شهیدحسین جوان نامی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
(تغییرمسیر از شهید حسین جوان نامی)
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1336/08/01

نام : حسین‌

محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : جوان‌نامی‌

تاریخ شهادت : 1365/11/07

نام پدر : جعفرقلی‌

مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت : جنوب غرب

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی

یگان خدمتی : لشکر 5 نصر

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو

مسئولیت : مسئول محور

گلزار : بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس



زندگینامه

در "چناران" متولد شد. کودکی آرام بود. از 5 سالگی به مکتب رفت و قرآن را فرا گرفت. 6 ساله بود که به اتفاق خانواده به "مشهد" آمد. تا کلاس ششم ابتدایی در مدرسه "ثامن" درس خواند. اوقات فراغت خود را قرآن می خواند یا به حرم امام رضا (ع) می رفت و یا به والدینش کمک می کرد. در 11 سالگی به کار قالی بافی مشغول شد.  18 ساله بود که برای خدمت سربازی به ارتش پیوست. دوره آموزش خود را در تربت حیدریه گذراند و بعد به" مشهد" آمد.  بعد از پیروزی انقلاب به بسیج پیوست. او می خواست در سپاه استخدام شود، اما باید برای استخدام به یکی از شهرستان ها می رفت. برای همین به "بجنورد" رفت و در آنجا به استخدام سپاه در آمد و دو، سه سالی در آنجا ماند. در سن 25 سالگی ازدواج کرد و حاصل سه سال و نیم زندگی مشترک آنها دو فرزند بود، یکی به نام "روح الله "و دیگری به نام "زینب. "حسین جوان نامی" یکی از فرماندهان جوان وشجاع ایرانی است که با حضور در جنگ و جانفشانی فراوان به دفاع از اسلام وایران بزرگ پرداخت و در 7/11/1365 در عملیات کربلای 5، در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و در بهشت رضا (ع) به خاک سپرده شد.[۱]

وصیت نامه

...آری، شهادت زینت آل محمد (ص) و میراث مکتب اوست. پس چه باک از شهادت که خود تولدی نوین است و خود تازه آغاز زندگی شریف و جاوید است. این بود که عزیزان ما، غنچه های امت ما، انتخاب کردند و رسالت بزرگی را به دوش من گذاشتند و من هم لبیک گفتم و رفتم و این بار را به دوش امت حزب الله خواهم گذاشت. حسین جوان نامی

خاطرات

-من از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم . یک روز در چادر نشسته بودم که حسین آقا آمد من را صدا زد واز من خواست که به بیرون چادر بیایم بعد از سلام و احوال پرسی گفت : پدرجان امشب ساعت 10 عملیات انجام می شود آمده ام از شما خداحافظی کنم . دستم را گرفت و با همدیگر به داخل نخلستانی که در آن اطراف بود رفتیم ، کمی در نخلستان قدم زدیم و صحبت کردیم . حسین آقا گفت: کم کم دارد دیر می شود من باید بروم . همدیگر را در آغوش گرفتیم و در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود صورتش را بوسیدم . او وقتی اشکهای من را دید گفت: مرد که گریه نمی کند ، پدرجان گریه نکن اگر کسی ما را در این وضعیت ببیند شک می کند . این شاید آخرین دیدار ما باشد ، خداحافظی کرد و رفت . بعد از اینکه از حسین آقا جدا شدم یکی از دوستانم به نام آقای کرباسی جلوی من را گرفت و گفت : چه خبر ؟ چرا اینقدر ناراحت شدی پسرت چیزی گفت . من گفتم : بین خودمان بماند امشب عملیات است و خوب نباید کسی بفهمد اگر این موضوع جایی درز کند . همه چیز بهم می خورد آقای کرباسی گفت : نگران نباش من به کسی نمی گویم . چند ساعتی از دیدار ما با حسین آقا نگذشته بود که من به طرز عجیبی احساس دلتنگی کردم به آقای کرباسی گفتم :‌من طاقت نمی آورم بیاید برویم دوباره پسرم را ببینم. آنجا دژبانی داشتیم من جلوی دژبانی رفتم ، داشتم با دژبانی صحبت می کردم که به من اجازه بدهد از اردوگاه بیرون بروم که در همین حین حسین آقا را دیدم که سوار بر جیپی می خواست از دژبانی رد شود من را که دید ایستاد و گفت: پدر جان سوار شو فعلاً چند ساعتی وقت دارم می رویم تا پیش حاج رسول یک احوالی می پرسیم و برمی گردیم . پیش حاج رسول رفتیم و مدتی آنجا بودیم . بعد حسین آقا گفت: حالا که تا اینجا آمده ایم برویم قایق ها را نیز ببینیم . از حاج رسول خداحافظی کردیم . و رفتیم برای دیدن قایق ها نیم ساعتی آنجا بودیم کم کم داشت خورشید غروب می کرد به حسین آقا گفتم : پسرم دیگر دارد دیر می شود بهتر است که برویم . او من را به اردوگاه رساند موقع رفتن صورتش را بوسیدم و او را به خدا سپردم . بعد از عملیات چهار و پنج روز بود که از حسین آقا خبری نداشتیم . به ستاد رفتم تا از وضعیت ایشان مطلع شوم . آنجا به من گفتند : پسرم شما در حال حاضر آن طرف اروند است ما از وضعیت جسمی ایشان هیچ اطلاعی نداریم . من خیلی نگران بودم همین طور داشتم در محوطه راه می رفتم که یکی از دوستان پیش من آمد و گفت: من به اتفاق 6 نفر دیگر می خواهیم به آن طرف اروند برویم اگر شما هم مایل هستید می توانید با ما بیائید . من پیشنهاد آنها را قبول کردم و گفتم : من با شما می آیم . بالاخره سوار ماشین شدیم و به سمت اروند حرکت کردیم . مقداری از اردوگاه دور شدیم که یکدفعه متوجة ماشین شدم که به سمت ما می آید داخل ماشین را که نگاه کردم دیدم حسین پشت فرمان است همین که او را دیدم خودم را از عقب ماشین به پائین پرت کردم راننده ترمز زد و بالای سر من آمد گفت: افتادی گفتم : نه در همین حین حسین آقا هم رسید راننده گفت: مرد حسابی این چکاری بود که کردی ؟ امکان داشت که دست و پایت بشکند حسین آقا گفت: این بنده خدا پدرم است همین که من را دید از عقب ماشین پائین پرید . او دست من را گرفت و بلند کرد همدیگر را در آغوش گرفتیم چند لحظه ای در همین حالت بودیم . حسین آقا به راننده گفت شما برو من خودم بعداً پدرم را می آورم . سوار ماشین شدیم و به ستاد رفتیم ماشین را جلوی ستاد پارک کرد . از ماشین که پیاده شدیم تعدادی از دوستان حسین ما را دیدند و از ما دعوت کردند تا برای صرف چایی به چادر آنها برویم . من گفتم : چایی نمی خورم حسین آقا گفت: پس برویم من موتوری بردارم تا با آن به شهر برویم . از دوستان ایشان معذرت خواهی کردم ، سوار موتور شدیم و به فاو رفتیم گشتی درون شهر زدیم و بعد به کارخانه نمک رفتیم . کم کم داشت هوا تاریک می شد به حسین آقا گفتم : بهتر است برگردیم هوا دارد تاریک می شود . بالاخره حسین آقا من را به اردوگاه برد و خودش به آنطرف اروند رفت . -تقریباً 25 روز بود که از وضیعت حسین آقا بی خبر بودم البته یکی از دوستان ایشان به نام محمد آقا هر چند وقت یک بار پیش ما می آمد و می گفت: حال حسین آقا خوب است با من تماس گرفته نگران نباشید . تا اینکه یکی از اقوام از جبهه آمد من به دیدن او رفتم و از او پرسیدم شما از حسین آقا خبری ندارید آن بندة خدا گفت: حسین آقا چند روزی است که مجروح شده و در بیمارستان اصفهان بستری است . من به محض اینکه این موضوع را فهمیدم پیش محمد آقا رفتم و به او گفتم : مگر شما نگفتید حسین حالش خوب است ایشان گفت: بله حالش خوب است گفتم : مرد حسابی الان برای من خبر آورده اند که او مجروح شده است . محمد آقا گفت: حاج آقا چند لحظه صبر کن من الان با محل کارش تماس می گیرم . بلافاصله شماره ای را گرفت و گوشی را به من داد بله او راست می گفت : حسین پشت خط بود با او سلام و احوال پرسی کردم گفتم : حسین جان تو الان کجایی ؟ گفت: من در پادگان 92 هستم . گفتم : تو را به قرآن قسم می دهم را ستش را بگو مجروح شده ای ؟ حسین آقا گفت: من قسم نمی خورم ولی نگران نباشید فردا شب من به مشهد می آیم . بعد خداحافظی کردیم و من به خانه برگشتم تا در انتظار ایشان بمانم . ساعت 12 شب بود آمبولانسی به درب منزل ما آمد و حسین آقا با عصاهایی که زیر بغل داشت از آمبولانس پیاده شد . جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم به او گفتم : تو الان 25 روز است که مجروح شده ای چرا به ما خبر ندادی. گفت: نمی خواستم شما نگران شوید . 2 بار آخری که حسین آقا می خواست به جبهه برود یک روز من برای احوالپرسی به منزل ایشان رفتم . بحث وصحبت آنشب ما درمورد زندگی آینده بود من گفتم : حسین آقا شما باید فکر خریدن زمین یا خانه باشید ایشان گفت : مگر شما خبر نداری من خانه دارم گفتم : خانه شما کجاست گفت : انشاءا… چند روز دیگر کلیدش را به شما می دهم . من آن موقع متوجه حرفی که ایشان زد نشدم . خلاصه تا اینکه بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند من آن وقت فهمیدم منظور حسین آقا از خانه ای که دارد کجاست .

در سایت چهار مستقر بودیم . من بعضی وقتها سیگار می کشیدم یک روز بعد از ظهر نزدیک های غروب آفتاب ، رفتم بیرون چادر نشستم و شروع به کشیدن سیگار کردم. در همین حسین یک دفعه حسین آقا از چادر بیرون آمد و دستش را روی شانه ی من گذاشت وبه شدت شانه ی مرا فشار داد . احساس درد شدیدی کردم گفتم : تورا به قرآن قسم می دهم دستت را بردار شانه ام شکست . ایشان دستش را از روی شانه ی من برداشت و بلافاصله مچ دستم را گرفت وسیگار را از بین انگشتانم بیرون کشید وزیر پایش له کرد . ایشان گفت : من چند بار به شما تذکر دادم که نباید سیگار بکشی . سیگار برای سلامتی ضرر دارد وباعث به وجود آمدن هزارو یک مریضی می شود . حالا به من قول بدهید که دیگر سیگار نمی کشید. اما من گفتم : اگر قول بدهم وزیر قول بزنم . گفت: مرد وقتی قول می دهد سرقولش می ماند . در همین حین کمی مچ دستم آزاد تر شد بلافاصله فرار کردم چون می ترسیدم قول بدهم ونتوانم به آن عمل کنم . خلاصه بعد از این ماجرا بار دیگر حسین آقا دنبال من کرد تا از من قول بگیرد ولی من فرار کردم .

یکی از دوستان ارتشی ما چند روزی را درچادر ما مهمان بود یک روز در چادر نشسته بودیم که بحث حقوق ومزایای نیروهای سپاه و ارتش شد. این دوست ما از اینکه حقوق ما خیلی کم است تعجب کرده بود . به حسین آقا گفت : برای چه به شما اینقدر حقوق کم می دهند ؟ ایشان گفت : ما تا وقتی امام را داریم حقوق نیاز نداریم. در عملیات فتح المبین حسین آقا مورد اصابت ترکش قرار گرفت اما ایشان تا پایان عملیات هیچ چیزی در مورد مجروحیتش به ما نگفت . تا اینکه عملیات تمام شد ما می خواستیم به عقبه برگردیم که متوجه شدیم حسین آقا زخمی شده است من خیلی تعجب کردم که چطور ایشان توانسته با این خونریزی طاقت بیاورد . در عملیات فتح المبین حسین آقا مورد اصابت ترکش قرار گرفت اما ایشان تا پایان عملیات هیچ چیزی در مورد مجروحیتش به ما نگفت . تا اینکه عملیات تمام شد ما می خواستیم به عقبه برگردیم که متوجه شدیم حسین آقا زخمی شده است من خیلی تعجب کردم که چطور ایشان توانسته با این خونریزی طاقت بیاورد . یک روز حسین آقا را دیدم که مشغول شستن لباس بود . جلو رفتم تا خسته نباشیدی به او بگویم که متوجه شدم ایشان دارد لباسهای مرا هم می شوید . رفتم تا لباسها را از جلوی او بردارم که مرا هل داد از این کار حسین آقا ناراحت شدم وبه او گفتم : با این کارت چه چیزی را می خواهی ثابت کنی ؟ می خواهی خودت را نشان بدهی دوست داری همه بگویند جوانان لباس بچه ها را می شوید . اینجا هر کسی باید کارهای شخصی اش را خودش انجام بدهد . من هر چه حرف زدم هیچ تاثیری روی ایشان نداشت حسین آقا بدون اینکه به حرفهای من توجه کند در حال شستن لباس بود . وقتی دیدم ایشان دست برنمی دارد به زور متوسل شدم . البته قدرت بدنی ایشان خیلی از من بیشتر بود . انگشت صبابه حسین آقا را گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم ایشان هیچ گونه مقاومتی نمی کرد. اینقدر فشار دادم تا اینکه انگشتش شکست با اینکه درد زیادی داشت اما هیچ گونه عکس العملی نشان نداد. من از عرقی که روی پیشانیش جمع شده بود فهمیدم که خیلی درد می کشد . حسین آقا گفت: سید بالاخره کار خودت را کردی دیگر نمی توانم لباسهایت را بشویم وقتی این حرف را زد اشک درچشمانم جمع شد . چون با درد شدیدی که داش حتی یک آخ هم نگفت . تنها چیزی که نشان من داد او درد می کشد عرقی بود که روی پیشانی اش نمایان شده بود .

صبح جمعه بود چند ساعتی وقت داشتیم تا استراحت کنیم چون قرار بود بعد از ظهر خط را تحویل بگیریم من می خواستم استراحت کنم که حسین آقا پیش من آمد و گفت : امروز می خواهم به آبادان بروم تا درنماز جمعه شرکت کنم بلندشو تا با همدیگر برویم. من گفتم : می خواهم استرحت کنم حوصله ی نماز جمعه را ندارم . بالاخره با اصرار زیاد حسین آقا به اجبار همراه ایشان شدم و برای شرکت در نماز جمعه به آبادان رفتم . وقتی امام جمعه در حال سخنرانی بود تعدادی گلوله به سمت ایشان شلیک کردند . من به شوخی به حسین آقا گفتم : اگر صدام نتواند در جبهه ما را از بین ببرد درمیان این صف ها کار خود را می کند. اصلاً شرکت در نماز جمعه وظیفه ی ما نیست . افرادی که درون شهر هستند باید این صفوف را پر کنند . وظیفه ما بالاتر از این هاست که بخواهیم چند کیلومتر راه بیاییم تا درنماز جمعه شرکت کنیم . کار ما جنگیدن است نه شرکت در نماز جمعه . حسین آقا در جواب حرفهای من گفت : اگر ما در چنین تجمعاتی که نشانه ی بارز جهاد در راه خداست شرکت نکنیم ممکن است در مواقع حساس و خطر پایمان بلرزد و عقب بکشیم . یک روز حسین آقا برای من خاطره ای را اینگونه تعریف کرد : در کردستان بودیم یک روز برای ماموریت به کوههای اطراف رفتیم . در آنجا با نیروهای دشمن درگیر شدیم در طی این درگیری گلوله ای به پشت من اصابت کرد شدت مجروحیت من در حدی بود که دوستانم گمان می کردند شهید شده ام به همین خاطر مرا در بین جنازه ها می گذارند تا به سردخانه منتقل کنند اما در همین حین یک لحظه می توانستم پلک بزنم . دوستانم متوجه شدند که من هنوز زنده ام و بلافاصله بعد از اینکه متوجه علائم حیات دروجودم شدند سریع مرا به بیمارستان منتقل کردند و مرا از مرگ حتمی نجات دادند . یک بار که حسین آقا می خواست به جبهه برود . با پدرم برای بدرقه ی ایشان به راه آهن رفتیم . آنجا خیلی شلوغ بود حسین آقا عجله داشت که زودتر سوار قطار شود چون می ترسید از قطار جا بماند . به همین دلیل پدرم را در آغوش گرفت . صورتش را بوسید واز او خداحافظی کرد . اما فراموش کرد که از من خداحافظی کند داشت می رفت سوار قطار شود که او را صدا کردم و گفتم : حسین با من خداحافظی نکردی ایشان برگشت صورت مرا بوسید و گفت: هیچ وقت درس و مسجد را ترک نکنی از من هم خداحافظی کرد و رفت سوار قطار شد .

قبل از عملیات من حسین آقا را دیدم و با او صحبت کردم ایشان گفت : این بار آخری است که ما همدیگر را می بینیم . لطفاً در این مورد با کسی حرف نزن. این حرف را که زد اشک از چشمانم جاری شد او را در آغوش گرفتم چند لحظه در همین حالت بودیم. دیگر حسین آقا دیرش شده بود ازهمدیگر خداحافظی کردیم و ایشان رفت . چند ساعتی از این موضوع گذشت که خبر آوردند آقای جوانان شهید شده است . من وقتی نحوه شهادت ایشان را جویا شدم یکی ازدوستان به من گفت : به مجرد اینکه حسین آقا وارد منطقه می شود اورا مسئول یکی از محورها می کنند ایشان بلافاصله به محل ماموریت خود می رود یک ساعتی از حضور ایشان در منطقه نمی گذرد که گلوله ی خمپاره ای در کنارش به زمین می خورد که ترکشاهای آن خمپاره به ایشان اصابت کرده و حسین آقا به شهادت می رسد . وقتی دخترم اولین فرزندش را به دنیا آورد حسین آقا در جبهه بود . در همین ایام حسین آقا با منزل ما تماس گرفت و در مورد وضعیت بچه و مادرش سوال کرد . من به ایشان گفتم : خدا را شکر هر دو نفر آنها حالشان خوب است خدا به شما یک پسر داده حسین آقا گفت : اگر اجازه بدهید اسم او را روح ا… بگذاریم من گفتم : اسم قشنگی است من موافقم از ایشان پرسیدم حالا چرا روح ا… حسین آقا گفت : چون می خواهم پسرم همیشه از رهبرش حضرت امام خمینی (رض) پیروی کند. موقعی که حسین آقا از ناحیه دست (انگشتهایش ) مجروح شده بود من هرروز برای ملاقات ایشان به بیمارستان می رفتم . یک روز حسین آقا به من گفت : فردا زودتر بیا می خواهم بروم حمام بایدکمکم کنی . فردای آن روز من زودتر به بیمارستان رفتم . داخل اتاق بودم که یکدفعه مامور بیمارستان وارد اتاق شد برای اینکه او مرا نبیند رفتم زیر تخت مخفی شدم . آن مامور در اتاق چرخی زد و بیرون رفت . خلاصه بعد از اینکه مامور بیمارستان رفت من از زیر تخت بیرون آمدم نهار را با حسین و دیگر هم اتاقی هایشان خوردیم . بعد از نهار ایشان گفت : زودتر وسایل حمام را آماده کن تا هنوز کسی وارد اتاق نشده . من وسایل را آماده کردم و ایشان را به حمام بردم . بعد ازتمام شدن استحمام حوله را آوردم و بدن ایشان را خشک کردم لباسهایش را آوردم و یکی یکی به اوکمک کردم تا آنها را بپوشد اما متاسفانه موقعی که می خواستم پیراهن تنش کنم دستش درد گرفت . وقتی از حمام بیرون آمدیم یکی از هم اتاقی های حسین آقا گفت : خوب شد رفتی دوش گرفتی ایشان گفت : ای بابا این آقا قربان آخرش حالمان را گرفت . این حرف را که زد من جلوی دوستانش خیلی خجالت کشیدم و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفتم . روز بعد که برای ملاقات ایشان به بیمارستان رفتم حسین آقا گفت : چقدر زود قهر می کنی گفتم : شما ما را جلوی هم اتاقی هایت خراب کردی ، من قدم کوتاه است نمی توانستم از آن بیشتر کمک کنم . ایشان کمی با من شوخی کرد و مرا از آن حال و هوا بیرون آورد و از من دلجویی کرد . حسین آقا در عملیات کربلای 4 از ناحیه پا و شکم شدیداً مجروح شده بود هنوز به بهبودی کامل دست پیدا نکرده بود که متوجه شد عملیات کربلای 5 قرار است به زودی انجام شود حسین آقا با توجه به اینکه پزشکش به او سفارش کرده بود که مدتی باید استراحت مطلق داشته باشد و به جبهه برود . اما ایشان به محض اینکه فهمید قرار است عملیات انجام شود راهی جبهه شد . حسین آقا به مجرد اینکه وارد منطقه می شود گلوله ی خمپاره ای در کنارش به زمین می خورد که ترکشهای آن باعث شهادت ایشان می شود .

یک روز حسین خاطره ای برای من اینگونه نقل کرد : در جبهه مرسوم بود که معمولاً بچه ها همدیگر را اخوی صدا می کردند یک روز من با یکی از نیروهای تازه وارد کار داشتم به او گفتم : اخوی بیا اینجا . او خیلی از حرف من ناراحت شد و با لفظی تند گفت : شما یک سپاهی هستید چرا حرف زشت می زنید . گفتم : چه حرف زشتی زدم ؟ آن بنده ی خدا گفت : همین اخوی چی بود که گفتی ؟ من دست او را گرفتم و گفتم : دوست عزیز کلمه اخوی به معنای برادر است اکثر بچه ها در جبهه با این کلمه همدیگر را صدا می کنند . این خاطره ی شیرینی بود که حسین آقا برایم تعریف کرد . یک شب خواب دیدم حسین آقا شهید شده است در خواب جیغ می زدم و موهایم را می کشیدم که یک دفعه از خواب پریدم حسین آقاگفت : چه شده خواب بدی دیدی ؟ گفتم : خواب دیدم شما شهید شده ای در حالی که من از این خوابی که دیدم بسیار ناراحت بودم ایشان بسیار خوشحال و خندان بود از آن روز به بعد حسین آقا اکثراوقات به من می گفت : مگر شما خواب ندیدی من شهید می شوم ، پس چرا شهید نمی شوم . آخرین باری که حسین می خواست به جبهه برود من برای خداحافظی به درب منزل ایشان رفتم . جلوی درب ایستاده بودم که حسین آقا را بدرقه کنم ایشان دست من وپسرشان روح ا… را گرفت و با هم شروع به قدم زدن کردیم . متوجه حال و هوای خاصی در چهره و رفتار ایشان شدم . درحالی که داشتیم قدم می زدیم حسین آقا به من گفت: شما برای من خیلی زحمت کشیده اید . از شما متشکرم من را حلال کنید . من گفتم : شما مثل پسر من هستی بعد دست روح ا… را در دست من گذاشت و گفت : پسرم را اول به خدا بعد به شما می سپارم مواظب او باشید . همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم چند روزی از رفتن حسین آقا گذشت که خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند .

حسین آقا در بدنش ترکش های زیادی بود یک روز به ایشان گفتم : چرا این ترکشها را از بدنت بیرون نمی آوری ؟ ممکن است در آینده این آهن پاره ها کار دستت بدهد . حسین آقا در جواب من گفت : این ترکشها قدرت اینکه بتوانند مرا اذیت کنند را ندارند . فعلاً وقت درآوردن ترکش نیست حالا وقت جنگ است . ماه مبارک رمضان بود داشتم آماده می شدم که نماز بخوانم که یک دفعه تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم دوست حسین آقا بود گفت : آقای جوانان در منطقه مهران از ناحیه سر به شدت مجروح شده است . و احتمال اینکه ایشان دچار خونریزی مغزی بشود زیاد است . من بلافاصله بعد از شنیدن این خبر وسیله ای تهیه کردم و خودم را به بیمارستانی که ایشان در آن بستری بود رساندم وقتی وارد اتاق حسین آقا شدم دیدم ایشان با سری بانداژ شده روی تخت نشسته است . بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : حسین جان سرت چه شده است ؟ گفت : چیزی نیست خوردم زمین . گفتم : مرد حسابی چرا دروغ می گویی ؟ دوستت گفت : ترکش به سرت خورده ؟ آیا ترکش را بیرون آوردند ؟ گفت : نه پرسیدم آخر برای چه؟ حسین آقا گفت : تا بصره راهی نمانده است ، جنگ به زودی تمام می شود بعد از جنگ فرصت زیادی برای بیرون آوردن ترکش درون بدنم دارم. فقط این یک ترکش که پشت چند تای دیگر هم هست انشاءا… همه را با هم یک دفعه بیرون می آورم . اما ایشان نتوانست ترکش درون بدنش را بیرون بیاورد چون به شهادت رسید .

شب قبل ازعملیات بیت المقدس آقای جوانان نامی پیش من آمد و گفت : شیخ حسن وصیتی می خواهم بکنم برایم می نویسی؟ گفتم : بله بگو تا بنویسم گفت : طبق معمول هر کسی که ازدواج می کند همسرش را دوست دارد پدر و مادر و خواهرانم را دوست دارم هر چند اینها برای من عزیز هستند اما این را بدان که اسلام برای م عزیزتر از آنهاست. دلم می خواهد شهید شوم و همانگونه که روحانی یگان درباره ی صحبتهای حبیب بن مظاهر که در حادثه کربلا می فرمود : حسین جان اگر هزار بار در راه تو کشته شوم باز دوست دارم زنده شوم ودست از یاری ات برندارم من نیز همین را می گویم اگر چندین بار کشته شوم ودوباره زنده شوم دست از یاری حسین زمانم برنمی دارم . دوست دارم وقتی پدر و مادر و همسر و خواهرانم به جنازه ی من نگاه می کنند و اشک می ریزند شمه ای از احوالات حضرت سکینه ، ام کلثوم و ام لیلا را درک کنند وبدانند که در روز عاشورا بر خاندان امام حسین (ع) چه گذشت . مدتی سهمیه غذایی چادر ما کم شد. موقع نهار یا شام معمولاً غذا کم بود . این موضوع توجه مرا به خود جلب کرد . به همین دلیل پیگیر شدم تا بفهمم چرا سهمیه غذایی چادر ما کم است . بعد از کمی تحقیق متوجه شدم چادر مانیز مثل دیگر چادرها براساس تعداد نفرات غذا می گیرد . اما حسین آقا موقعی که غذا را تحویل می گیرد مقداری از آن را کنار می گذارد و موقعی که می خواهد برای سرکشی به دیگر چادر ها برود این غذا را به نیروهایی می دهدکه به آنها غذا نرسیده است . یک روز موقع نهاردوباره غذا کم آمد من به حسین آقا گفتم : مگر گردان به تعداد نفرات و آماری که در مورد نیروها دارند غذا درست نمی کنند . پس چطورمی شود که همیشه به ما غذا کم می رسد . وقتی این حرف را زدم لبخندی بر لبان حسین آقا نقش بست . من به ایشان گفتم : چرا می خندی ؟ نکند دوباره ایثار گری کردی و رفتی غذاها را بین بچه ها تقسیم کردی . حسین آقا گفت : شما معمولاً به جلسه می روید در خوشبختانه در جلسات به شما خوب می رسند ما باید مواظب باشیم که اینجا در حق بسیجی ها ظلم نشود .

معمولاً در چادر ما تعدادی فانوس ویک چراغ توری وجود داشت . چون در چادر نقشه پهن می کردیم و می خواستیم روی آن بحث کنیم نیاز به نور بیشتری داشتیم یک روز حسین آقا به داخل چادر آمد با لحنی خشن گفت : مگر شما با دیگران چه فرقی دارید ؟ در دیگر چادرها فقط یک فانوس است اما شما اینجا چهار پنج عدد فانوس ویک چراغ توری دارید . لبته حسین چند بار دیگر برای این موضوع به ما تذکر داده بود . وقتی ایشان این حرف را زد آقای برنسی که آن موقع در چادر بود بلند شد و تعدادی از فانوس ها را به اضافه ی چراغ توری به مسجد برد. حسین آقا دوست نداشت ما هیچ چیزاضافه تر نسبت به دیگر نیروها داشته باشیم . گردان ما ماموریت داشت تا به منطقه پاسگاه زید برود . گردان را به سمت مثلثی های معروف دشمن حرکت دادیم . من و حسین آقا در جلوی نیروها در حال حرکت بودیم و با بی سیم صحبت می کردم که گلوله ی توپی در کنار من به زمین خورد . اطراف ما را گرد و خاک زیادی فرا گرفته بود . چیزی نمی دیدم کمی که غلظت گرد و خاک کمترشد . هر چه اطرافم را نگاه کردم بی سیم چی را ندیدم فقط گوشی بی سیم دردست من بود کمی که دقت کردم متوجه شدم بی سیم چی بر اثر اصابت گلوله ی خمپاره تکه تکه شده و به شهادت رسیده است . کمی آنطرف تر را که نگاه کردم دیدم ترکشی به دست حسین آقا اصابت کرده که باعث کنده شدن قسمتی از گوشت دست وشکسته شدن استخوان ایشان شده بود . به سمت حسین آقا دویدم با چفیه ای که داشتم محل خونریزی را بستم . به ایشان گفتم : دیگر شما به عقب برگردید . با این وضعیتی که دارید ماندن شما اینجا صلاح نیست . من رفتم تا به وضعیت گردان سروسامانی بدهم . چند ساعتی از این ماجرا گذشت داشتم در بین نیروها به این طرف و آن طرف می رفتم که یک دفعه حسین آقا را دیدم وقتی دیدم ایشان با آن وضعیتی که داشت هنوز به عقب برنگشته بود بسیار ناراحت شدم به سمت او رفتم و با لحنی خشن به او گفتم : مگر قرار نبود به عقب برگردی ؟ اینجا چه کار می کنی ؟ حسین آقا سکوت اختیار کرد و به من چیزی نگفت آنجا وانتی بود بدون معطلی ایشان را سوار وانت کردم و به راننده وانت گفتم : سریع آقای جوانان را به اورژانس برسانید . خلاصه ما به اولین مثلثی دشمن که رسیدیم دچار مشکلات زیادی شدیم حدود هفت ، هشت ساعت آنجا گیر کرده بودیم نیمه های شب بود که یک دفعه دیدم سرو کله حسین آقا با دستی باند پیچی شده که به دور گردنش بود پیدا شد به او گفتم : چطور برگشتی ؟ حسین آقا گفت : رفتم بیمارستان آنجا درمحل زخم تعدادی بخیه زدند وسرمی به من وصل کردند درموقعیتی مناسب سرم را کندم و ازبیمارستان فرار کردم . به روی خودم نیاوردم . ولی از آمدن ایشان بسیار خوشحال شدم . حضور دوباره ی حسین آقا در گردان همچون یک معجزه بود وباعث شد نیروها روحیه تازه پیدا کنند . همچنین با طرحهای تاکتیکی که ایشان پیاده کرد توانستیم از مثلثی های دشمن عبور کنیم و این ماموریت را با موفقیت پشت سر بگذاریم بعد از پایان ماموریت حسین آقا دچار خونریزی شدیدی شد وسیله ای تهیه کردم و با همدیگر به بیمارستان رفتیم . در بیمارستان دکتر ارتوپدی بود وقتی که زخم حسین آقا را دید پیشانی او را بوسید و گفت : من نمی دانم این بسیجی چطور با دستی که بخیه هایشاپاره شده استخوانش شکسته است توانسته طاقت بیاورد واز بیمارستان فرار کند و به منطقه برود این از نظر پزشکی قابل قبول نیست .

بعد از ازدواج مجدد همسر شهید تقریباً من شش ماهی به دیدن خانواده ی ایشان نرفتم یک شب حسین آقا به خواب من آمد با حالتی عصبانی در حالی که صورتش برافروخته شده بود با لحنی خشن به من گفت : چه اتفاقی افتاده دیگر خانواده ی مرا فراموش کرده ای . بچه ها دلتنگ شما شده اند حتماً در اولین فرصت به دیدن آنها بروید . من گفتم : دلایل خاصی وجود داشت که من نتوانستم به دیدن آنها بروم . حسین آقا گفت : شما همرزم ودوست من بودی بچه ها احتیاج دارند دوست قدیمی پدرشان به دیدنشان برود . منظورم این نیست که به خاطر اینکه پدر ندارند برای آنها دلت بسوزد و از روی دلسوزی به دیدن آنها بروی نه این وظیفه ی شرعی شماست که از خانواده ی من سر بزنی . می خواستم به حسین آقا بگویم شما که طلبکار نیستید ، رفتید و شهید شدید مزدتان را گرفتید که یک دفعه از خواب بیدار شدم . تمام بدنم عرق کرده بود بعد از دیدن این خواب من احساس شرمندگی می کردم چون کوچکترین کاری را که در قبال خانواده ی آن شهید می توانستم انجام بدهم ندادم . من فقط این یک جمله را می توانم بگویم که دید و باز دید از خانواده ی شهدا وظیفه ای است که همیشه بر عهده ماست و هیچ وقت نباید نسبت به آن کوتاهی کنیم .

بعد از عملیات نیروها را ترخیص کردند من برای دیدن خانواده مدتی به مشهد رفتم یک روز به طور اتفاقی حسین آقا را در خیابان دیدم بعد از سلام و احوالپرسی به ایشان گفتم : دوباره قصد دارید به جبهه برگردید ایشان گفت : من اینجا کاری ندارم خانه ی من جبهه است آمده ام سری به خانواده بزنم . در عملیات رمضان من و ایشان با هم کار می کردیم و عملیات بسیار حساس بود و ایشان در حال حرکت به طرف دشمن بود که ظاهراً گلوله توپی در 12 الی 13 متری ما به زمین اصابت کرد که پس از تمام شدن گرد و خاک ناشی از انفجار گلوله توپ مشاهده کردم که بی سیم چی همراه من، شهید شده است که در همان موقع نیز مشاهده کردم دست شهید جوانان هم به صورت آویزان است که معلوم بود ترکش خورده است و ایشان پیش ما آمدند و حرکت کردیم تا اینکه به ایشان گفتم بهتر است به عقب برگردید که در جواب گفتند: حالا که نزدیک کانال نیروهای بعثی هستیم و موقعیت حساس است چگونه من شما را تنها بگذارم و بروم. من در جواب گفتم که خداوند کمکمان می کند و حرکت کردیم و در آنجا طوفان عجیبی برپا شده بود بطوریکه همدیگر را نمی دیدیم و در یک آن مشاهده کردیم که شهید جوانان دست مجروحش را با باندی به گردنش بسته و به ما ملحق شده. از او سئوال کردم که چگونه برگشتی ایشان گفتند که بعد از مراجعه به درمانگاه هنگام اعزام به شهر اهواز به راننده آمبولانس گفتم که نگهدارید من کمی کار دارم و بعد از توقف آمبولانس پشت خاکریز رفتم و از همانجا فرار کردم و به سوی منطقه نبرد آمدم و من به طور یقین می گویم نجات نیروهای درگیر در آن منطقه مرهون زحمات و روحیه ای بود که ایشان به ما داده بودند و هنگام برگشتن به موضع از ایشان سئوال کردم که چرا برگشتید ایشان گفتند من فکر کردم که شما الان در آن شرایط سخت چکار می کنید که ناگهان انگار کسی بر من نهیب زد که حتماً به منطقه پیش دوستانت برگرد و من هم آمدم. بعد از اینکه دشمن عقب نشینی کرد یکی از برادرها مجروح شد، فکر کنم اسم ایشان حسین جوانان بود تیر به پایش خورد که به عقب رفت. یعنی او را به عقب فرستادند خود من هم مجروح شدم و به عقب آمدم. من به بیمارستان 17 شهریور مشهد منتقل شدم. در بیمارستان دیدم که برادر حسین جوانان را روی برانکارد گذاشته اند در حالی که پای ایشان تیر خورده بود روی برانکارد خوابیده بود و دستش را هم روی سینه اش گذاشته بود. نصف شب سراغ ایشان رفتم. گفتم: حسین تو هستی، گفت: بله خلاصه باهم احوال پرسی کردیم. من گفتم: چه شد؟ گفت: چیزی نشده من دوباره به عملیات رفتم و مجروح شدم. گفتم: تو که صبح روز اول عملیات زخمی شدی، گفت: من اول به بیمارستان آمدم. گفتند: که به ایلام یا باختران برو و عکس بگیر. من هم در بیمارستان نماندم و فرار کردم و به خط رفتم و چند شب بعد که قرار بود، چند تپه گرفته شود، ایشان هم در عملیات شرکت می کند و زخمی می شود. می گفت: حدود 30 آرپی جی به طرف عراقی ها زدم، می گفت: آرپی جی ها را به وسط ستون عراقی ها می زدم که ستون از هم می پاشید. می گفت: چند خودرو آیفا را زدم. در همان شبی که زخمی شده بود. بعد هم دشمن جای او را شناسایی می کند و با آر پی جی به طرف او می زند که گویا آر پی جی به کف دست او اصابت می کند و از امدادهای غیبی بوده که آر پی جی پشت سرش منفجر می شود. پره آخر آر پی جی انگشت دستش را قطع کرده بود و خود آرپی جی هم پشت سرش می خورد که منفجر می شود و ترکشهای آر پی جی به او اصابت می کند.

آخرین باری که آمد بود دست و پایش ترکش داشت. از نواحی ترکش خورده عکس گرفته بود. وقتی آنها را نشان داد گفتم: اینها در عکس چیست؟ گفت: ترکش است. گفتم: جبهه نرو، به بیمارستان برو تا ترکشها را در بیاورند بعد برو جبهه. گفت: وقتی جنگ تمام شد بعداً از روی فرصت به بیمارستان می روم و آنها را می آورم. گفت: دیگر چیزی نمانده که به بصر برسیم. روزی که می خواست به جبهه برود گفت: نگاه کن باور می کنم که می خواهم به جبهه بروم می خواهم به جبهه بروم می خواهم به مهمانی بروم. بار آخر کت و شلوار دامادیش زا پوشید و زخمی شده بود گفتم: پیشانی ات چه شده است. گفت: در جبهه ، زمین خورده ام، نمی گفت: زخمی شده ام. آن چه مربوط به شهید است بیشتر مربوط به دونفری که ما با ایشان داشتیم و خارج از منطقه جنگی بود . بنا به ماً موریتی که به ما داده شده بود ما هفته را در بیابانها و چاههای متفاوت استراحت می کردیم و دونفری با هم بودیم . سراسر لحظاتی که با شهید بودیم خاطره بود و اما یک خاطره ای که از همه ممتاز تر می تواند باشد این است که در یک مقطعیی از کار های جاری که ما با شهید داشتیم . در یک منطقه ای بودیم که تقریباً شاید تا چندین کیلومتر خالی از سکنه بود. بنا به دلیلی از شهید دور بودم و سعی کردم که یک چند لحظه ای شهید را تنها بگذارم و به قول معروف سر به سرش بگذارم . من دیدم نه تنها شهید از تنهایی ابایی نداشت و ناراحت نبود بلکه دیدم ایشان از فرصت استفاده کرد و به نزدیکترین تپه ای که در آن نزدئیکی بود رفت قریب به یک ساعت آن بالا بود و من هم با وسیله نقلیه ای که داشتم نزدیک شدم و به طریقی سعی کردم از مسیری بروم که در دید ایشان نباشم وقتی شهید را دیدم ملاحظه کردم که دارد گریه می کند خوب طبعیتاً آدم برایش جلب توجه می کند که این گریه کردن بابت چه موضوعی بوده مشکل مالی یا عاطفی یا چیزی است ؟ کمی که نزدیکتر شدم دیدم شهید دارد با خدای خودش راز و نیاز می کند و بعضی از دوستهایش مثل سردار عروضی و سایرین را نام می آورد هی صحبت می کند و هی اشک می ریخت من به خاطر اینکه خلوت شهید را به هم نزنم از محیط دور شدم و به سمت وسیله نقلیه ایشان رفتم و به مجردی که من را در پائین دید پائین آمد صحبت را شروع کردم و گفتم آن بالا چه کار می کردی؟ یاد خانمت بودی یا یاد بچه هایت ؟ گفت : یاد آنهایی بودم که امیدوارم یاد من باشند هرچه بهش گفتم که خوب چه چیزی بود چه موضوعی بود اشاره به من نکرد و من فکر می کنم اگر دوست می داشت که اشاره ای بکند خوب طبیعتاً همیشه سعی می کرد مثل خیلی ها که توی این دوره و زمانه تظاهر بکند ولی این خاطره خوبی بود که آن شهید برای من داشت و آن روز فرصت را ایجاد کرد که با خصوصیات اخلاقی ایشان بیشتر آشنا شوم و بیشتر مأنوس شوم .

خاطره ای که از خود ایشان شنیدم این بود که می گفتند که در منطقه بودند و چند نفر از افراد بسیجی دور هم جمع شده بودند و ایشان می خواستند یکی از آن افراد را صدا بزنند، که می گویند : اَخوی! و آنها فکر می کنند که این کلمه حرف خوبی نیست و به شهید می گویند : شما که فرمانده هستید چرا به ما می گویید اَخوی، از شما توقّع نداشتیم. شهید با لبی خندان می گوید : بابا اَخوی که حرف بدی نیست، یعنی برادر آنها متوجّه می شوند که اشتباه کردند. در عملیات والفجر 1 ما درون کانالی مستقر بودیم که برای ورود و خروج از آن نردبان استفاده می کردیم . نزدیک های صبح بود که رمز شروع عملیات را اعلام کردند به محض اینکه کلمه رمز از بی سیم پخش شد آقای برونسی از نردبان بالا رفت پشت سر ایشان نیز آقای جوانان و دیگر نیروها از کانال خارج شدند وبه سمت دشمن حمله کردند . در حال پیشروی بودیم که وقت نماز شد اما دشمن به شدت ما را زیر آتش گرفته بود به طوریکه ما نمی توانستیم ایستاده نماز بخوانیم به همین خاطر در حال دویدن نماز خواندیم همین طور می دویدیم که ناگهان گلوله ی دوشیکائی به شانه ی راست آقای برونسی اصابت کرد به محض اینکه تیر به شانه ی ایشان خورد گفت : یا زهرا و به زمین افتاد با زحمت زیادی از روی زمین بلند شد اما دوباره افتاد من وقتی این صحنه را دیدم جلورفتم ودر کنار ایشان روی زمین نشستم اشک از چشمانم جاری شد آقای برونسی گفت: چیزی نشده چرا گریه می کنی ؟ بلند شو برو کارت را انجام بده درهمین حین حسین آقا هم از راه رسید و دست مرا گرفت و گفت : بلند شو الان وقت گریه کردن نیست . من بلند شدم و دوش به دوش ایشان به سمت دشمن حرکت کردیم در حال پیشروی بودیم که ناگهان یک نفر که لباس بسیجی به تن داشت از داخل کانالی که در نزدیکی ما بود بیرون آمد و گفت : بیایید این طرف ما نیز چون آقای برونسی زخمی شده بود و کسی نبود که هدایتمان کند دنبال آن بسیجی رفتیم . واردکانال شدیم هر چه اطراف را نگاه کردیم آن بسیجی را ندیدیم خلاصه شروع به حرکت در داخل کانال کردیم که یک دفعه متوجه ی تیرباری شدیم که در کانال مستقر بود به محض اینکه تیربارچی ما را دید شروع به تیراندازی کرد بلافاصله در گوشه ای از کانال پناه گرفتیم . حسین آقا گفت: منافقین را به منطقه آورده اند و لباس بسیجی بر تن آنها کرده اند تا ما را گمراه کنند باید خیلی حواستان را جمع کنید . از گوشه ی کانال به سمت تیر بار عراقی تیراندازی می کردیم که یک دفعه سر وکله ی هلی کوپتر های عراقی پیدا شد آنها آمده بودند تا کماندوهای ویژه ی عراقی را در منطقه پیاده کنند هر کدام از کماندوها دو برابر ما هیکل داشتند . وقتی نیروهای ویژه عراق وارد عمل شدند ما تلفات زیادی دادیم . بچه ها روحیه شان را از دست داده بودند. دیگر نمی توانستیم مقاومت کنیم. به همین خاطر حسین آقا گفت : عقب نشینی کنید درحال برگشتن به عقب بودیم که توسط بی سیم به ما دستور دادند پشت خاکریزی که در نزدیکی آن کانال بود مستقر شدیم اما درفاصله ی بین کانال و خاکریز قسمتی از مسیر بود که هیچ گونه پناه گاهی نداشت و دائماً زیر آتش دشمن بود اگر کسی می خواست از آنجا عبور کند باید واقعاً شانس می آورد که اتفاق برایش نیفتد . درهر صورت نیروها دونفر دو نفر به طرف خاکریز می رفتند من و آقای قاسمی نیز در گوشه ای از کانال پناه گرفته بودیم تا درموقعیتی مناسب وقتی آتش دشمن کمتر شد به آن طرف کانال برویم . در همین حین یک نفر مرا صدا زد پشت سرم را نگاه کردم دیدم پدرم است او نیز می خواست به پشت خاکریز برود. بعد از سلام و احوالپرسی با پدرم به یکی از دوستانم آقای درویشی گفتم : به پدرم کمک کن تا رد شود. کمی که آتش دشمن کمتر شد به آقای درویشی گفتم : حالا وقتش است که بروید . آنها بلند شدند وشروع به دویدن به سمت خاکریز کردند مقداری از مسیر را که رفتند گلوله ی توپی در کنار آنها به زمین خورد و موج انفجار هر دو نفر آنها را روی زمین پرت کرد . آقای درویشی سریع بلند شد و پدرم را بغل کرد و پشت خاکریز برد. خلاصه همه نیروها به پشت خاکریز رفتند . فقط من و آقای قاسمی در کانال مانده بودیم داشتیم با همدیگر صحبت می کردیم که چطور از اینجا عبور کنیم که یک دفعه سر وکله ی حسین آقا پیدا شد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: شما چرا هنوز اینجا نشسته اید من با خنده گفتم : می ترسیم رد شویم. ایشان گفت : خجالت بکشید بلند شوید بروید بعد خودش درحالی که لبخند می زد با قامتی استوار بدون اینکه سرش را خم کند به سمت خاکریز رفت وقتی به پشت خاکریز رسید فریاد زد گفت : چرا هنوز ایستاده اید ؟ من گفتم : تشنه ایم آب می خواهیم تا گلویی تازه کنیم بعد حرکت کنیم . حسین آقا قمقه اش را به سمت ما پرت کرد کمی آب خوردیم ونفسی تازه کردیم تا شاید بتوانیم رد بشویم چند دقیقه ای گذشت اما باز هم جرأت نکردیم رد شویم. تا اینکه حسین آقا آمد به سمت کانال ودست من وآقای قاسمی را گرفت وهمراه خود به پشت خاکریز برد. وقتی در پشت خاکریز مستقر شدیم نیروهای دشمن دائماً روی سرما آتش می ریختند همه ی نیروها در پشت خاکریز پناه گرفته بودند تاگلوله یا ترکشی به آنها اصابت نکند . اما حسین آقا اسلحه اش به صورت حمایل فنگ روی دوشش انداخته بود و با لبخندی که بر لب داشت به این طرف و آن طرف خاکریز می رفت . نیروها وقتی این همه شجاعت را در وجود ایشان می دیدند لذت می بردند . خلاصه بعد از اینکه نیروها را به عقبه منتقل کردیم همه روحیه شان را از دست داده بودند به قول معروف هر کسی توی لاک خودش فرو رفته بود حسین آقا برای اینکه نیروها را از این حال و هوا بیرون آورد آنها را دور هم جمع کرد با بچه ها شوخی و صحبت می کرد و به آنها روحیه می داد.

بعد از عملیات والفجر 8 یک روز حسین آقا به اتفاق آقای قوی و حسن زاده و ایمانی گاومیشی گرفته بودند . حسین آقا گاومیش را ذبح کرد و بسیار جالب پوست او را گرفت و گوشت آن را به صورت نذری بین سنگرها تقسیم کرد این کارها ایشان بعد از عملیات باعث بوجود آمدن تنوع در محیط شد . یک روز من با حسین آقا قراری داشتم تقریباً 20 دقیقه سر قرار دیر رسیدم . وقتی ایشان مرا دید گفت : مرد حسابی می دانی چقدر مرا منتظر گذاشتی تو قول دادی که سر وقت بیایی . من حتی به خاطر اینکه بدقول نکنم یک ربع زودتر سر قرار حاضر شدم . حسین آقا همیشه سر قرارهایش به موقع حاضر می شد وبرای وقتش ارزش قائل بود . من به خاطراینکه متوجه حال وهوای خاص در روحیات حسین آقا شده بودم و احتمال این را می دادم که ایشان به زودی شهید می شود. دورادور مواظبش بودم یک روز ایشان به تنهایی از اردوگاه خارج شد و من نیز وسیله ای تهیه کردم تا اورا تعقیب کنم . خلاصه حسین آقا پس از اینکه مقداری از اردوگاه دور شد به بالای یکی از تپه های اطراف رفت تقریباً یک ساعت آن بالا بود من نگران شدم به همین دلیل ماشین را درگوشه ای پنهان کردم و به آرامی به نحوی که ایشان متوجه نشود به بالای تپه رفتم کمی که به حسین آقا نزدیک شدم صدای ناله و گریه ی اورا شنیدم . داشت با خدا ودوستانش که شهید شده بودند درد و دل می کرد و اشک می ریخت. من وقتی این صحنه رادیدم دیگر جلوتر نرفتم چون ترسیدم حال وهوای اورا به هم بزنم . به آرامی از او دور شدم . وقتی حسین آقا از بالای تپه پایین آمد رفتم ماشین را آوردم واورا سوارماشین کردم وقتی ایشان سوارشد گفتم : بالا چکار می کردی ؟ نکند داشتی در خلوت خودت به همسر و بچه هایت فکر می کردی حسین آقا گفت : به آنهایی فکر می کردم که رفتند و امیدوارم به یاد من هم باشند .

یک بار که حسین آقا می خواست به جبهه برود به من گفت : یکی دو ماهی طول می کشد من برگردم اگر تا موقعی که من برمی گردم بتوانی سوره واقعه را حفظ کنی برایت هدیه ای می خرم بعد از اینکه ایشان رفت من سوره ی واقعه را حفظ کردم وقتی حسین آقا از جبهه برگشت از من پرسید سوره را حفظ کردی ؟ من گفتم: بله ایشان رفت و قرآنی آورد وباز کرد و به من گفت : حالااز حفظ بخوان من شروع کردم به خواندن سوره ی واقعه آن را بدون هیچ غلطی خواندم حسین آقا گفت : آفرین خیلی خوب حفظ کردی ایشان هدیه ای که به من قولش را داده بود خرید. بار آخری که حسین آقا می خواست به جبهه برود لباس دامادیش را پوشید به اوگفتم : شما هیچ وقت با این لباس به جبهه نمی رفتی ؟ در جواب من گفت : من جبهه نمی روم به مهمانی خدا می روم . همین طور هم شد او این بار به مهمانی رفت که همیشه در انتظارش بود وبه درجه رفیع شهادت رسید . زمانی که حسین آقا در سال 56 سرباز بود یک روز ایشان را به اتفاق دیگر نیروها برای سرکوب کردن تظاهر کنندگان به داخل شهر می برند فرمانده آنها دستور شلیک به سمت مردم را می دهد اما ایشان از این دستور سرپیچی می کند . به خاطر این کار فرمانده حسین آقا را به شدت کتک می زند . وقتی هم که به پادگان برمی گردند لاستیکی به پشت ایشان می بندند واز این طریق حسابی او را شکنجه می دهند . اینقدر فشار شکنجه هایی که روی ایشان انجام داده بودند زیاد بوده که باعث می شود مدتی در بیمارستان بستری شود . دفعه ی آخری که حسین آقا می خواست به جبهه برود من بچه ی دومم را حامله بودم ایشان گفت : نگران نباش این بار زود برمی گردم در طول مدتی که نیستم بچه که به دنیا آمد اگر پسر بود اسم او را مصطفی بگذار (اسم پسر امام ) و اگر دختر بود زینب بگذار . حسین آقا به جبهه رفت و بعد از 12 روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. یکروز پدر بزرگم خاطره ای را در مورد پدرم اینگونه برایم نقل کرد : آخرین باری که پدرت می خواست به جبهه برود یکروز به او گفتم : چرا فکر خرید یک خانه نیستی ؟ پدرت گفت : من خانه دارم . پرسیدم کجا ؟ گفت : وقتی از جبهه برگشتم خودتان می فهمید من آن روز متوجه ی حرفی که ایشان زد نشدم تا اینکه به جبهه رفت و به شهادت رسید . وقتی می خواستند پدرت را داخل قبر بگذارند من متوجه شدم منظور او از این حرف چه بوده این خاطره زیبایی بود که پدربزرگم در مورد پدر شهیدم برای من تعریف کرد . مدتی حسین آقا در انتشارات سپاه خدمت می کرد یکروز من برای دیدن ایشان و آقای ارفعی به ساختمانی که در آن مشغول کار بودند رفتم . در گوشه ای از چاپخانه مشغول صحبت کردن با آقای ارفعی بودم که حسین آمد بعد از سلام و احوالپرسی به آقای ارفعی گفتم : فکر نکنم این آقا (جوانان) زن و بچه ندارد چون هر وقت می آییم اینجا ایشان مشغول کار است وهمیشه اینجا است . یک دختر در نظر دارم بیا آن را به همین حسین آقا قالب کنیم . حسین آقا در جواب من گفت : مرد حسابی من ازدواج کرده ام و به همین زودی ها صاحب فرزند می شوم . گفتم : پس چرا تا آخر شب اینجا هستی و به منزلت نمی روی شاید با همسرت دعوا کردی . آقای ارفعی گفت: اتفاقاً ایشان اصلاً با همسرشان مشکلی ندارد. هر روز صبح خانمش را به منزل ما می آورد تا تنها نباشد شب هم پس از اتمام کارش به دنبال او می آید و با همدیگر به منزل می روند . حسین آقا مرد پرتلاشی بود و هیچ وقت ازکار کردن خسته نمی شد . بعد از اتمام عملیات به دلیل آنکه نیروهای جایگزین هنوز به منطقه نرسیده بودند ما نمی توانستیم نیروهای خود را ترخیص کنیم . در بین نیروهای بسیجی ، فرد میانسالی بود که سه ماه از مدت ماموریتش گذشته بود نیروهای بسیجی معمولاً بیشتراز سه ماه در منطقه نمی ماندند . یکروز این بنده ی خدا به دلیل ناراحتی که در مورد ترخیصش داشت پیش حسین آقا رفت وسیلی به گوش ایشان زد اما حسین آقا بدون اینکه عکس العمل تندی در قبال کار زشتی که آن مرد انجام داد نشان دهد ، دست و صورت و حتی پای آن بسیجی را بوسید . من وقتی این صحنه را دیدم جلو رفتم و از حسین آقا پرسیدم شما چرا این کاررا کردی ؟ ایشان در جواب من گفت : آن بسیجی با این سیلی به من هشدار داد که این نیروها تحت امر من هستند و نباید در حق آنها ظلم شود . آن بنده خدا فکر می کند ترخیص شدن یا نشدن آنها دست من است نمی داندکه فرمانده ی تیپ چه می گوید حق دارد توی گوش من بزند وهر چه دلش می خواهد بگوید عیبی ندارد اینها همه عوارض جنگ است . وقتی من دست و پای او را بوسیدم خودش فهمید که من گناهی ندارم درهر صورت نمی شود خط را رها کنیم ما برای گرفتن این منطقه تعداد زیادی شهید داده ایم .[۲]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. منبع "فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان"نوشته ی سید سعید موسوی ،نشر شاهد،تهران-1386
  2. سایت یاران رضا