rId4
کد شهید : 6411914 تاریخ تولد :
نام : حسن محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : قاسمی تاریخ شهادت : 1364/11/24
نام پدر : رمضانعلی
تاریخ تولد :
محل تولد : نیشابور
تاریخ شهادت : 1364/11/24
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
خاطرات بعد از مجروحیت
موضوع : خاطرات بعد از مجروحيت
راوی : طاهره قاسمی
متن کامل خاطره
حسن زمانی که پس از مجروح شدن در خانه استراحت می کرد روزی متوجه شدم که در تنهایی با خودش گریه می کند . من به او گفتم : برای چه گریه می کنی؟ گفت : ای کاش من هم شهید می شدم خوشا به حال آنها که شهید شدند و افسوس که من شهید زخمی شدم و لیاقت شهادت را پیدا نکردم .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع : لحظه و نحوه شهادت
راوی : عید محمد قاسمی
متن کامل خاطره
حسن قاسمی در عملیات والفجر 8 در حین عملیات در نزدیکی شهر فاو در تاریخ 64/11/27 در سنگر بود که خمپاره ای به زمین خورد و بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید
تولد و کودکی
موضوع : تولد و کودکي
راوی : حاج رمضان علی قاسمی
متن کامل خاطره
حسن قاسمی در دوران کودکی دچار یک بیماری ناشناخته و غیر عادی می شد به این صورت که تمام بدن او زخم شده بود و در بدن او غده هایی زده بود که از آنها مایعی مانند آب ترشح می شد و هر لباسی که به تن می کرد به بدنش می چسبید . جهت مداوا او را به نیشابور بردیم، امّا بیماری برطرف نشد . بعد از آن او را به مشهد بردیم، بازهم حال او خوب نشد، بعد از آن نذری برای شاهزاده حسین اصغر کردیم و به آنجا رفتیم و از آب چشمه آن جا به بدن او مالیدیم، از آن پس کم کم حال او بهتر شد و به آن امامزاده و یاری خدا شفا یافت .
عشق به جهاد
موضوع : عشق به جهاد
راوی : عید محمد قاسمی
متن کامل خاطره
فرمانده مان در منطقه به او مسئولیت تدارکات را می دهند ولی چون خیلی دوست داشت به خط مقدم برود خیلی تلاش می کرد که از آن مسئولیت فرار کند تا خود را به خط مقدم برساند اما بعد از چندین مرتبه که سعی در رفتن به خط مقدم داشت موفق به انجام این کار نشد . در نهایت با سفارش یکی از دوستان توانست بعد از آن همه تلاش کردن به خط مقدم اعزام شود .
خبر شهادت
موضوع : خبر شهادت
راوی : طاهره قاسمی
متن کامل خاطره
یک روز که پدر حسن برای شرکت در مراسم عزا به روستای دیگر رفته بود به من گفته بود که شما هم بیا باهم برویم، ولی من نرفتم گویی کسی به من می گوید که خبری از طرف حسن قرار است برایت بیاورند، برای همین نرفتم . سر شب بود که خبر شهادت را برایم آوردند،
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین
موضوع : مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی : منصوره قاسمی
متن کامل خاطره
قبل از شهادت پدرم بارها و بارها برای او نامه هایی تهدید آمیز فرستاده بودند و یک روز خودم پاکتی را از داخل حیاط پیدا کردم که در آن تأکید شده بود که اگر به کار خود ادامه دهید ترور خواهی شد . من هم به پدرم اطلاع دادم ولی ایشان با لحنی شاد به من گفتند : دخترم من لیاقت شهادت را ندارم و من شب خواب دیدم که پدرم را به شهادت رساندند . برای ایشان تعریف کردم و باز هم ایشان گفتند : من لیاقت شهید شدن را ندارم و شب عروسی خواهرم ایشان را به شهادت رساندند ولی به ما خبر ندادند و روز بعد یکی از همکارانم اطلاع دادند که پدرتان مجروح شده و در بیمارستان بستری می باشند من خودم را به آنجا رساندم . ایشان را ترور کرده بودند و همان صحنه هایی را که در خواب دیده بودم به وضوح اتفاق افتاده بود . همیشه آرزوی شهادت داشتند و به آرزوی خود رسیدند .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی : طاهره قاسمی
متن کامل خاطره
بعد از شهادت پسرم یک شب خواب دیدم که به من می گویند : می خواهیم شما را به کربلا ببریم . من به همراه یکی از اهالی محل باهم بودیم . ما را سوار بر یک قایق کردند، مثل هواپیما در آسمان حرکت کردیم . اول ما را به مکه بردند و به مسجد پیغمبر رفتیم . بعد اطراف خانه خدا به طواف پرداختیم . در همین لحظه متوجه یک پارچه سفید می شدم با خود گفتم : این پارچه را کنار بزنم، ببینم زیر این پارچه چیست . وقتی گوشه پارچه را کنار زدم دیدم پسرم حسن دراز کشیده و می خندد، گفتم : حسن اینجا چکار می کنی؟ او گفت : جای ما اینجاست . من به او گفتم : مادر جان من از جای تو نمی روم که در همین لحظه از خواب بیدار شدم . فردای آن روز خبر دادند که اسم حاج آقا برای مکه در آمده است .
تعاون و همکاری
موضوع : تعاون و همکاري
راوی : طاهره قاسمی
متن کامل خاطره
وقتی که برای روستا مسجد می ساختند او به جای آنکه به پدرش کمک کند در همراهی با گله گوسفندان رفته بود به مسجد و در بنایی مسجد کمک می کرد و مرا به کمک پدرش می فرستاد . وقتی به او می گفتم : تو دگیر سهم خود را ادا کرده ای بیا تا دیگران هم کمک بکنند . او می گفت : مادرجان من باید همین چند روز که اینجا هستم کارکنم و سیم کشی مسجد را تمام کنم، چون من این بار که به جبهه بروم، شهید می شوم . می خواهم وقتی خبر شهادت من به روستا رسید، مسجد درست شده باشد و برق هم داشته باشد .
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16396