شهید حجت السلام عبدالله میثمی
| عبدالله میثمی | |
|---|---|
| شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
خاطرات مرتبط با شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی
- هیئت
در همان دوران نوجوانی، روزی آمد و گفت: «میخواهم یك هیئت برای بچههای هم سن و سال خودم درست كنم تا بتوانیم عزاداری كنیم». خوشحال شدم و تشویقش کردم. چون قرار بود هیئت برای کودکان و نوجوانان باشد، نامش را گذاشتیم: «هیئت رقیه خاتون.» در ابتدا، تعداد بچههایی که میآمدند کم بود. عبدالله به را ی اینکه بتواند تعداد بیشتری را جذب بکند، قرار گذاشت هر کس میخواهد به هیئت بیاید باید یک نفر دیگر را هم بیاورد. به مرور تعداد بچهها زیادتر شد. در حقیقت،آن هیئت شروع طلبگی بسیاری از بچهها و نوجوانان محل بود. عبدالله، برادرش و مصظفی ردانی پور از همین هیئتها شروع کردند و باهم به حوزه علمیه قم رفتند. به مرور دامنه فعالیت عبدالله بیشتر شد. کلاسهای آموزش قرآن دایر و صندوق قرضالحسنه محل را برای کمک به اهالی تأسیس کرد. از هر کس به اندازه استطاعتش پول میگرفت و هر زمان که میخواستند، پولشان را پس میداد. هر جمعه، بچهها را جمع میکرد و به نماز جمعه «گورتان» میبرد. بعد از نماز هم، همه مهمان ما بودند. غذایی ساده تهیه میشد و دور هم، در کمال سادگی، ناهار میخوردیم. محرک و مشوق اصلی تمام این برنامهها، فقط عبدالله بود
- شفیع
میدانستیم که تا چه حد علاقه به یادگیری علوم اسلامی دارد. از همان بچگی، هر جا که یک روحانی میدید، از او درباره محل تحصیلش و حوزه علمیه قم و نحوه طلبه شدن میپرسید. بارها و بارها، علاقه خود را برای تحصیل در حوزه نشان داده بود. ولی ما راضی نبودیم عبدالله از ما دور باشد. علاقه عجیبی به زیارت قبر علامه مجلسی داشت. شبی که از زیارت قبر آن بزرگوار آمده بود، گفت: «امشب از علامه خواستم شفیع من شود تا شما به رفتن من به قم رضایت بدهید . حالا از شما اجازه میخواهم .» نتوانستیم کوچکترین مخالفتی بکنیم. این شد که عبدالله به اتفاق برادرش به سمت قم حرکت کردند.
- توسل
از همان لحظه که وارد زندان شدم، شکنجهها شروع شد با شلاق، توهین، باتون، خلاصه هر کار که میتوانستند، کردند تا اطلاعات تازهای به دست بیاورند. به امام زمان (عج) متوسل شدم و نیرو و قدرت تحمل شکنجه را پیدا کردم. در بازجوییها، خودم را به نادانی و جهالت زدم و هر چه میپرسیدند، جوابهای پرتوپلا میدادم، به طوری که مأمور شکنجه و بازجویم، با هر جوابی که میدادم، با هر چه که دم دستش بود، به سرم میزد و میگفت: «خاك بر سرت ! توی بیسواد ، توی جاهل ، توی نفهم جزو طرفداران ]امام [خمینی هستی ؟ شما جاهلها را گیر میارند و فریبتان میدهند .» وقتی دیدند با شکنجه نمیتوانند چیزی به دست بیاورند، مرا با یک کمونیست هم سلول کردند. آن کمونیست هم که نجس محسوب میشد. اگر آب میآورند، اول او آب میخورد تا من نتوانم بخورم. اگر نماز میخواندم، مسخرهام میکرد. راز و نیاز که میکردم، به شکلهای مختلف آزار میرساند. تا این که یک شب جمعه وقتی آن کمونیست خواب بود، بیدار شدم. دعای کمیل را خواندم. تا رسیدم به این جمله که: «خدایا! اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی بیندازی و بین من و دشمنانت جمع كنی ، چه خواهد شد .» هر چه کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم. دلم شکست و نالهام بلند شد. بغضم ترکید و گریه فراوانی کردم. وقتی سرم را بلند کردم، دیدم همان کمونیست سرش را گذاشته کف سلول و گریه میکند. به لطف خدا، او هم متوجه خدا شده بود
- کیسه نان خشک
دو سال باهم در یک سلول بودیم،از سال 1355. در یک اتاق کوچک، به همراه سی نفر دیگر، دورانی بود که مرحله محکومیت قطعی خود را سپر میکردیم. زندان قصر دو بخش داشت، بخش عادی و بخش سیاسی. بخش سیاسی از چند بند تشکیل شده بود. هر دو یا سه بند یک مجموعه را تشکیل میدادند. تقسیم بندها بر اساس مدت محکومیت بود. بند ما کسانی بودند که بن دو تا پنج سال محکومیت داشتند. این بندها ساختمانی قدیمی و نیمه مخروبه بود، با کمترین امکانات رفاهی و هفت اتاق که هیچکدام وضعیت مطلوبی نداشتند. اتاق ما بزرگترین اتاق بود با 24 مترمربع مساحت. ساعت نه شب، خاموشی بود و بعد از این ساعت اجازه کوچکترین حرکتی نداشتیم، نه حق بیرون آمدن از سلول و نه بدار ماندن. پتوهای سربازی را چهارلا میکردیم و کنار هم پهلو به پهلو، هر کس روی یک پتو میخوابید
در شرایطی که بسیاری حتی نمیتوانستند درست استراحت کنند، عبادت شبانه میثمی قطع نمیشد. جایش را کنار دیوار انتخاب کرده بود. قبل از خاموشی، وضو میگرفت. خاموشی که زده میشد، رو به دیوار میکرد و پارچهای روی صورتش میانداخت. اوایل فکر میکردم این کار را میکند تا راحت بخوابد. یک شب که خوابم نمیبرد، متوجه لرزش شانههایش شدم. گوش تیز کردم و شنیدم با چه سوزی دعا و نماز میخواند. این در شرایطی بود که اگر مأمورین متوجه میشدند کسی بعد از خاموشی، نماز میخواند، گزارش رد میکردند و فردا صبح باید میرفت زیر «هشت» تا مأمورین از او پذیرایی کنند! علاوه بر فشار مأمورین، جو داخلی زندان نیز مشکلات فراوانی برای امثال میثمی ایجاد میکرد که در آن سالها، موازنه زندانیان سیاسی به سود زندانیان غیرمذهبی چرخش داشت. اکثریت زندانیان یا اعضای حزب توده بودند یا اعضای گروهک منافقین و بقیه چپ گراها. این گروهها، تشکلات مخفی ایجاد کرده بودند و به شدت با بچههای مذهبی مخالفت میکردند. به هیچ عنوان تحمل حضور امثال میثمی را نداشتند و از هر فرصتی برای ضربه زدن و زیر سؤال بردن بچههای مذهبی استفاده میکردند.
از جمله کارهایی که انجام میدادند تشکیل «كون» بود. در هر اتاق، تمام زندانیان موظف بودند، هر چه پول و خوراکی دارند، به یک نفر به عنوان مسئول تحویل دهند تا آنها را به تساوی بین همه تقسیم کند. هر کس که میخواست راه خودش را برود، به انگ «خصلتی بودن» میزدند. میثمی با توجه به اعتقادات قوی مذهبی، این زندگی را قبول نمیکرد. اگر میدید کسی احتیاج به پول دارد، دریغ نمیکرد ولی کاملاً مراقب بود تا در هیچ زمینهای با چپیها، التقاطیها و منحرفین، مشترک و همخوان نباشد. به همین دلیل، چپیها کینة او را به دل گرفته بودند. در فاصله یک سال، چپیها دو بار تا فرصتی به دست آوردند و او را تنها دیدند به او حملهور شدند. یک بار دندانش را شکستند و دفعه دوم با ضربات مشت، سر و صورتش را خونین کردند.
علاوه بر منافقین، مأمورین رژیم هم سعی زیادی داشتند تا چهره میثمی را خراب کنند و با سرمایهگذاری زیاد، او را فردی بریده از مبارزه و نزدیک به رژیم معرفی کنند، ولی تیزهوشی و مراقبت دائمی میثمی، تمام این توطئهها را خنثی کرد. مسئله دیگری که بسیار مراقبت میکرد و آن را مد نظر داشت، رعایت مسایل شرعی بود. در آن سالها، عمده گوشت مصرفی زندان، گوشت وارداتی بود که به طریق غیرشرعی ذبح شده بود. به همین دلیل، به غذای زندان لب نمیزد و تا مدتها نمیدانستم با چه چیز ارتزاق میکند.
اوایل فکر میکردم از بوفه زندان، ماستی،حلوا اردهای، چیزی میگیرد ولی هیچ ندیدم به فروشگاه برود. تا اینکه یک روز، بر حسب اتفاق، صدای افتادن چیزی را در سلول شنیدم. نگاه کردم. کیسهای از روی تخت او به زمین افتاد. داخل کیسه، نان خشک بود. او سهمیة نان هر روزهاش را خشک میکرد و تنها غذایش در زندان همان نان خشکها بود. با شجاعت تمام، کاری را که بر اساس اصول اسلامی لازم میدانست، انجام میداد و در این راه ملاحظه هیچ کس را نمیکرد با آنهایی که بریده بودند، چپیها و التقاطیها هیچگاه ارتباط برقرار نمیکرد. برای حمام رفتن باید از بندی میگذشتیم که محکومین به حبس ابد را نگهداری میکردند. یک روز نوبت حمام ما بود و از بین بند ابدیها میگذشتیم. همه آنان صف کشیده بودند تا ما را ببینند. بچههای ما و ابدیها، سلام و علیک گرمی میکردند در بین ابدیها، «لطفالله میثمی» هم بود که در یک انفجار چشمها و یک دست خود را از دست داده بود و به صورت قهرمان بین اکثر زندانیها مطرح شده بود. لطفالله میثمی پسر عموی شهید عبدالله میثمی بود. عدهای از زندانیان که از خویشاوندی بین شهید عبدالله میثمی و لطفالله باخبر بودند، سعی میکردند تا این دو نفر را به هم نزدیک کنند. ولی حاج آقا میثمی، به دلیل اطلاع از مواضع انحرافی او حتی یک نگاه هم به سمت لطفالله نینداخت و راه خود ادامه داد.
- گوشهای از آن روز
هر بار میخواستیم به ملاقات عبدالله برویم، در طول راه روضههای مختلف را در دل میخواندم، به خصوص روضه حضرت موسی بن جعفر (ع) را. همین روضهها صبر و تحمل مرا زیاد میکرد و تسلای قلبم بود. هیچوقت معلوم نبود که میتوانیم عبدالله را ببینیم یا نه. گاهی نام همه کسانی را که به ملاقات میآمدند صدا میزدند، به جز اسم ما. بعضی وقتها میگفتند جا به جا شده یا میگفتند بروید یک روز دیگر بیایید. یک بار سه روز پشت سر هم رفتیم ولی نتوانستیم وقت ملاقات بگیریم. عبدالله، همیشه دلداری مان میداد و میگفت: «این سختیها كه چیزی نیست . اینها فقط ذرهای از سختی روز قیامت را نشان میدهد . حتی اگر از صبح تا شب زیر آفتاب بمانید ، به اندازه ذرهای از سختی روز قیامت سختی نمیكشید . این سختی را خداوند قرار داده تا بتوانیم روز قیامت را درك كنیم .»
- آدمهای خوب
پیش از آمدن او به یاسوج، تعداد نیروهایمان اندک بود و در گزینش نیرو مشکلات زیادی داشتیم. او که آ, د، بسیاری از مسایل خودبهخود حل شد. حضور حاج آقا میثمی در مدارس، مساجد، حسینیهها و روستاها سبب شد تا بسیاری از نیروهای جوان به طرف سپاه جذب شوند. در یکی از کمیسیونهایی که برای گزینش تشکیل داده بودیم، در جواب یک نفر که مدام انگشت روی عیبهای افراد میگذاشت، گفت: «بگذارید همه كسانی كه به انقلاب علاقه دارند ، به سپاه بیایند . وظیفه ماست اینها را تربیت كنیم و پرورششان دهیم . ما باید سعیمان را بكنیم ، آن وقت اگر هنوز مشكل داشتند ، مانعشان میشویم . در اسلام اصل بر برائت است . از ابتدا نباید بگوییم این آدم بدی است و به درد سپاه نمیخورد . اینطور فكر كنید كه در استان آدم بد نداریم و همه خوبند . آنوقت میبینید چطور همه خوب میشوند .» همین برخورد او باعث شد زمانی که به شیراز رفت، سپاه یاسوج چندین گردان نیرو داشته باشد، نیروهایی مخلص، با ایمان و جنگنده که در جنگ حضور فعال داشتند.
- حکومت بر قلبها
هر بار که دلمان میگرفت و خسته میشدیم، میرفتیم پیش او صحبت میکردیم، حرفهایش را میشنیدیم و روحیهمان عوض میشد. یک بار، یکی از فرماندهان رده بالا در قرارگاه، استعفا داده بود. هیچ کس هم نتوانسته بود جلوی او را بگیرد. حاج آقا میثمی و من به دیدار او رفتیم. زمانی رسیدیم که ساکش را بسته بود و داشت از پلههای ساختمان پایین میآمد تا به یکی از یگانها برود و به عنوان یک رزمنده ساده خدمت کند. حاج آقا میثمی، با تبسم همیشگی، دستی به پشت او کشید و گفت: «بیا چند لحظهای یك گوشه استراحتی بكنیم .» رفتیم و در سالنی نشستیم. اصلاَ امید نداشتیم که آن فرمانده از تصمیمش برگردد. حاج آقا میثمی شروع کرد به صحبت. از صدر اسلام گفت و سختیهایی که مسلمین تحمل کرده بودند. در همین حال، چند نفر وارد سالن شدند. با آنها کار داشتم. رفتم به طرفشان. حاج آقا میثمی هم آن فرمانده را کشید گوشهای و شروع کرد به صحبت کردند. نیم ساعت صحبتشان طول کشید. آمدیم بیرون. متوجه شدم که حال آن فرمانده تغییر کرده است. بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند، یک راست رفت به سمت ساختمان و مسؤولیتش را دوباره قبول کرد. بعدها در چند عملیات هم نقشی مهمی داشت. بعد از شهادت حاج آقا میثمی، او را دیدم، گفت:«آن صحبت نیمساعته در خاطرت هست ؟» گفتم:«بله» گفت: «همان نیم ساعت صحبت ، كل زندگی مرا متحول كرده است .»
- بازدید
برای بازدید، در خدمت یکی از بزرگان بودیم. بازدید تمام شد و میخواستیم به قرارگاه برگردیم. آن بزرگوار هم میخواست همراه ما بیاید. یک ماشین لندکروز مجهز و راحت در اختیار داشتیم. وقت حرکت، دیدیم حاج آقا میثمی سوار نمیشود. آن بزرگوار به او گفت:: «شما نمیآیید؟» حاج آقا میثمی گفت: «نه ، شما بروید . من اینجا كار دارم.» حرکت کردیم. کمی که دور شدیم، دیدیم حاج آقا میثمی آمد کنار جاده. توقف کردیم و خواستیم برگردیم تا او را هم سوار کنیم. ولی اولین ماشینی که از راه رسید، یک وانت بود. حاج آقا میثمی دست بلند کرد، ماشین ایستاد و حاج آقا سریع پرید پشت وانت. بدون اینکه در قید و بند چیزی باشند.
- بشارت
عملیات شده بود و در حین عملیات «سید میر رضی» شهید شده بود. کلهر که با او بسیار صمیمی بود، از شدت ناراحتی و در غم از دست دادن نزدیکترین یارش، در خط مقدم، داخل نفر بر نشسته بود و گریه میکرد. یکی از دوستان میگفت: «هر چه تلاش کردیم او را آرام کنیم، نمیتوانستیم. تصمیم گرفتیم تنهایش بگذاریم، بلکه آرام شود. ولی هر چه صبر کردیم، آرام نمیگرفت. حاج آقا میثمی آمد و احوال او را دید. داخل نفر بر شد و در گوش کلهر چیزی گفت: شهید کلهر که تا آن لحظه با شدت گریه میکرد، ناگهان آرام شد. سربلند کرد و لبخند زد. حاج آقا میثمی رفت. از کلهر پرسیدیم چه شد که اینطور آرام شدی. گفت: حاج آقا میثمی همان حرفی را به من زد که پیغمبر (ص) به حضرت زهرا (س) گفته بود. گفت «تو اولین كسی هستی كه به میر رضی ملحق میشوی.» باورمان نمیشد اما زمان طولانی لازم نبود تا ببینیم این حرف تا حد حقیقت داشته است. کلهر در ادامه عملیات اولین نفر از مسؤولین بود که به شهادت رسید.[۱]
نرم افزار شاهد
3-0.htm
پانویس
- ↑ منبع کتاب روح آسمانی