کد شهید: 6217498
نام : احمد
نام خانوادگی : علیزاده
نام پدر : غلامحسن
محل تولد : بجنورد
تاریخ شهادت : 1362/12/08
تحصیلات : نامشخص
شغل : جوشکار
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
عشق به جهاد
- به یاد دارم زمانی که احمد از جبهه آمد از او خواستم که دامادش کنم اما احمد گفت: پدر جان، تا حالا هر چه به جبهه رفته ام برای رضای خدا بوده است اما بعد از این سربازی در پیش دارم و وظیفه من است که به جبهه بروم. و ما هر کسی را پیش کردیم که ایشان را راضی نماید تا به جبهه نرود راضی نشد و گفت که: من باید به جبهه بروم و بعد از چند روز وی برای خدمت در سربازی در سپاه ثبت نام کرد او بعد عازم منطقه شد و در عملیات خیبر شرکت نمود و در همان عملیات مفقودالاثر شد.
خاطرات سیاسی
- یادم می آید قبل از انقلاب احمد در دوران ابتدایی تحصیل می نمود که یک دفعه در سر کلاس کتابش از دستش افتاده بود. بعد معلمش به احمد گفته بود که چرا بی احترامی کردی؟ چرا کتابت را انداختی؟ عکس شاه روی آن است. بعد احمد هم در مقابل چشمان معلمش عکس شاه را پاره می کند که معلمش وی را کتک می زند و جریمه اش می کند. احمد درباره این موضوع به ما چیزی نگفته بود.
عشق به جهاد
- احمد پانزده ساله بود که یک روز آمد وگفت : پدرجان امام فرمودند که جوانها به جبهه بروند حال شما اجازه می دهید که من به جبهه بروم گفتم : پسرجان شما که هنوز جوان نیستی نیمچه جوانی هنوز شما پانزده سال سن داری ؟ گفت : پدر اگر اجازه بدهید من دوست دارم که به جبهه بروم و با توجه به اینکه من تازه ازکار بیابان آمده بودم او شروع به التماس و درخواست کرد که من به جبهه نروم گفتم: پسرجان جبهه رفتن شرط دارد هینطور که نمی شود بلند شوی بروی این اسلحه مال بیت المال است که به شما می دهند باید توان نگهداری آن را داشته باشی گفتم : پسرم جبهه رفتن گمنام شدن دارد ، دست و پا قطع شدن دارد کور شدن دارد اینها را گفتم وقتی این حرفها را شنید گفت: پدرجان آیاشما تشییع جناز نمی روید ؟ گفتم : چرا گفت : آنها می روند جانشان را فدا می کنند و من اینجا باشم روی دستت جنازه این جوانان نازنین را می بینی ؟ گفتم : بله گفت : پدرجان خون من از خون اینها قرمز تر نیست گفتم : پسرجان همینطوراست که شمامی گویید و از من اجازه خواست که رضایت بدهم تا به جبهه برود بعد من پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : شما آزادی و موقع صرف نهار بود که دیدم احمد نیست از برادر کوچکترش خواستم که ببیند احمد کجاست اوبه بجنورد رفته بود تا برای حضوردر جبهه در بسیج ثبت نام نماید و بعد فرم رضایت والدین را آورد تا من امضا نمایم و بعد من رویش را بوسیدم و به شوخی گفتم : پسرم یک امضا بزنم یا دوتا گفت : پدرجان یک امضا هم کافی است و من برگه اش را امضا کردم و احمد فردای آن روز اعزام جبهه شد .[۱]
پانویس
ردهها
gallery