شهید ابوالفضل خادمان الحسینی اشکذر نام : ابوالفضل محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خادمانالحسینیاشکذر تاریخ شهادت : 1364/12/03 نام پدر : غلامرضا شغل : نجار مسئولیت : رزمنده گلزار : خواجهربیع
خاطرات
آخرین دفعه ای که برادرم ابو الفضل خادمان الحسینی به مرخصی آمده بود و قصد داشت دوباره به جبهه برود به خانه تمام اقوام و فامیل رفت و از آنها خبر گرفت و حلالیت خواست . روز اعزامش با او به تهران رفتیم ایشان ساعت 12 بلیت قطار داشت به او گفتم : ما یک دختر عمه ای اینجا داریم در تهران که هر وقتی مرا می بیند گلایه می کند که محسن از این راه به اهواز می رود و هیچ وقت به ما سر نمی زند ، ایشان به داخل راه آهن رفت و وقتی برگشت متوجه شدم که بلیتش را عوض کرده و برای ساعت 4 بعد از ظهر گرفته است بعد به من گفت : بیا به خانه دخترعمه برویم با هم به آنجا رفتیم و نهار را در آنجا بودیم . ایشان از دختر عمه ام معذرت خواهی کرد که هر وقت می آمده به دیدن ایشان نمی آمده است . بعد از صرف نهار و دید و بازدید حدود ساعت 3 بلند شد و گفت : بیا برویم تا دیر نشده ، من هم به خاطر اینکه زود تر برسیم موتور شوهر دختر عمه ام را قرضی گرفتم تا او را برسانم . بعد از کمی که از خانه ی آنها دور شدیم به من گفت : که شما خیلی کند می رانید نگه دار تا من بنشینم این کار را کردم و به او گفتم : شما که خیابانهای تهران را بلد نیستید و این دفه دوم شماست که به تهران آمده اید ایشان خنده ای کرد و از یک مسیر میان بر رفت . من که متعجب پشت سر آن نشسته بودم نمی دانستم چطور او را از لا به لای ماشینها عبور می کند و این مسیر را از کجا یاد گرفته است وقتی به راه آهن رسیدیم از موتور پیاده شد و صورت مرا بوسید و خداحافظی کرد من که هنوز حاج و واج مانده بودم تا خواستم او را صدا بزنم دیگر ندیدمش با اینکه فاصله بین جایی که او پیاده شده بود تا دفتر راه آهن حدود چهار صد پانصد متر بود ولی به یک چشم زدن او ناپدید شد و او را دیگر ندیدم و این خاطره برایم تا به حال مانده است که او مسیر یاد نداشته را با آن موتور سواری ازکجا آموخته بود . یادم هست زمانیکه فرزندم ابوالفضل خادمان الحسینی به مرخصی آمده بود یک شب نیمه های شب از اتاق بیرون رفتم و در حیاط قدم می زدم که یک صدای زمزمه یا نفس زدن می آمد سریع به داخل اتاق رفتم و از همسرم پرسیدم نکند ابو الفضل مریض است و از ما پنهان می کند . گفت : چرا این حرف را می زنی ؟ گفتم : توی حیاط که بودم صدای نفس زدنش را می شنیدم . گفت : نه آقا ایشان توفیق خواندن نماز شب را دارد و این نمازش هیچ وقت ترک نمی شود و من تا این را شنیدم به حال معنوی پسرم غبطه خوردم. یادم هست ما در تدارک برگزاری مراسم عروسی برادر بزرگ ابو الفضل بودیم که ایشان در منطقه حضور داشت با و تماس گرفتیم و اعلام کرد تا چند روز دیگر می آیم یک روز برای خرید بیرون رفته بودیم برای او نیز لباس خریدیم و در برگشت و به داخل کوچه که رسیدیم ماشین سپاه را جلوی درب خانه ی خودمان دیدیم اول فکر کردم او آمده است . ولی بعد ترس و دلشوره عجیبی به دلم افتاد و وقتی به خانه رفتم خبر مفقود الاثر شدنش را برای ما آوردند بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل خادمان الحسینی یکبار به مسجدی که ایشان از آنجا به منطقه اعزام شده بود و دوران بسیجی اش را در آنجا می گذراند رفتم . دوستان ایشان به من گفتند فرزند شما انسان خیلی عجیبی بود و خاطرات عجیبی از او به یاد دارم . من کمی به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم : او مگر چکار کرده است که می گوید عجیب بوده . بعد همین موضو را سوال کردم . گفتند : ما هر وقت برای استراحت به داخل چادرهایمان می رفتیم و در حال کار بود و کار را رها نمی کرد و هر وقت به او چایی و یا چیزی تعارف می کردیم قبول نمی کرد . تا اینکه یک روز فهمیدیم او هر روز را روزه می گیرد و با وجود هوای گرم و سوزنده آنجا این کار مشکل را انجام می دهد . و از هیچ گونه کاری کوتاهی نمی کرد.[۱]
پانویس
رده
gallery