| احمدرضا جهانگیر | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | اسفراین |
| شهادت | ۱۳۶۴/۱/۲۷ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:محمد حسن |
خاطرات
- خاطرات جنگي
وقتی که احمدرضا برای بار سوم به مرخصی آمد برای من تعریف کرد و گفت: در یک ماموریت که پانزده نفر حضور داشتیم، مجروح شدیم به داخل غاری برویم و تا دو روز امکانات و آب نداشتم. بعد از چند نفر از بچه ها گفتند: اگر اینجا بمانیم از تشنگی و گرسنگی تلف می شویم. بیایید برویم بیرون یا ما را می کشند و یا ما آنها را به هلاکت می رسانیم. شب شد و همه به راه افتادیم و یک صدا با هم ندای الله اکبر سر می دادیم. در همین لحظه تعدادی از نیروهای دشمن دستهایشان را بالای سر خودشان گرفتند و به عنوان اسیر خودشان را تسلیم کردند. وقتی به ما رسیدند و دیدند که تعداد ما خیلی کم است به زبان عربی یکدگر را فحش می دادند و از کرده خودشان پشیمان بودند. بعد یکی از بچه ها که اهل خرمشهر بود به طرف آنها رگبار بست و چند نفر از آنها را به هلاکت رساند. به او گفتم چرا این کار را کردی آنها که خودشان را تسلیم کرده اند. بعد رو به من کرد و گفت: تقصیر شما نیست. شما وضعتان مناسب است و هیچ فکر و خیالی ندارید. در خرمشهر سی نفر از بچه های فامیل ما به مدرسه رفتند ولی هیچگاه بر نگشتند و بعد هلی کوپتری آمد و اجساد و اسراء را برد.راوی ام لیلا لعل دشتی
- خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
هنگامی که خبر شهادت احمد رضا را برای ما آوردند، من اصلا باورم نمی شد که او به شهادت رسیده باشد و فکر می کردم که احمد اسیر شده است. یک شب خواب دیدم که احمد رضا در حالی که هردو پایش بسته بود، همراه با دو پاسدار دیگر وارد خانه شدند و من خیلی خوشحال شدم و به او گفتم: احمد رضا چرا اینقدر دیر آمدی، دلمان برایت تنگ شده بود؟ گفت: زن داداش، ببین پاهایم بسته است و نمی توانم حرکت کنم. دیدم که شما خیلی ناراحت هستید برای همین آمدم که ببینید نمی توانم بیایم. و به خاطر همین خواب است که هنوز باورم نمی شود که احمد رضا به شهادت رسیده است.راوی ام لیلا لعل دشتی
- عشق به جهاد
یادم می آید وقتی که احمد رضا از جبهه آمده بود مادرم در رابطه با مجروحیتش از ایشان سوال کرد و احمد رضا اینگونه نقل نمود که : ازاسفراین که به مشهد اعزام شدیم از آنجا ما را به اهواز منتقل کردندو در آنجا پس از صرف شام از طرف فرماندهی اعلام نمودند که افرادی که داوطلبانه حاضرند به خط مقدم اعزام شوند اعلام آمادگی نمایند . من به همراه تعدادی از رزمندگان و یکی از دوستانم اعلام آمادگی نمودیم . بعد ما را به وسیله اتوبوس شبانه به منطقه عملیاتی که برای ما نا مشخص بود اعزام کردند و بعد از پیاده شدن از ماشین حدود چند ساعتی پیاده روی کردیم تا به غاری جهت استراحت رسیدیم و در آنجا باز مجدداً اعلام نمودند که افرادی که می خواهند ما را در جمع آوری مجروحین جنگی کمک نمایند اعلام آمادگی کنند . من و دوستم و دو نفر دیگر از برادران قبول کردیم تا در حمل مجروحین کمک نماییم پس از ساعتها تلاش وقتی به غار برگشتیم دیدیم که اثری از گروهان ما نیست . شب را سپری نمودیم وصبح که آفتاب طلوع کرده بود بلند شدیم وقتی از غار می خواستیم بیرون بیاییم مورد حمله دشمن قرار گرفتیم وفوراً به غار برگشتیم و آن روز وشبش درغار بدون آب و غذا بسر بردیم . روز بعد دیدیم اگر اینجا بمانیم از بی آبی و بی غذایی خواهیم مرد تصمیم گرفتیم که از غار خارج شویم و وقتی از غار خارج شدیم بصورت سینه خیز حرکت نمودیم چون دشمن غار را زیر نظر گرفته بودند و حتی دو نفر از دوستانم که از من جلوتر بودند به وسیله ترکش خمپاره دشمن به شهادت رسیدند ودوست دیگرم خودش را به سنگری که نزدیکش بود رساند اما درهمین لحظه خمپاره ا به سنگر وی اصابت و وی نیز به شهادت رسید و من نیز با موج انفجار خمپاره مجروح شدم وزمانی متوجه شدم که دیدم در بیمارستان اهواز بستری شدم ومن از آنجا به بیمارستان مشهد منتقل شدم وبعد به شما اطلاع دادم که برادرانم برای دیدنم به بیمارستان آمدند .حدودا دو سال ایشان را مداوا می کردند و متاسفانه هر گاه ایشان در تشیع جنازه ی شهیدی شرکت می کرد حالت تشنج به وی دست می داد که کسی نمی توانست ایشان را آرام نماید و باید بلافاسله ایشان را به بیمارستان منتقل می کردیم وباید از داروهای مخصوص استفاده می کرد و پس از بهبودی به خاطر علاقه وی به جبهه مجددا عازم شد ودر سال 76 به شهادت رسید.راوی ام لیلا لعل دشتی..[۱]
پانویس
رده
gallery