شهید حسین علی لعل‌ قادری‌

کد شهید: 6126331 تاریخ تولد : نام : حسینعلی‌ محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : لعل‌قادری‌ تاریخ شهادت : 1361/01/17 نام پدر : صفرعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جهادگر گلزار : شهداء خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا لعل قادری متن کامل خاطره

آن شب حدود ساعت یازده به خواب رفتم. اسب رؤیایی خواب مرا به باغمان برد. بهار بود و شکوفه ها حال و هوایی دیگری به باغ داده بودند و زیبایی و عطر و بویشان آدمی را سرمست می کرد. نور عجیبی تمام باغ را روشن کرده بود. با تعجب و آهسته آهسته به طرف جایی که نور از آن منتشر می شد رفتم که تقریباً در قسمت بالای باغ زیبا بود. دقیق تر که نگریستم در میان شعاعهای نور او را شناختم. چهره اش آشنا و دوست داشتنی بود. شباهت زیادی به خود پدرم داشت. در یک لحظه خاطره روزی که همه برایش می گریستند از ذهنم عبور کرد. بی اختیار به طرفش دویدم او هم آغوشش را گشود و مرا به گرمی پذیرا شد سرم را روی شانه های استوارش گذاشتم و اشک ریختم هیچ چیز نمی فهمیدم اما بویی دلپذیر به مشامم می رسید. دستش را که روی سرم می کشید لمس کردم و به خود آمدم . به او که نگریستم با دستانش اشکهایم را پاک کرد. در حالی که دستانم در دستانش آرام گرفته بود. در طول باغ به راه افتادیم. گویی نیروئی مرا به سوی او جلب می کرد. چند قدمی به دنبالش رفتم. در این لحظه صدای گرم و لطیفش را شنیدم که می گفت:‌ دخترم در هر حال که هستی همیشه از دین و شریعت اسلام محافظت کن. درست را بخوان راه امام عزیزت را ادامه بده و او را هیچگاه از یاد نبر. خدایا راضی نباش یک طوری زندگی کنیم که روح این عزیزان از ما رنجور شود و باعث شرمندگی در آن روز عالم کبری محشر باشم. او می گفت و من چون شاگردی در مکتب عشق سراپا گوش بودم و اشکهایم یک لحظه دوام نمی آوردند و از گونه هایم سرازیر می شدند. به بالای سرم که نگاه کردم از زیر درختان پرشاخ و برگ گذشته بودیم. چشمم به چند گل زرد افتاد که خم شده بودند. آنها را چیدم و در چند قدم بعد گل لاله زیبایی توجه ام را جلب کرد. آن را نیز چیدم. وقتی که صورتم را برگرداندم که دسته گل زیبا را به او بدهم. کسی را در اطرافم ندیدم. احساس سستی کردم و گلها از دستم روی زمین باغ افتاد چرا که چهره نورانی از نظرم محو شده بود با صدای بلند او را فریاد زدم و گریه کردم اما افسوس که او رفته بود و ... مبارزه با ضد انقلاب و منافقین موضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقين راوی عباسعلی لعل قادری متن کامل خاطره

به خاطر دارم شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود که من به همراه حسینعلی برای خواندن دعا به مسجد محل رفتیم که خبر دادند منافقین کور دل را هیچ جای شهر راهشان ندادند و آنها به حسینیه صادقیان آمده اند و مجلس سخنرانی به راه انداخته اند . که من و برادرم حسینعلی به همراه چند نفر از بچه های محل سوار یک وسیله ماشین کمپرسی شدیم و به طرف حسینیه صادقیان حرکت کردیم . وقتی آنجا رسیدیم جلو حسینیه فرمانده ی وقت شهربانی و مامورین راه را بر ما بستند که ما مدعی شدیم که باید برویم که با رویا رویی آنها و درگیری مواجه شدیم . نماینده منافقین آمد و به ما گفت : شما بچه هایتان را کنار بزنید، تا ما حسینیه را ترک کنیم و ما گفتیم : این طور نمی شود. شما از یک درب شروع به بیرون رفتن کنید تا ما از درب دیگر وارد شویم . به هر طریقی بود ، ما وارد حسینیه شدیم که جلوی درب ساختمان اصلی حسینیه با عده ای از منافقین رو به رو شدیم که با درگیری که بین ما و منافقین روی داد آنها متواری شدند و عقب نشینی کردند که در آن میان برادرم حسینعلی از خود شجاعت و شهامت خاصی نشان داد و با مخالفین برخورد کرد که من و ایشان خیلی خوش حال شدیم . شجاعت و شهامت موضوع شجاعت و شهامت راوی سلیمان اسماعیل زاده متن کامل خاطره

به خاطر دارم در سال شصت که به اتفاق حسین علی در جبهه بودیم برای انجام عملیاتی چند نفر آرپی چی زن لازم بود فرمانده نیرو ها را جمع کرد و اعلام کرد که به چند نفر آرپی چی زن داوطلب نیاز داریم و آقای قادری اولین نفر بود که حرکت کرد و اعلام آمادگی نمود . لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی علی اکبر خوش منش متن کامل خاطره

به خاطر دارم در جبهه که بودیم ترکش خمپاره دشمن به حسین علی اصابت کرد و من رفتم که ببینم چه شده است دیدم دارد آخرین لحظات عمرش را سپری می کند وقتی داشت به شهادت می رسید سه بار نام مقدس یا حسین(ع) را فریاد زد . خبر شهادت موضوع خبر شهادت راوی زهرا لعل قادری متن کامل خاطره

یک روز قبل از این که پیکر پاک پدرم را بیاورند یکی از بچه های هم سن و سالم رو به من کرد و گفت: زهرا بابام گفته که پدرت شهید شده است و دیگر نمی آید خیلی ناراحت شدم وبه گوشه ای رفتم پس از کمی فکر کردن به خودم گفتم نه اکرم دروغ می گوید بابا خودش گفته است که بر می گردد اما روز بعد مادرم با زبانی شیرین تر به من فهماند که پدرم به بهشت رفته است.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۶ بهمن ۱۳۹۹، در ‏۲۰:۴۷