خاطرات
- من مامان هستم!
خیلی بامحبت بود. با خوش¬اخلاقی و متانت خود، انسان را آرام میکرد. غم و غصه را میبرد. حتی شده بود من بداخلاقی میکردم ولی او هیچ¬وقت حتی یک داد هم نکشید! سر زبان همه بود که میگفتند: ببینید فلانی با زنش چطوره... گاهی دو ماه نبود؛ وقتی میآمد، با کارها و خوبیهایش جبران میکرد. مسافرت میرفتیم مشهد. وقتی به مشهد میرسیدیم میگفت: «بچهها مال من. شما کار نداشته باش.». بچهها را مراقبت میکرد. میگفت: «تا حالا تو بچهها را نگه میداشتی، حالا من میخواهم نگه دارم.» شوخی میکرد و میگفت: «الآن من مامانم.».
پانویس
- ↑ ماهنامه امتداد، ش21، شهریور1386، ص26 و 27