان اهل مطالعه نبود و بیشتر این دوران را تا قبل از اعزام به جبهه در زمین های كشاورزی مان بود .
می توانم بگویم بیشتر عمر فرزند شهیدم در مشكلات و رنج بود ولی هیچ موقع ندیدم كه جلوی مشكلات خم به ابرو بیاورد و بسیار صبور بود آرزویش، آرزوی سلامتی والدین و اینكه كشور عزیزمان همیشه در آرامش باشد و به بزرگترین آرزویش كه نائل آمدن به درجه رفیع شهادت بود که رسیده است .
شهید، بسیار قانع بود و پولهایش را زیاد به هَدر نمی داد هر موقع پدرش می خواست به شهید، پول تو جیبی بدهد ( مخصوصاً در دوران سربازی اش ) می گفت: پول دارم شاید خودتان نیاز داشتید .
مـادر شهید از دفاع مقدس شهید چنین می گوید:
فرزند شهیدم جنگ را زور و اجبار از طرف رژیم بعثی عراق می دانست كه اوایل جنگ تحمیلی بود كه به خاطر وجدان و دفاع از خاك و وطن در مورخه 18/01/1360 در سن 22 سالگی به خدمت مقدس سربازی اعزام شدند و پس از شش ماه خدمت صادقانه در راه كشور و وطن در مورخه 1360/07/10 در جبهه پُل كرخه هنگام درگیری با ارتش عراق در اثر اصابت تركش خمپاره از ناحیه مغز به علت خونریزی مغز، قسمتی از استخوان جمجمه اش را از دست داده و در سرش تركشِ خمپاره باقی مانده بود و معافیت داده و جانباز جنگ تحمیلی به حساب می آمدند .
مـادر شهید از دوران ازدواج و تشكیل خانواده شهید چنین می گوید:
فرزند شهیدم، خودشان همسرشان را انتخاب كرده بودند كه بعد از معرفی به ما و مورد تأیید بودن از طرف ما به خواستگاری شان رفتیم و معیار فرزند شهیدم ایمان و با حجاب بودن همسر آینده شان بود و بلاخره در مورخه 13/01/1365 به عقد دائم هم در آمدند و مراسم عقد بسیار ساده و به سبك مذهبی برگزار شدكه علاوه بر سادگی، مراسم به خوبی برگزار شد كه شهید و همسرشان بعد از، ازدواج همچنان با ما و در روستای پریخان زندگی می كردند .
رابطه اش با همسرش بسیار گرم و صمیمی بود احساس می كردیم كه بعد از، ازدواجش چندین سال بزرگتر و بزرگتر شده است. شهید بعد از، ازدواجشان ماشین باربری خریده بودند و اكثراً محصولات كشاورزی و میوه به شهرستان ها می بردند و از این طریق نیاز خانواده را تأمین می كردند هر موقع كه از شهرستان ( از سرِ كار ) می آمد اگر نصفِ شب هم بود به ما سر می زد و احوالی از ما می گرفت و بعد پیش زن و بچه هایش می رفت .
سركار خانم ربابه تنها خیاوی همسر شهید حسین حضی زاده پریخانی از دوران ازدواج با همسر شهیدش چنین می گوید:
در آن دوران ( سال 1364 ) كه ما، در شهرستان مشكین شهر زندگی می كردیم و خانواده شهید در روستای پریخان زندگی می كردند كه با شهید حسین حضی زاده آشنا شدم ایمان و صداقتی كه از ایشان شنیده بودم باعث عشق زیاد من به شهید شد با رضایت والدینم به عقد هم در آمدیم. شهید بعد از عقد خوانی ماجرای مجروحیت و وجود تركشِ خمپاره در مغزش را گفت. ولی با وجود مخالفت بعضی از آشنایان قبول كردم كه با ایشان ازدواج كنم و هم اكنون هم افتخار می كنم كه به مدت ده سال پرستارِ یك جانباز جنگ تحمیلی بودم در هنگام ازدواج شهید 27 ساله و من 24 ساله بودم وضع مالی مان در اوایل زندگی مان چندان تعریفی نداشت ولی با بَد و خوبش می ساختیم و زندگی آرامی داشتیم شهید اوقات فراغت چندانی نداشت چون با ماشین باربری كه داشت بیشتر در بین راه و در شهرستانها بود و مدت كوتاهی را كه در خانه آن هم برای استراحت به سر می بردند دلم راضی نمی شد كه در كارهای خانه به من كمك كند .
شهید به خانواده شان مخصوصاً والدینش عشق می ورزید به پدر و مادر من هم بسیار ارزش و احترام قائل بودند و حتی می توانم بگویم مثل پسر برای آنها بود. از انسان های بَد و اهل خلاف بدشان می آمد همسر شهیدم مدت پانزده سال بود كه با مشكلات و رنج و دشواری دست و پنجه نرم می كردند ولی در این مدت كوچكترین شكوه و یا ناشكری از طرف ایشان ندیدم بلكه همیشه شكرگزار بود .
یكی از دوستان صمیمی شهید، جانباز جنگ تحمیلی آقای عقیل موسوی می باشد كه همیشه از ایشان به نیكی یاد می كند و می گوید می توانم بگویم شهید حسین برای ما الگو بود چه در مردانگی و چه در ایثار و …
آرزوی همسرِ شهیدم به سر و سامان رساندن بچه ها بود و بزرگترین آرزویش كه برای ما هم افتخار است لقاء به پروردگارش بود در مدت كوتاهی كه به خانه می آمد دلِ همه بچه ها را كه ( صاحب سه دختر و یك پسر می باشد ) شاد می كرد و برخورد خوبی با بچه ها داشت همیشه نماز را اول وقت می خواند و در مراسم عزاداری شركت می كرد و عاشق مكتب امام حسین بود یكی از خصوصیات بارز اخلاقی همسر شهیدم شكرگزاری و قانع بودن شهید بود حتی به یاد دارم هر غذایی را كه می پختم و سرِ سفره می گذاشتم هیچ گله ایی در كیفیت و یا كم و یا بَد بودن غذا نمی كرد و همیشه شكر پروردگار می كرد .
شهید همیشه حجاب را توصیه می كرد و همیشه رسیدگی و مواظب بودن از بچه ها را تأكید می كرد كه در تربیت مخصوصاً درس خواندن آنها تمام سعی ام را بكنم و سنگ تمام بگذارم همسر شهیدم پس از 15 سال درد و رنج و در آرزوی شهادت پس از دو هفته بستری در بیمارستان تهران و قطع امید كردن پزشكان متخصص به خانه مادرشان در روستای پریخان برده شدند و پس از دو ماه بستری در رختخواب در مورخه 21/04/1375 به آرزوی خود نایل آمدند. قبل از شهادتشان، بچه ها را به من سفارش كرده و سپردند كه من هم از خداوند یاری و همت خواستم تا حداقل به آخرین وصیت همسر شهیدم به نحو احسن عمل كنم و خداوند را شاكرم كه در هر مشكلی و هر جا كه به بن بست رسیدم دستِ غیبی، آن مشكل را برایم حل كرده و مرا تنها نگذاشته و همیشه یاد و خاطره شهید با من است و هم اكنون پیكر پاكش در روستای پریخان ( زادگاهش ) به خاك سپرده شده است
خاطرات
زینب حضی زاده فرزند ارشد شهید حسین حضی زاده از خاطرات پدر شهیدش چنین می گوید:
پدر شهیدم از همان كودكی من به حجاب و رعایت حجاب تأكید می كرد به یاد دارم كه به من می گفت همیشه كه می خواهی به بیرون بروی روسری سرت بیانداز و برو. ( با وجود سن كم من )
به تحصیلات و درس خواندن ما بیش از حد تأكید می كرد و می گفت: در زمان كودكی خودم به دلیل نبودن امكانات چندان بهره ایی از تحصیل نبردم ولی می خواهم شما به جایی برسید و بدین خاطر من را به شهرستان مشكین شهر آورد و برای كلاس اول ابتدائی ثبت نام داد و من در خانه مادربزرگم می ماندم. بهترین خاطره ایی كه از پدرم دارم این بود كه همیشه پنج شنبه ها به دنبال من می آمد و به روستای پریخان خانه خودمان می برد و بدترین خاطره ام زمان شهادت پدرم بود با وجود هشت ساله بودنم ولی تصاویری چند از غُسل دادن پدرم در روستای پریخان و مراسم تشییع جنازه پدرم در ذهن دارم ولی از شركت كردن من در مراسم دفن پدرم خودداری كردند وقتی كلاس دوم و سوم و … را می خواندم هر وقت پنج شنبه ها فرا می رسید چشم به راه پدر شهیدم می ماندم كه به دنبالم می آید.[۱]