شهید حمید رضا شریفی-متولد سال 1341

شهید سیدحمیدرضا شریفی

تاریخ تولد: 1341/03/01 تاریخ شهادت : 1362/01/26 محل شهادت : نامشخص محل ارامگاه : تهران - شمیرانات - امامزاده علی اکبر(ع ) چیذر



زندگی نامه

شهيد حميد رضا شريفي از همان كودكي پسري خوب، مظلوم، مهربان و شاگرد زرنگ بود تا قبل از انقلاب دوره ي متوسطه را مي گذرانيد كه دبيرستان ها تعطيل شد.حميد رضا در روزهاي تاسوعا و عاشورا در حسينيه يزدي هاي خيابان شهيد كلاهدوز جزء سينه زنان و زنجيرزنان بود. سال 1357 قبل از انقلاب و بعد از انقلاب عضو كميته ناحيه ي 2 مركزي منطقه 4 قبا بود. او پسري مهربان، ساده، و ياريگر همنوعانش در تمام مدت زندگي كوتاهش بود. بعد هم به خدمت مقدس سربازي رفت تا از قرآن و وطنش پاسداري كند و در سال 1362 در كردستان، گويا 800 نفر كرد به آنها حمله مي كنند و او را به شهادت مي رسانند.


وصیت نامه

وصيت نامه سرباز اسلام سيد حميد رضا شريفي فرزند نصرت شريفي 31/06/1361 خدمت خانواده ي گراميم سلام. اميدوارم كه حال همگي تان خوب باشد. باري پدر و مادر عزيز مي خواستم قبل از مرگ درد دلي با شما كرده باشم نمي دانم چه بگويم؟ اول اين كه از شما پدر و مادر مهربان تشكر و سپاس گذاري مي كنم از اين كه در مورد پسر حقير خود هيچ گونه مضايقه اي نكرديد و با جان و دل زير پر و بال خود بزرگم كرديد و اين من بودم كه شما را پيدا كردم. آفرين بر تو اي مادر كه چه شب هايي را به پاي پسرت نشستي و كودكت را خردسال و خردسالت را جوان تحويل اين اجتماع دادي. واقعاً آبروي من بودي افسوس كه نتوانستم خوبي هايت را جبران كنم. و تو اي پدر زحمت كش و تمام عيار كه از داشتنت افتخار مي كردم چون كه كارهايي كه تو در حق من كردي واقعاً هيچ پدري وجود در ظرفيت اين همه زحمت را نداشت. خوشا به حال غيرت و مردانگي تو پدر فداكار اميدوارم كه خداوند من را با اين اعمالم ببخشد و از شما پدر و مادر «آقا و مهين» طلب عفو و حلاليت مي كنم فقط تنها آرزويم اين بود كه عروسي برادرهايم را مي ديدم و مي توانستم زير بال شما پدر و مادر مهربان را بگيرم و عصاي پيري شما باشم. راستي آقا اگر هر وقت كسي به تو بي احترامي كرد بگو اگر پسرم بود جوابت را مي داد گو اين كه تو خودت هزار مردي و كسي وجود اين كه به تو و خانواده ات كوچكترين بي احترامي كند نداشته و نخواهد داشت. باري مهين جان! اميدوارم كه پيش همسايه ها رو سفيد باشي و از تو يك خواهش دارم، من اول خدمتم نذر كرده بودم كه اگر خدمتم تمام شد يك سفره ابوالفضل بندازم حتماً اين كار را برايم بكن كه لااقل به حضرت ابوالفضل بدهكار نباشم. از قول من به همه ي بچه ها سلام برسان. رضا، اعظم، فخري، مهدي، وحيد، افشين، سميه، حسين آقا، اسد الله خان، عزيز، دايي و همه ي بچه ها و موفقيت آنها را از خداوند متعال خواستارم. اميدوارم كه همه ي آنها با شادكامي روزها را سپري نمايند و اميدوارم كه مرا ببخشند. باري مهين جان! اگر كسي آمد در خانه و من به آن بدهكار بودم زحمتش را بكش و از همه ي دوستان و آشنايان حلاليت مي طلبم برايم ناراحت نباشيد. راستي به عزيز بگو كه خيلي دوستش دارم و خواهم داشت و بگو كه مرا ببخشند. فقط از اين ناراحتم كه دلم براي شما و آقا و بچه ها تنگ مي شود. چه بايد كرد قسمت ما هم اين بود و ديگر عرضي ندارم خدانگهدار همه ي شما. انا لله و انا اليه راجعون


خاطرات

  • خاطراتي از مادر شهيد

يكي از شب هاي احياي ماه رمضان با دوستش به مسجد قبا مي رفت كه سر خيابان يك وقت مشاهده مي كنند كه يك كاغذ تا شده روي زمين افتاده است؛ در تاريكي كاغذ را بر مي دارند و متوجه مي شوند كه اعلاميه امام خميني است. بلافاصله يك مأمور آنها را دستگير مي كند و به كلانتري مي برد كه خوشبختانه يك روز بعد آزاد شد و ما را از نگراني نجات داد. اما مأموران آنها را شكنجه كرده بودند او گفت: چشم مرا بستند و توي يك زير زمين بردند و در هر دقيقه صد چك لاستيكي به من مي زدند. خاطره اي ديگر اين كه يك بار سر كوچه ي ما تظاهرات بود كه سربازها او را تعقيب كردند و حميد رضا به يك ساختمان نيمه كاره پناه برد كه البته آنها او را پيدا كرده بودند و آن قدر با نوك پوتين به صورتش زده بودند كه تا چند وقت شب ها خوابش نمي برد.


شهید سید حمیدرضا شریفی[۱]


نگارخانه تصاویر



  • پانویس
  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها

آخرین تغییر ‏۱۳ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۲:۰۰