شهید حسین ریوندی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید:6211876

نام :حسین‌

نام خانوادگی :ریوندی

نام پدر :رجبعلی

محل تولد :سبزوار

‌تاریخ شهادت :1362/12/9

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :رزمنده


خاطرات

  • موضوع: خاطرات بعد از مجروحيت

یک بار حسین از ناحیه ی شانه زخمی شده بود و یک ماه و نیم این جا استراحت می کرد تا بهبودی نسبی یافت و دوباره به جبهه رفت ابتدا به ما نمی گفت مجروح شده و ناحیه ی جراحت را هم نگفته بود تا این که یک روز که در خانه می خواست پیراهن خود را عوض کند مادرش شانه ی او را می بیند. راوی رجبعلی ریوندی


  • موضوع: خاطرات سياسي

در یکی از روزهای زمان انقلاب ما کلاس را با صلوات به تعطیلی کشاندیم معلم ما هم یک کسی بود که نه خودش را نشان می داد که با ما هست و نه به آن ها می گفت که به اصطلاح با آن ها نیستم. ایشان یکی از بچه ها را فرستاد که برو بگو ناظم بیاید این ها دارند کلاس را به هم می زنند آقای ناظم هم یک آدم خشن بود آمد بالا و گفت چه کسانی بودند بعد یک بنده ی خدایی بود فامیلش هم فامیل او بود بعدا فهمیدیم که این پسر برادر ناظم است ابتدا بروز نمی داد یک دفعه اشاره کرد به ما و آقای حسین دیوندی که این ها بودند ناظم از راه که آمد یکی دو تا کشیده به ماها زد حسین دیوندی دست من را فشار داد و گفت عکس العملی این جا نشان ندهید و ما هم چیزی نگفتیم به محض این که ایشان بیرون رفتند همه ی کلاس به هم ریخت بچه ها به بیرون کلاس رفتند و کلاس تعطیل شد. راوی علی خلیل آبادی


  • موضوع: خاطرات سياسي

در هنرستان سیدجمال الدین اسدآبادی که قبلا شاهرضا کبیر بود مجسمه رضا شاه را نصب کرده بودند روزی برنامه ریزی شد که مجسمه باید کنده شود توی همان شور و حالی که همه بسیج شده بودند صحبت شده بود که باید حمله شود و به این مجسمه آقای ناظم بچه ها در حال حمله به مجسمه بودند که آمد و گیر داد به آقای دیوندی آقای حسین دیوندی را گرفتند و توی دفتر بردند و با ایشان برخورد کردند ایشان در کمال ادب با ناظم مدرسه برخورد می کرد. راوی علی خلیل آبادی


  • موضوع: سعه صدر

یک منافقی بود بنام محمود، خیلی آدم رذلی بود ایشان یک روز تصمیم گرفته بود که لباس های من و حسین دیوندی را پاره کند و این کار را هم کرد پشت سر بچه ها می نشست و با تیغ موکت بری اورکت بچه ها را خط می انداخت و پاره می کرد از جمله لباس های آقای حسین دیوندی را به آقای دیوندی گفتم بیا این لباسش را در آوریم ریز ریز کنیم آقای ریوندی می گفت اگر این برخورد را ما بکنیم امکان دارد که ایشان در آن کاری که دارد انجام می دهد محکمتر شود باز هم با متانت با آن فرد صحبت کرد که این کار شما کار خوبی نیست شما از این کار چه بهره ای بردید. می گفت با این کار بدتر شد اگر کسی می خواست جذب هم بشود نمی شود. راوی علی خلیل آبادی


  • موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل

شب عروسی حسین ریوندی یک سینی آوردند که روی آن روپوشی کشیده شده بود تا روپوش را برداشتند ریوندی یک دست لباس سبز پاسداری در روی آن گذاشته اند با فانسقه و پوتین کسانی که با روحیات ایشان آشنا نبودند یکه خوردند ولی ما که از نزدیک با روحیات ایشان آشنا بودیم جای تعجب نبود ایشان خیلی با متانت لباس سبز سپاه را پوشیدند و بعد از آن با صلوات که تنها عروسی بود که تا به حال دیده بودم که مانند عروسی حضرت علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها برگزار می شد با صلوات رفتند دنبال عروس و ولیمه هم داد تا عروسی بود که تاکنون دیده ام با رعایت شئونات اسلامی برگزار شده است. راوی محمد زارع


  • موضوع: همت در رفع مشکل ديگران

اوایل ازدواجم یک خانه ای اجاره کردم و یک تخته فرش بیشتر نداشتم بقیه را با چادر شب فرش کردیم و یک تخته فرش دو در سه هم که داشتیم روی آن انداختیم یک شب حسین دیوندی مهمان ما بود وقتی آمد وضعیت ما را دید گفت شما رفته اید مسجد اجاره کرده اید صبح که به محل کار برگشتم ما را کناری کشید و گفت فلانی با تو کار دارم بعد از یک سری مقدمه چینی گفت کار خوبی کرده ای خانه اجاره کرده ای در ادامه گفت نمی خواهی فلان فرش بگیری؟ گفتم که چیزی در نظر ندارم و همان یک فرش کافی است می گفتیم بیش از این خیلی وابستگی به دنیا می آورد بعدا دیدم یک نامه ی کوچکی نوشت گفت تو الان ازدواج کرده ای و خوب خانواده ات ما را به چشم یک پاسدار نگاه می کنند شما بیا اگر حقوقت کفایت نمی کند حقوق مرا بگیر برو برای خودت فرش تهیه کن. ایشان خیلی اصرار کرد و من نرفتم ایشان رفت حقوقش را گرفت و دست ما را گرفت و گفت فلانی بیا برویم داخل شهر برایم چند تا موکت خرید و آورد و گفت برویم خانه را فرش کنیم و خانم بنده وقتی آمده بود و دیده بود که خانه فرش می باشد تعجب کرده بود وقتی اصل قضیه را به خانم خود توضیح دادم بخاطر ایثار آقای دیوندی بقدری گریه کرد که حد نداشت و الان هم که از این شهید بزرگوار یادی می شود بغض گلوی خانواده را می گیرد. راوی محمد زارع


  • موضوع: پيش بيني شهادت

روز آخری که حسین ریوندی از سپاه قاین -فرمانده سپاه قاین مدتی بود-به سبزوار آمده بود پیش ما آمد جهت خداحافظی قرار بود به همراه نیروها در جبهه حضور پیدا کند جلوی اتاق ما آمد و ما را در آغوش گرفت و خداحافظی کرد و گفت آقای کیوانلو امیدوارم همسایه ی خوبی باشیم برای همدیگر اگر خوبی یا بدی از ما دیدید ببخش گفتم تو طوری صحبت می کنی که انگار می خواهی بروی و بر نگردی گفت به احتمال قوی گفتم می روی و ان شاءالله با سلامتی تمام بر می گردی گفت این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. گفت: ان شاءالله فکری می کنم که این سفر دیگر سفر آخرم باشد. رفت و به شهادت رسید. راوی غلامرضا کیوانلو


  • موضوع: ديدگاه شهيد

حسین ریوندی را قبل از این که من بشناسم و با ایشان آشنا بشوم یک روز به منطقه ی جغتای ما آمد تا در مورد یک دانشجو که در کنکور قبول شده بود تحقیق کند با شناختی که من از آقایی که می خواست بعنوان دانشجو ایشان را تایید کنم او را تایید نکردم در آن لحظه ای که در خدمت آقای ریوندی بودم ایشان یک چیزی به من گفت که الان انقلاب شده و یکسری نارسایی هایی وجود دارد و این آقا و امثال او یک سری نارسایی هایی دارند بخاطر مشکلات و نارسایی هایی که وجود داشته یک سری مشکلاتی دیده اند و به زبان آورده اند شما احساس نکنید که خدای ناکرده ضد انقلاب هستند-این فکر را می گویند فکر باز- اگر ما این ها را جذب کنیم و بیایند کارهای کلیدی را به دست بگیرند و از نظر مادی مشکلات این ها حل بشود صد در صد در آینده نیروهای خوبی خواهند بود. همان آقایی را که ایشان آمد و پذیرش کرد به حمدالله الان در یکی از پست های بسیار مهم این کشور در حال خدمت است. و یکی از نیروها داغ بسیجی ما است کسی بود که دانشگاه را ول می کرد و می رفت جبهه و من الان به این نتیجه رسیدم که آقای ریوندی چقدر فکر باز و خوبی داشت. راوی غلامرضا کیوانلو


  • موضوع: حالات معنوي خاص

یک سری که به حرم امام رضا علیه السلام رفته بودم و مشغول زیارت ، یک دفعه چشمم به جوانی افتاد که غرق در قنوت خواندن بود. وقتی متوجه ایشان شدم و نگاه کردم ببینم کیست دیدم حسین ریوندی است خدا را شاهد می گیرم به همان امام رضا علیه السلام خیلی منقلب شدم لذت بردم و سر تا پای من داشت می لرزید و اشک از چشمانم جاری شد و در یک گوشه ای ایستادم و حدود ده دقیقه قنوت ایشان طول کشید در این مدت فقط من نگاه می کردم. راوی غلامرضا کیوانلو


  • موضوع: توجه در نماز

یک شب ساعت یک و نیم شب با یک موتور سیکلت از ماموریت آمدم چند اسلحه ی غیر مجاز هم گرفته بودم رفتم توی بازداشتگاه دیدم حسین ریوندی هم توی بازداشتگاه است گفتم برادر حسین خسته نباشید چکار می کنید؟ گفت: کار همیشگی ام را انجام می دهم بعد گفتم امشب برای این ها- منافقان بازداشتی-برنامه ای داری؟ گفت: می خواهم با چند نفر از این ها صحبت کنم. گفت: شما اگر خسته ای داخل اتاق بخواب من می روم داخل اتاق هایشان من یک گوشه ی تخت گرفتم و خوابیدم من یک وقت بیدار شدم اذان صبح را گفته بودند دیدم این عزیز بزرگوار به نماز ایستاده و یک نماز آهسته می خواند من متوجه وضو گرفتن و بیرون رفتنش نشده بودم یک نماز با حالی می خواند که من که دراز کشیده بودم و ایشان فکر می کرد خوابیده ام داشتم لذت می بردم. راوی غلامرضا کیوانلو. [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده