تاریخ تولد : 1343/04/25
نام : حمیدرضا محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : ترابیدلویی تاریخ شهادت : 1362/05/15
نام پدر : محمدحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
rId6
خاطرات
- یکبار به پدرش می گوید: رضایتنامه مرا امضا کنید تا به جبهه بروم پدر با این کار مخالفت می کند و می گوید : شما درست را بخوان هر قدر می خواهی درس بخوان . حتی اگر خواسته باشی بروی خارج من خرج تو را می دهم . می گوید : شما حالا رضایتنامه مرا امضا کنید من درسم را می خوانم خیلی اصرار می کند تا پدر رضایتنامه را امضاء می کند .
- یک روز خواهر شهید ترابی از ایشان خواست تا خانواده را برای دیدار با امام به جماران ببرد ، امّا شهید گفت : من نمی توانم قول حتمی بدهم ، ولی اگر بخواهید شما را به کوچه های اطراف منزل امام می برم ، خواهرش موافقت کرد . سپس به آنجا رفتند و مدّتی آنجا بودند که یک روز شهید به خواهرش می گوید : امروز امام دیدار عمومی دارند و شما می توانید به دیدار امام بروید ، خواهر شهید هدیّه ای تهیّه کرده و به بیت امام تقدیم می کنند .
- در سال 60 ما را برای دیدار امام دعوت کردند و شهید حمیدرضا ترابی پاسدار بیت امام بود . من از هتل به حمیدرضا تلفن زدم و روز بعد به دیدار امام رفتم . داخل حسینیه دنبال حمید می گشتم که او در زیر سکویی که امام می نشست دیدم و همینکه مرا دید ، سرش را پایین انداخت . در همین حین من گریه ام گرفت و پس از اینکه دیدار با امام پایان یافت به حمید گفتم : می خواهم دوباره امام را ببینم و حمیدرضا در پاسخ گفت : آیا شما حاضرید امام را ناراحت نمائید ؟ زیرا آمدن امام برای ایشان مضر می باشد .
- برادرم را دیدم که زیر سکوی جایگاه امام (ره) نشسته و مثل کسی که مادرش را از دست داده گریه می کند هنگامیکه مردم به دیدار امام می رفتند خیلی ناراحت می شد و می گفت: نمی دانم این مردم از امام چه می خواهند؟ لحظات زندگی امام بسیار ارزشمند است واینطوری تلف می شود .
- به اتفاق همسرم حمید رضا ابوترابی جهت زیارت امام خمینی به جماران رفتیم و قبل از ورود همه را بازرسی می کردند ولی وقتی نوبت من شد اینکار را نکردند و حمید رضا نسبت به این کار آ ن ها اعتراض کرد و گفت : خانواده من با دیگران هیچ فرقی ادارد و اگر آنها را بازرسی نکنید نمی گذارم بروند .
- یک روز عاشورا در جبهه شوهر خواهر شهید بدنبال وی می گشتند که متوجه صدای نوحه سرایی از بلند گو مسجد می گردند صدای آشنایی بود و به همین دلیل به دنبال صدا می روند و می بینند که حمید رضا در حال خواندن زیارت عاشورا است و خیلی حسین ، حسین می کند . وقتی که شوهر خواهرش این خبر را به خانواده وی می رساند شهید از اینکه او را در ان حال دیده اند ناراحت و متأثر می گردد .
- خیلی گریه می کردم و با خودم می گفتم : خدایا برادرم را به ما بازگردان . راضیم معلول باشد و دست و پا نداشته باشد ، ولی زنده باشد که بویش در خانة من باشد من شهادت او را نمی توانم تحمل کنم . در خواب دیدم که از در آمد و روی ایوان ایستاد با اینکه نورانیّت زیادی داشت در حالی که دست و پاهایش بی حس بود با خودم گفتم : من دوست ندارم برادرم را به این شکل ببینم . شهید به من گفت : خدا را شکر کن که به همین شکل آمده ام . از خواب بیدار شدم . قرآن را باز کردم سورة یوسف آمد . تعبیر کردم که خواهد آمد امّا نه با این وضعی که خواب دیدم .[۱]