تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : روانبه تاریخ شهادت : 1366/05/11 نام پدر : قربانعلی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات آخرین سری که می خواستیم با حسن روان به ، به جبهه برویم به بجنورد رفتیم و ثبت نام کردیم و قرار شد فردای آنروز اعزام شویم . من به روستا برگشتم تا آخرین شب را در منزل به سر ببرم ولی این شهید از بجنورد برنگشت و بعد از اعزام در منظقه به من گفت که : من در همان روز عکسم را بزرگ کردم و به سپاه دادم تا موقع شهادتم عکس را همراه با جنازه به خانواده ام تحویل دهند. در جزیره مجنون در محلی به نام کاسه در پیچ میلر به علت اینکه هم سمت راست وهم سمت چپ آب بود ودشمن هم در روبرو ودریک خاکریز قرار داشت یکی از دشوارترین مناطق جنگی به حساب می آمد من آنجا معاون دوم فرمانده گروهان وآرپی جی زن بودم وحسن روان به کمک من ونیروهای من بود ما بعد از عملیات در کمین 3 مستقر شدیم ونیروهای عراقی با پاتک هایشان می خواستند منطقه را پس بگیرند وما ونیروهای خودی مشغول دفع آنها بودیم واین شهید در سنگر کمین بودند در همین هنگام یک خمپاره 120 به سنگر اصابت کرد وسنگر فرو ریخت وایشان مجروح شدند ومن ایشان را به پشت خط منتقل ودر حین انتقال دست ها وپا هایش کم کم از حرکت می افتاد وبی حس می شد تا اینکه به بیمارستان شماره 1 اهواز (بیمارستان امام خمینی ) رسیدیم وایشان را بستری کردند وچند ساعت مداوای پزشکان به نتیجه نرسید وسپس او را از آنجا به بیمارستان حسینی (سه راه خرمشهر ) منتقل کردیم وبعد از 24 ساعت تنفس مصنوعی به شهادت رسید . حسن روان به خواب دیده بود که به شهادت می رسد و من هم به سختی مجروح می شوم که همین طور شد و او به شهادت رسید و من هم از ناحیه شانه و پا مجروح شدم . خوابش به این صورت بود که می گفت به شهادت می رسم ، مرا در جعبه ای می گذارند و با هلی کوپتر در داخل حیاط فرود می آیم و هرچه تلاش می کنم که از داخل این قفس (جعبه) آزاد شوم ، نمی توانم و من در جوابش گفتم : که تو حتما شهید خواهی شد. یک دفعه ما می خواستیم حسن را برای نگهبانی چادرها انتخاب کنیم و وقتی فرمانده این مطلب را به او گفت او اصلا قبول نکرد و گفت : محال است، من حتما این دفعه به خط می آیم و بالاخره آمد و به آرزویش که شهادت بود هم رسید. حسن قبل از شهادت به من سفارش کرد : جنازه ام را در کنار خواهرزاده ام قربانعلی براتی دفن کنید ، اما بالاتر از او دفن نکنید . من سؤال کردم چرا؟ گفت : نمی خواهم به او بی احترامی شود. گفتم : اگر در کنار او جا نبود چه کار کنیم ؟ گفت : در ردیف دیگر شهدا ولی همانطور که گفتم نه بالاتر از او.[۱]