کد شهید: 6010025 تاریخ تولد : نام : رجبعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : فلاحناز تاریخ شهادت : 1360/06/21 نام پدر : حسین مکان شهادت : مرکز اموزش سپاه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : ستاد عملیات خراسان گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مربیتخریب گلزار : خواجهربیع
خاطرات
معجزات جنگ
موضوع معجزات جنگ
راوی
متن کامل خاطره
2- رجبعلی به سن 17 یا 18 سالگی رسید ایشان را داماد کردیم. بعد از دامادی اش ایشان را می خواستند به سربازی ببرند در زمان طاغوت - قبل از انقلاب بود- چهل روز نماز امام زمان خواندم و به حرم امام رضا رفتم تا رجبعلی را به خدمت نبرند. روزی که می خواستند ایشان را اعزام کنند قوری را به حرم بردم و آب کردم و به پادگان سعد آباد رفتم. مقداری آب قوری را به او دادم تا بخورد. آبها را خورد. وقتی سوار ماشین شدند و می خواستند به چهل دختر- پادگان آموزشی چهل دختر-بروند رجبعلی را از ماشین پایین آوردند و گفتند شما نمی خواهد بروی و معاف شد.
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
راوی مریم فلاح ناز
متن کامل خاطره
در تاریخ 59/12/29 ساعت 9 صبح بود که برای شناسایی به منطقه دشمن رفتیم و بعد از حدود یک ساعت به منطقه رسیدیم . دیده بان دشمن به هیچ عنوان دیده نمی شد . بعد از حدود یک ربع ساعت چشممان به یک دیده بان افتاد . جلو دیده بان یک میدان مین قرار داشت . از آنجا عبور کردیم و به تماشای دشمن پرداختیم . در مکانی که ما بودیم سه سنگر وجود داشت . بعد از چند دقیقه با خمپاره از ما پذیرائی کردند که یک خمپاره وسط من و برادر غلامی خورد و برادر سعید ثامنی پور چند مرتبه با ناراحتی برادر غلامی را صدا زد و سپس مرا صدا کرد . خودش نیز در میان گرد و خاک و ترکش های خمپاره 60 بود . به سعید گفتم : باید منطقه را ترک کنیم . پس از چند دقیقه منطقه را ترک کردیم. بعد از اینکه منطقه را ترک کردیم ، از دور به آنجا نگاه می کردیم ، می دیدیم که همان مکانی که ما بودیم چند تا خمپاره اصابت کرد و تعدادی خمپاره هم به پشت سر ما شلیک کردند که به لطف خداوند متعال به سلامتی به منطقه رسیدیم ، ولی برادر غلامی یک ترکش کوچک در پایش فرو رفته بود که خوشبختانه آسیب جدی وارد نکرده بود .
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
راوی مریم فلاح ناز
متن کامل خاطره
در یکی از روزهای آغازین سال 60 شنیدیم که آقای بنی صدر به بیمارستان رفته و از مجروحین جنگ تحمیلی عیادت می کرده، گفته اند: که هر چه بر سر مریض ها و مجروحین رفتم دیدم همه در اثر ترکش خمپاره مجروح شده اند. اینها همه بی احتیاطی خودشان می باشد که از سنگرهایشان خارج می شوند و ترکش می خورند. حالا من در جواب این آقا بگویم: که برادر شما که تا به حال نه تنها به منطقه ما نیامده اید بلکه به مناطق دیگر و خط اول جبهه نرفته اید. چرا این حرف را می زنید شما خودتان خوب می دانید که جواب خمپاره را با خمپاره و جواب تفنگ را با تفنگ داد. شمایی که پشت جبهه هستید و این حرفها را می گویید چرا نمی آیید ما و برادران ارتشی را هماهنگ کنید تا هنگامیکه نزد برادران ارتشی می رویم. فرمانده آنها می گوید من نمی توانم آتش بدهم تا شما پیشروی کنید، می دانم چرا شما و این برادران ما این کار را می کنید. زیرا می خواهید جنگ فرمایشی بشود و مدتها طول بکشد و به قول یکی از همین برادران ارتشی که ستوان بود می گفت: اگر جنگ دو ماه دیگر ادامه داشته باشد، من پول یک bmw را جمع می کنم. حال آنکه اگر این طرز فکر یک ستوان باشد وای به حال شما آقای بنی صدر.
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
راوی مریم فلاح ناز
متن کامل خاطره
در شب 59/12/29 به هنگامی که می خواست سال تحویل شود با خمپاره 60 - 80 - 120 و آر پی چی و تیربار کلاش از ما پذیرائی کردند که دیگر با این اوصاف نمی توانستیم حرکت کنیم . من و صادق جوادی و سید علی وزیری و دو سه نفر دیگر از برادران در سنگر بودیم ، حرکت نموددیم و از سنگرها سرکشی نمودیم . خوشبختانه هیچ یک از برادران آسیبی ندیده بود. فقط دو ، سه دکان زردچوبه فروشی باز کرده بودند . این را اضافه کنم که این آتش ریختنهاای دشمن در موقعی شروع شد که امام می خواستند در تلویزیون صحبت کنند دشمن تصور می کرد که ما می خواهیم حمله ای را علیه آنها شروع کنیم . چون در دل دشمن ترس عجیبی رسوخ کرده بود . برای اینکه ما هر روز برای شناسایی به منطقه ای که دشمن بود می رفتیم حتی تا نزدیکیهای دیدبان دشمن ، بچه ها برای شناسایی می رفتند و وقتی بچه برمی گشتند ، دشمن تا می توانست آرپی چی 81 و 60 تقدیم بچه ها می کرد و بچه ها خود را در شیاری مخفی می کردند و به ریش این عراقیهای نادان می خندیدند و در همین روزها یک جلسه ای با حضور کلیه مسؤلین برادران بسیج تشکیل شد. در منطقه شوش این جلسه برگزار و من هم شرکت کردم که حمله های هماهنگ به طرف دشمن مهیا شود که تا 60/1/10 به اجرا در آید . در همین روزها بود که بچه های توپخانه یک انبار مهمات دشمن را به آتش کشیدند . صدای مهیب انفجار و نیروهای دشمن که در آتش می سوختند چقدر لذت بخش بود.
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
راوی مریم فلاح ناز
متن کامل خاطره
در تاریخ 29 / 12 / 60 ساعت حدود 9 صبح بود که برای شناسایی به منطقة دشمن وارد شده بودیم. بعد از یک ساعت راهپیمایی به منطقة مورد نظر رسیدیم. به هیچ وجه در آنجادیده بان دشمن دیده نمی شد ، بعد از حدود یک ربع ساعت یک دیده بان را دیدیم وسپس شروع به حرکت کردیم. یک میدان مین جلوی دیده بان بود ، که پس از عبور از میدان مینبه تماشای منطقة دشمن ایستادیم و در آن منطقه 3 سنگر قرار گرفته بود که دیده بان دشمندرآن دیده می شد . بعد از چند دقیقه یک خمپارة 60 به وسط من و برادر غلامی اصابت کرد که برادرغلامی یک ترکش کوچک به پایش اصابت کرد و برادر سعید لسافتی پور با ناراحتی چند مرتبه برادر غلامی را صدا زد و سپس مرا صدا کرد که خود نیز در میان گردوخاک وترکشهای خمپاره 60 بود . به سعید گفتم باید منطقه را ترک کنیم . پس از چند لحظة دیگر در منطقه حضور نداشتیم بعد از گذشتن ازآن منطقه به آن قسمتی که مستقر شده بودیم نگاه کردیم ، دیدیم که چند خمپاره درآن منطقه اصابت کرد و دنبالة آن منطقه به سمت نیروهای ما خمپاره باران گردید . که با حمد و سپاس خداوند متعال به منطقه خودمان رسیدیم . البته برادر غلامی که بر اثر ترکش صدمه دیده بود و به حمد و سپاس خداوند مشکلی ایجاد نگردید .
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي
راوی مریم فلاح ناز
متن کامل خاطره
5/ 1/ 60 امروز طبق معمول باران خمپاره ها بود که بر سرمان می ریخت و جوابش را هم به 3 خمپاره 81، نیروهای ما به خوبی جواب دادند. در این مکانی که ما هستیم دیده بانهای دشمن روبروی ما هستند و در حدود 150 تا 200 متر با ما فاصله دارند. فکر می کنند که ما خیلی هستیم. در صورتیکه حتی به اندازه سلاحهای سنگین آنها نیز نیستیم.
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
راوی رجبعلی فلاح ناز
متن کامل خاطره
شب عید (29 / 12 /65 ) هنگامی که لحظه سال تحویل فرا رسید دشمن هدیه ای از خمپاره های 60 ، 81 ، 120 گلوله های آرپی جی، تیربار، مسلسل و کلاش شروع به فرستادن نمود. به طوری که به دلیل حجم بالای آتش حتی یک نفر از ما نمی توانست از جایش تکان بخورد. من، صادق جوادی، سعید، علی وزیری و دو سه نفر از برادران که در سنگر بودیم دل را به قرآن سپرده و حرکت را آغاز کردیم و شروع ببه سرکشی از دیگر سنگرها نمودیم. خوشبختانه هیچ یک از برادران آسیبی ندیده بودند. البته این را نگفتم فشارهای دشمن از لحظه ای شروع گردید که امام می خواستند در رادیو شروع به سخنرانی نمایند. دشمن فکر می کرد که می خواهیم حمله را شروع کنیمدر تاریخ8 / 9 / 60 روز می رفت که به غروب نزدیک شود سرخی غروب خبر از حماسه ای دیگر و تحولی عظیم داشت در دو طرف جاده صف های طولانی سربازان اسلام با گامهای استوار چشم می خورد کفر ستیزان اسلام لبخند رضایت بخش بر چهره ، فریاد الله اکبر بر لب ، سلاح مرگبار بر دوش ، شور عظیم در سر ، با هجوم تازه در پیش خورشید می رفتند که غروب کنند . انگار خورشید عمر فریب خوردگان صدامین به غروب خود نزدیک می شدند و شب تاریک و سیاه و شومی در پیش داشتند . هیچ کس نمی دانست فردا چه می شود فقط همه چیز و همه کس خبر از نصرتازه و معجزه دیگری میداد روز غروب کرد تاریکی موحش همه چیز را در حلقوم خویش فرو برده بود شب پرده سیاهی بر صحرایی که زیر پای سربازان اسلام پیموده می شد کشیده بود . تاریخ در حال تکرار شدن بود. چهره ها در سیاهی شب می درخشید ، زمان معراج فرا می رسید عاشقان در جستجوی معشوق و عابران در جستجوی م
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی سید هاشم موسوی
متن کامل خاطره
یک شب از دره گز برگشته بودیم. چون شب به نیمه رسیده بود به خانه نرفتیم و در پادگان خوابیدیم. قرار بود آقای فلاح و عده ای دیگر از برادران تخریب برای اردوئی که دو سه روز آینده پیش بینی شده بود مقداری مواد منفجره و ترقه حاضر کنند. شب را در آسایشگاهی که در کنار اتاق آقای فلاح بود خوابیدیم. صبح که شد سروصدای ایشان و آقای طیاری را شنیدم. سریع به اتاقش رفتم. گفتم: چه شده است؟ جواب دادند: چیزی نیست. مواد منفجره آماده می کنیم. به آقای طیاری گفتم: شما برای چه مواد حاضر می کنی؟ دست از کار بردار و گرنه به بچه ها می گویم بیایند دعوایت کنند ـ ایشان به علت اینکه با مواد منفجره زیاد کار کرده بود مقداری جسور شده بود و با مواد منفجره مثل نقل و نبات بازی می کرد به همین دلیل از کار با مواد منفجره ممنوع شده بود ـ آقای فلاح گفت: شما برو من حواسم هست. مواظبش هستم. از اتاق بیرون رفتم. بعد از مدت کوتاهی صدای انفجاری به گوشم رسید. سریع داخل اتاقش رفتم. دیدم یک کدامشان روی میز افتاده و دستش را به شکمش گرفته بود، و داشت آتش می گرفت. در همین لحظه آقای علی جان نژاد از آزمایشگاه بیرون آمد تا بدن مجروحشان را به بیرون ببرم اما در همان لحظه آتش نشانی آمد؛ ـ موادی را که می ساختیم موادی بود که به آب حساس بود و اگر آب به آن می رسید منفجر می شد و قدرت خیلی زیادی هم داشت. آتش نشانی بدون اینکه از این موضوع خبر داشته باشد، برای خاموش کردن آتش شروع کرد به ریختن آب. همزمان با ریختن آب انفجار مهیبی رخ داد که در اثر موج آن خودم به بیرون پرت شدم و بدن آقای فلاح فرو ریخت
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی احمد سمرقندی
متن کامل خاطره
روز شهادت آقای فلاح من هم در پادگان بودم. ـ پادگان آموزشی امام رضا ـ به کلاس می رفتم. وقتی به درب اتاق ایشان رسیدم، در زدم و در را باز کردم. دیدم آقای فلاح و طیاری نشسته اند و مشغول کارشان هستند. سلام و احوال پرسی کردم و به کلاس رفتم. در کلاس تدریس می کردم که ناگهان صدای انفجاری به گوشم رسید. فهمیدم که صدای انفجار از اتاق ایشان بود. سریع بچه های آموزشی را از اتاق و سالن بیرون بردم. در همین لحظه دیدم آقای موسوی وارد ساختمان شد و می خواست به سمت اتاق آقای فلاح برود. کمر ایشان را چسبیدم و گفتم: نرو خطرناک است. در همین لحظه انفجار دیگری رخ داد و موج آن هر دومان را به دیوار کوباند. در اثر انفجارات قسمت زیادی از ساختمان فرو ریخته بود. وقتی انفجارات به پایان رسید، با زحمت و تلاش زیادی توانستیم جنازة آقای فلاح و چند نفر دیگر از همکارانشان را که زیر آوار مدفون شده بودند بیرون بیاوریم.
دستگیری از ضعیفان
موضوع دستگيري از ضعيفان
راوی رشید پزشکی
متن کامل خاطره
شب عید بود. عده ای از بچه های سپاه مقداری پول روی هم گذاشتند، تا مقداری خوراکی و وسایل برای عده ای از افراد مستضعف و فقیر بخرند و به عنوان هدیه ببرند. با وجود اینکه آقای فلاح از نظر مالی وضعش خوب نبود، ایشان هم برای خریدن خوراکی و وسایل پول گذاشت.[۱]