شهید ابوالفضل محمدزاده

ابوالفضل محمدزاده
Abolfazl-mohammad-zadeh.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1340/04/10
شهادت 1360/09/27


شهید ابوالفضل محمدزاده

تاریخ تولد :1340/04/10

تاریخ شهادت : 1360/09/27

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا


زندگینامه

سرباز اسلام ابوالفضل محمد زاده ی در سال 1340 در خانواده ای مذهبی در یکی از محلات جنوب تهران، خیابان ری دیده به جهان گشود. در دو سالگی به ورزش های رزمی مشغول شد و به میدان خراسان نقل مکان کرد و از دوره ی دبستان در مدرسه ی 12 امامی و دوره ی راهنمایی را در مدرسه ی قاسمی و دبیرستان را دبیرستان کریم خان زند با موفقیت به پایان رسانید و تابستان ها بی کار نبود بلکه در کارهای مثل لوستر سازی مشغول بود. در ضمن مسئول کتابخانه ی مسجد حضرت ابوالفضل بود، اهل ذوق و نقاشی بود و شعرهای جالب می سرود. در قسمت فرهنگی مسجد فعالیت داشت. در اولین روزهای انقلاب به پشت بام می رفت و صدای الله اکبرش را در تاریکی شب بلند می کرد که با اعتراض همسایه ها رو به رو شد. همسایه ها به مادرش می گفتند: چرا جلوی بچه ات را نمی گیری؟ مگر می خواهی او را بکشند؟ از آن پس هر شب به اتفاق سایر بچه ها به سر چهار راه ها می رفتند و با روشن کردن آتش و شعار دادن شب را به صبح می رساندند. روزها در راهپیمایی ها شرکت می کرد و افراد خانواده را برای رفتن به راهپیمایی تشویق می کرد. چندین بار تا شهادت پیش رفت در همان شب های حکومت نظامی یک سرباز به دنبال وی و دوستش می کند و آنها در تاریکی شب می گریزند و به خانه می روند؛ کماندو به در خانه می رسد ولی اثری از آنها نمی بیند. از زور خشم هرچه گلوله در اسلحه داشته همان جا خالی می کند. نمونه ی دیگر فتح کلانتری 14 بود که خود وی می گفت در ازدحام جمعیت مجروح شدم و اگر به فریادم نمی رسیدند کشته می شدم. همچنین در 17 شهریور که چون منزل پدرش نزدیک آنجا بود صدای رگبارها حتی در اتاق هم می آمد و دیگر گمان زنده ماندن هیچ یک از افرادی که در راهپیمایی رفته بودند را نداشتیم از جمله ابوالفضل. بالاخره انقلاب پیروز شد و وی که در آن ایام بی کار بود در حجره ی قالی فروشی مشغول به کار شد تا زمانی که صدام امریکایی در مرزهای ما حمله را آغاز کرد و او که شوق رفتن به جبهه داشت به سپاه پاسداران مراجعت و نام خود را در گروه پاسداران نوشت و پس از مراحل اولیه پذیرش بالاخره به عضویت سپاه در آمد و به مدت ده روز آموزش های رزمی دید و بعد از آن خواستند او را به جبهه اعزام کنند و چون نوبت به وی رسید وقتی به پرونده اش نگاه می کنند می بینند که وی دفترچه ی آماده به خدمت دارد و به این دلیل از بردنش خود داری می کنند. او که خیلی ناراحت شده بود به دنبال وضع خود برای سربازی می دود و بالاخره پس از یک ماه آنها او را به خدمت می گیرند. آموزش های لازم را به مدت دو ماه در تهران می گذراند و سپس به شهرهای تبریز و گنبد تقسیم می شود و وی در حین انجام وظیفه به دلیل ابراز لیاقت ها و شجاعت ها و نظم و ترتیبش به گروهبانی برگزیده می شود و آنها که در شوق رفتن به جبهه هفت ماه را در این شهر و آن شهر گذرانده بودند بالاخره به جبهه های سوسنگرد و کرخه کور برده می شوند و در اواخر به جبهه ی اهواز و بستان اعزام شد. مسئولیت وی در جبهه رسانیدن مواد غذایی به سربازان خط مقدم بود. او رانندگی یکی از ماشین های ارتش را بر عهده داشت و سرانجام لحظه ی موعود فرا رسید. حمله ی سراسری برای فتح بستان آغاز گردید و آن پاک باختگان مکتب الهی به شهادت می رسند و سعادت ابدی را برای خود می خرند. روحش شاد و یادش گرامی باد.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها

gallery

آخرین تغییر ‏۵ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۰۵