| ابوالقاسم بداغ آبادی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1343 ، سبزوار ، خراسان |
| شهادت | 1362/04/03 |
| محل دفن | گلزارشهدایروستا |
| سمتها | فرماندهدسته، ادوات |
خاطرات
یک روز بعد از ظهر سه تا کبوتر سفید مشاهده کردم که رفتند داخل امام زاده و بعد به روی پشت بام خانه ی ما که پنجاه متر بیشتر با امامزاده فاصله ندارد رفتند و توجه مرا جلب کردند. رفتم دست مادرم را گرفتم و گفتم چرا این همه گریه می کنی حالا که داداش رفته و خونش را در راه حق داده است ما به شما احتیاج داریم و با این وضعیت که پیش گرفتید خیلی زود خودتان را از بین خواهید برد. بعد گفتم که قصه ی این سه کبوتر را خودتان که مداح اهل بیت هستید تفسیر کنید من نتوانستم سر در بیاورم. مادرم از لحظه ای که کبوترها را دید گریه اش کم تر شد و همان شب خواب دید و گفت قاسم شال سبزی به گردن بسته و از درب امامزاده بیرون آمد پرچم به دستش بود و از او پرسیدم مادر کجا می روی؟ گفت می روم کربلا. گفتم که مرا با خود نمی بری، جواب داد مادر من با عده ای که از شما جدا هستند می روم و شما هم مطمئن باشید که می آیید •در آخرین لحظه ای که من با ابوالقاسم وداع کردم ایشان برای خداحافظی جلو درب حیاط یکی از دوستانش می رود که خانم ایشان می آید و بنا بر رسم و رسوم آب پشت آنها بریزد که ابوالقاسم برمی گردد و با صراحت به خانم دوستش می گوید دیگر آب پشت سر من نریزید این بار آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. بعد ایشان گریه می کند و می گوید این چه حرفی است که می گویی ان شاءالله به سلامت برمی گردی. •آخرین باری که ابوالقاسم می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم او را همراهی کردیم و من او را به ایستگاه راه آهن رساندم. تنها حرفی که ما گفتیم این بود که مواظب خودت باش گفت دست من نیست که مواظب خودم باشم، آن که باید نگهدار باشد خودش هست.[۱]
نگارخانه تصاویر
پانویس
ردهها
gallery
