حجت الاسلام حیدر عبدوس فرزند : علی آقا متولد : 1341/01/14 در تهران تحصیلات : حوزوی تاهل : متاهل یگان: سپاه-سازمان تبلیقات حوزه علمیه قم-قرارگاه حمز مدت حضور : 33ماه و11روز مسئولیت : معاون هماهنگی تبلیغات جبهه جنگ شمال غرب کشور نوع عضویت : پاسدار روحانی نوع شغل : نظامی تاریخ شهادت : 1365/10/04 محل شهادت : شلمچه عملیات : کربلای 4 محل دفن : سمنان امام زاده اشرف
زندگینامه
حجت الاسلام مهدی (حیدر )عبدوس در 14 فروردین سال 1341 ه ش در تهران در خانواده ای مذهبی و مقلد امام و از نظر مادی متوسط متولد شد.
از اوان کودکی دارای استعداد فوق العاده ای بود و حتی تا قبل از رفتن به مدرسه مرتب در جلسات قرآن شرکت می کرد و به زودی قرآن را آموخت.
در دوران تحصیلش با وجو د اینکه به خاطر فشار مادی لباس وصله دار ی پوشید لیکن مورد علاقه شدید کلیه مربیان خصوصا معلمش بود و به قول یکی از معلمان دوران ابتدایی که پس از شهادتش مطرح کرد؛ شهید باعث باحجاب شدن و مقید شدن ایشان بوده است. در همان موقع در جلسات دعا شرکت می کرد و به قول همراهانش از ابتدای جلسه تا انتهای جلسه گریه می کرد.ا و عشق و علاقه وافری به اهل بیت داشت .
در دوران راهنمایی در مدرسه به همراه یکی از معلمانش به فعالیتهای سیاسی می پردازد که با عث اخراج آن معلم از مدرسه می شود.
داشتن قدرت و تشخیص حق از باطل باعث شد تا خیلی زود به باطل وپوچ بودن رژیم ستمشاهی پی برده و هنگامی که این تشخیص او باعث می شد فشار فکری برایش ایجاد شود، متوسل به اهل بیت خصوصا حضرت مهدی (عج)می شد. و جلسات دعایی در این رابطه بر قرار می کرد . فعالیتهای سیاسی او در دوران دبیرستان همچنان ادامه داشت و یک بار به همراه چند تن از دوستان عکس شاه را پایین کشیدند و شعارهایی هم بر ضد شاه نوشتند که به خاطر آن مدتها ساواک به دنبالشان بود. به همین خاطر مدتی را فراری بوده و به قم عزیمت می کند و درس طلبگی را به همراه درس دبیرستان شروع می کند .
تعقیب های ساواک در قم هم او را رها نکرده و دستگیرش می کنند و مدت کوتاهی را در زندان بسرمی برد اما با ضمانت پدر یکی از دوستانش آزاد
می شود .او هرگز دست از فعالیت نمی کشد و از ابتدای انقلاب به پخش و تکثیر نوار ها و اعلامیه های امام ،حتی در شهرستانها مبادرت می ورزد . با وجود همه این مسائل و مشکلات و فعالیت ها موفق شد با معدل بسیار عالی سال تحصیلی اش را به پایان رسانده .طلبگی را هم تا مرحله رسائل و مکاسب رسانید به هنگام شروع جنگ تحمیلی مرتب به جبهه می رفت . حتی از ابتدای جنگ ودرگیری های ضد انقلاب که بسیاری هنوز خبر از جنگ نداشتند در جنگ شرکت داشت و یکی از دوستان بسیار نزدیکش شهید می شود .
کسانی که باشهید «عبدوس» آشنا هستند خصلتهای زیر را ازاوبه یاددارند:
1- متانت شهيد كه ديدن او انسان را به ياد خدا مي انداخت.خيلي بردبار و صبور بود. خوش برخورد و خوش رو بود و همه را به خود جلب مي كرد. شهيد اخلاصي داشت كه از سراپاي وجودش فرا مي ريخت.
2- تحقيق مي كرد كه خدا را بهتر بشناسد. با دوستان جلسات هفتگي داشتند درباره آقا امام زمان(عج) صحبت مي كردند دردهايشان را از عمق دل و جان با امام زمان بازگو مي كردند و از او مي خواستند كه در ظهورش تعجيل فرمايد.يك روز كه در خانه خود مان جلسه بود مي ديدم كه اين نوجوانان كه در حدود پانزده سال داشتند چگونه با امام خود درد دل مي كردند و اشك مي ريختند.
3- براي كمك به مردم بيشتر وقتشان در مساجد بود . مسجد النبي نارمك. در سخنراني ها شركت مي كردند و شب ها ديروقت به خانه مي آمدند .درمسجد كميل در تهران نو و مساجد ديگر شركت مي كردند و جلسه قرآن و احكام دين. در پيروزي انقلاب نقش به سزايي داشتند.
4- با مردم و دوستان خوش برحورد بود و به مشكلات آنها رسيدگي مي كرد. سعي مي كرد مشكلات آنها را با صبر و آرامش برطرف كند.
5- با دوستان طوري برخورد مي كرد كه آنها علاقه زيادي به او داشتند ، مهربان و صميمي بود و محترمانه برخورد مي كرد.
6- فرق نمي كرد ارتباط اجتماعي او همانطور بود كه در خانه عمل مي كرد .رفتار اسلامي را در خانه پياده مي كرد آن طور كه امامان ما گفتند كه چگونه بايد زندگي خوبي داشته باشيم.
7- از نظر عبادي و معنوي اينكه در مساجد شركت مي كرد به نماز اول وقت اهميت مي داد در نماز جمعه ، دعاي كميل ، سخنراني ها و دعاي ندبه شركت مي كرد و به كارهاي علمي نيز مي پرداخت.
8- همیشه در صحبتهایش اصرار داشت:عزت نفس داشته باشيد. عفت كلام داشته باشيد. عزت بيان داشته باشيد و خدا را در همه جا به ياد داشته باشيد.
9- كسي كه از ياد خدا غافل مي شد و يا عواملي باعث می شد او از ياد خدا غافل شود وبه دنيا و دنيادوستي كشانده شود ؛ بيزار بود.
10- به خدا نزديك شدن و انجام اعمال قرب الهي نماز و كمك به خلق دست محرومان را گرفتن را خیلی دوست داشت.
11- بنده خالص خدا شدن آرزوي اوبود.دروصیت نامه اش مي گويد :ظرفيت و گنجايش ما نيل به لقاءا... و ايزدمنان است. در اين ظرف مبارك همه را داخل نكنيم. ما از اوئيم و هر چه در كف ماست متعلق به اوست. تحرك و سكونمان از الطاف اوست.
12- رفتن به جبهه را تكليف شرعي خود مي دانست. آنچه مسلم است با سراپاي وجود خود سعي در حراست و به ثمر رساندن اين انقلاب و حفظ آن داشت.
13- درزندگی او هر چيزي جاي خود داشت، هم آرام بود هم پرجوش و خروش و فعال، هم آرام بود كه مشكلات زندگي و برخورد با ديگران را به آرامي جواب مي داد و هم در صحنه هاي انقلاب و جنگ پرجوش و فعال بود.
14- روابطش با افراد فاميل و دوستان و آشنايان صميمانه بود. مهربان و متواضع بود.محبوبيت زيادي در ميان اقوام و آشنايان داشت. ديدن او انسان را به ياد خدا مي انداخت.
15-به امام خميني (ره)علاقه ی عجیبی داشت. نسبت به امام و تعصب در پيروي از فرامين رهبري دقت زیادی داشت.
16- در پيروزي انقلاب سهم به سزايي داشت. در پخش اعلاميه و نوار امام و بعد از انقلاب براي به ثمر رساندن انقلاب تلاش مي كرد.
در تمامی دوران جنگ معتقد بود که با شرکت در جهاد می تواند قرب خدایی را کسب نماید .در سال 1361 ازدواج کرد و پس از مدت کوتاهی به جبهه برگشت. حضور مستمر در جبهه باعث نشد او درس وتحصیل را فرامش کند. در همه عملیات شرکت داشت و احیانا اگر در عملیاتی به دلائلی شرکت نداشت ، بعد از آن برای پاکسازی خود را می رساند. معتقد بود که کار تبلیغی اش در این زمان بیشتر نیاز است .چند مورد برای فرماندهی تبلیغات یا معاونت فرماندهی به ایشان پیشنها د شد ولی از آنجا که احساس می کرد وجودش در لشگر هم برای خودش و هم برای عزیزان رزمنده سازندگی بیشتری دارد ،قبول نکرد تا سر انجام بدون رضایت قلبی اش و با اصرار زیاد مسئولین بالا فرماندهی تبلیغات شمال غرب را به عهده گرفت .
در قرار گاه حمزه سید الشهداء(ع) بود، رزمندگان زیادی در اطراف او بودند و او با رفتار شایسته اش همه را مجذوب خود کرده بود .در تمام مدت به دنبال فرصتی می گشت که استعفا دهد و دوباره به لشگر رفته و فعالیتش را ادامه دهد تا سر انجام یک ماه قبل از شهادتش موفق به این کار شد و به جبهه جنوب رفت و پس از مدت کوتاهی که از حضور او در جبهه های جنوب می گذشت،با گفتن ذکر یاحسین،کسی که آموزگار تمامی دوران زندگی اش بودو در س آزادگی را از او آموخته بودو در سن 25 سالگی شربت شهادت را نوشید .
خاطرات
پدرشهید:
سال دوم دبیرستان و قبل از انقلاب بود از سر کار آمدم خانه دیدم مهدی خانه است و ناراحت .
به او گفتم چرا به مدرسه نرفته ای؟
گفت: از مدرسه فرار کرده ام!! روز قبل به آنها گفته بودند روز چهارم آبان رژه بروند. این بچه ها قبول نکرده بودند. قرار بود که انشاء بنویسند در مورد چهارم آبان ،بچه های مدرسه هم رژه رفتند اما چند نفر از بچه ها در مدرسه ماندند و عکس شاه را که با لای سر در مدرسه کلاس زده بودند پایین آوردند و عکس را پاره کردند و از مدرسه فرار کردند. علاوه برآن انشاء بر علیه شاه نوشته بودند.
بعد از چند روز به قم رفت و خودرا برای حوزه ثبت نام کرد. در آنجا به ایشان گفته بودند که باید به تهران برود ودر آنجا امتحان بدهد. بعد از آن بیاید در حوزه ثبت نام کند .بعد از آن می خواست درس را هم به طور شبانه ادامه دهد که باید از مدرسه قبلی پرونده بگیرد . زمانی که ما برای پرونده مراجعه کردیم رئیس مدرسه گفت : ساواک در به در دنبال او می گردد. باید مواظب باشد تا دست ساواک نیفتد .دو ماه طول کشید تا در هنرستان قم ثبت نام کند. با این حال با معدل خوب در هنرستان قبول شد و روزانه درس حوزوی را ادامه داد و درس مدرسه را شبانه می خواند. همان سال عید می خواستیم به شمال برویم ولی او گفت:ما عید نداریم، چون فرزند امام حاج آقا مصطفی را به شهادت رسانده اند .
عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد در میان توده ها دیگر ستمکاری نباشد
عید ما روزی بود که آذوقه یکسال دهقان مصرف یک روز ارباب ستمکاری نباشد
زمانی که از مدرسه فرار کرد و به قم رفت، همرا دو نفر دیگراز دوستانش بود. نوار امام به همراه داشتند .نوار را از آنها گرفته و آنها را دستگیر کرده بودند و به زندان برده بودند .بعد از چند روز پدر یکی از دوستانش هر سه تای آنها را با ضمانت آزاد کرد و بعد از آن در مدرسه قدیری که طلبه ها در آنجا درس می خواندند ثبت نام کرد. تا دیپلم در هنرستان قم درس خواند . یک روز به قم رفتم و پس از پرس و جو بسیار مدرسه قدیری را پیدا کردم و از نگهبان مدرسه نام او را پرسیدم. به داخل مدرسه رفتم در حجره ای دیدیم او را که روی حصیری خوابیده است او را صدا زدم جا خورد گفت :با با چطوری اینجا را پیدا کردی؟ به او گفتم: بابا جان بیا برویم با هم ناهار بخوریم. گفت: ناهار چی می خواهی بدهی؟ گفتم :برایت کباب می گیرم. به من گفت: من کباب نمی خورم .من نان و پنیر می خورم .با هم به حرم حضرت معصومه (س)رفتیم در گوشه ای از حرم ایستادیم. برایم زیارتنامه خواند من هم با او خواندم. حالا هر زمانی که به قم میروم و به زیارت حضرت معصومه(س) می روم در همان مکان می ایستم و به یاد فرزندم زیارتنامه می خوانم .
قبل از انقلاب ودر سال 1357 در سن 16 سالگی شهید عبدوس در راهپیمایی ازجمله راهپیمایی معروف قیطریه شرکت کرده بود. آن شب دیر وقت به خانه بر گشته بود .هر طور بود خوابید. قرار بود فردا صبح نماز را در میدان ژاله بخوانند. صبح که از خواب بیدار شدیم از اذان صبح گذشته بود. دیگر نمی رسید تا نماز صبح را در میدان ژاله برود بخواند. راه افتاد در حالیکه حکومت نظامی از طرف رژیم شاه اعلام شده بود. هر طور بود خود را به میدان ژاله رساند تا در راهپیمایی 17 شهریور جمعه سیاه در میدان ژاله شرکت کند. رژیم طاغوت با توپ و تانک به مردم حمله کرد و بسیاری از مردان و زنان و کودکان در خون خود غلطیدند. راهها بسته شد و بسیاری بر گشتند .نزدیک ظهر بود که دیدم یک لنگه کفش پایش بودو پا برهنه بر می گردد .
ساعت 4بعد از ظهر بود که یک وانت جلو در ایستاد. اثاثیه منزل را از قم آورده بود. به من گفت :
بابا اثاثیه آورده ام .در زیر زمین شما باشد من می خواهم به جبهه بروم .بعد از 2 یا 3 روز ماموریت داشت که به استان فارس برود. بعد از یک هفته بر گشت با اتوبوس به تهران بر گشته بود. از او پرسیدم :چرا با وسیله نقلیه که داشتی به تهران نیامدی؟ گفت: پدر جان ماموریت ما تا قم بوده است .ماشین را در قم تحویل دادم و با اتوبوس به تهران آمدم .این را می خواستم بگویم با وسیله نقلیه ای که مال بیت المال بود نمی خواست برای امور شخصی استفاده کند. آن شب پیش ما خوابید صبح زود با ما خدا حافظی کرد. می خواست به جبهه برود گفت :برادرم حمید در قم است به او بگویید که من به جبهه می روم .در لشگر علی ابن ابی طالب (ع)هستم. آنجا پیش من بیاید. آن دفعه آخر بود که به جبهه می رفت .
عملیات کربلای 4 بود. ماموریت داشت برای تخریب پل ماهی برود. بعد از تخریب پل با تر کش خمپاره ای به پهلو و پایش به شهادت می رسد. در تاریخ 4/ 10/1365 به لقاءالله می پیوندد .
مادر شهید:
کلاس سوم راهنمایی را خواند. چون معدلش با لا بود می خواستم او را در دبیرستان ثبت نام کنیم. ازبرادرم که رئیس دبیرستان بود پرسیدم در کدام دبیرستان او را ثبت نام کنیم. ایشان دبیرستان خوارزمی را معرفی کردند. نام او را در دبیرستان خوارزمی ثبت نام کردیم .او گفت: من در مدرسه خوارزمی در س نمی خوانم .پس نام او را در دبیرستان شفیع ثبت نام کردم. سال دوم دبیرستان بود. آن موقع چیزی به من نگفت. بعد ها گفت اگر مدرسه خوارزمی می رفتم مرا محدود می کردند و نمی توانستم فعالیت داشته باشم. به همین خاطربه هنرستان رفتم تا بتوانم آزادانه برای انقلاب فعالیت داشته باشم .
زمانی که مهدی شهید شد معلم مهدی خاطره ای از او برای شاگردانش درکلاس تعریف می کند واین خاطره به گوش من رسید این خاطره را من در چند جایی تعریف کردم ولی به یاد این سخن مهدی افتادم که همیشه به من سفارش می کرد :عزت بیان داشته باشید ،عفت کلام داشته باشید و من متوجه شدم که به سخن شهید عمل نمی کنم و ترسیدم که در فردای قیامت باز خواست شوم به همین خاطر معلم مهدی را به خانه دعوت کردم تا او خود برای من تعریف کند . [۱]