شهید رحیم پورالیاس
تاریخ تولد : 1333/02/14 تاریخ شهادت : 1359/07/05
محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : اردبیل - بهشت فاطمه
زندگی نامه
گروهبان یکم شهید رحیم پورالیاس فرزند حسین در 1333/02/14 در شهر اردبیل متولد شد. او پس از سپری نودن دوران کودکی تحت تعالیم و تربیت خانواده، شروع به تحصیل نمود که این امر تا مقطع سوم راهنمایی با موفقیت ادامه پیدا کرد.
رحیم با توجه به آن که قبل از او برادرش نیز در استخدام ارتش بود، با شوق و علاقه به استخدام ارتش در آمد. و در لشکر نود و دو زرهی اهواز مشغول به خدمت گردید. او در سال هزار و سیصدو پنجاه و چهار ازدواج نمود که ثمره ی این ازدواج سه پسر بود.
هم زمان با تجاوز رژیم بعث به مرزهای جنوبی کشور در سی و یک شهریور ماه هزار و سیصدو پنجاه و نه، شهید به اتفاق گردان خویش که در همان منطقه مستقر بود، جزو اولین یگان های ارتش بود که به دفاع از میهن در مقابل تجاوز دشمن پرداخت و پس از رویارویی و نبردی جانانه، در پنجم مهر ماه سال هزار و سیصدو پنجاه و نه، پس از سه روز مقاومت در مقابل دشمن در ارتفاعات الله اکبر مهران ، در حالی که فرمانده گروهان بود، به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاک او در گلزار شهدای شهر شیراز به خاک سپرده شد.
گردان شهید به روایت برادر (یعقوب)
به دنبال تجاوز ناگهانی و حمله ی غافلگیر کننده ی ارتش عراق به مرزهای جنوب کشور، نیروهای نظامی و ارتش کشور به خاطر جریانات انقلاب و بحران های داخلی، به هیچ روی آمادگی چنین رویارویی را نداشتند.
رحیم جزو نیروهای لشکر نود و دو زرهی اهواز بود که حین حمله ی دشمن به کشور، در اولین صف مبارزه و دفاع قرار می گرفت.
روزی به سرعت از طرف فرماندهی دستور آماده باش صادر گردید و نیروهای موجود در مقابل تهاجم دشمن آرایش نظامی گرفتند. عراق با همه ی توان و تجهیزات نظامی خود حمله را شروع کرده بود تا با استفاده از نابسامانی ارتش ایران و مسائل داخلی کشور، در اسرع وقت ایران را اشغال نماید و آن ها، با توجه به این شرایط به هیچ وجه مقاومت جدی از سوی ارتش ایران پیش بینی نمی کردند.
درگیری بین متجاوزان عراقی و یگان های آماده ی ارتش ایران با شدت آغاز شد. یک گردان در مقابل 3 لشکر مجهز و آماده ی مهاجم عراق، درگیر شد.
نبردی نابرابر که دوام آن نباید زیاد طول می کشید، آتش و توپ و خمپاره از آسمان می بارید.
جوانان برومند ایران، مردانه تا پای جان جنگیدند. در مقابل چشمان رحیم یک به یک دوستان و هم رزمانش به خاک و خون کشیده شدند. اما چاره ای نبود. باید تا آخرین قطره ی خون مقاومت می کرد. نباید اجازه می داد تا دشمن به ناموس و کیان کشور دست یازد.
مردم کودکان، زنان و مردان ایران چشم به ما دوخته بودند. تا از خانه و کاشانه و ناموس آن ها دفاع کنیم، حتی ار به قیمت جانمان هم تمام می شد، باید جانمان را فدای شرافت مردم می کردیم.
یک گردان، سه روز تمام در غیر ممکن ترین شرایط در مقابل سه لشکر مکانیزه و مجهز عراقی مقاومت کرد و تا آخرین نفر در راه مبارزه با متجاوز به شهادت رسید.
وقتی بعد از شهادت رحیم، بر سر مزار او در اهواز رفته بودم و سری به محل خدمت او زدم، یکی از دوستان و هم رزمان شهید که از معدود بازماندگان گردان بود که جان سالم به در برده بود، شهادت رحیم را این گونه توصیف می کرد:
« بعد از سه روز نبرد و مبارزه،تانک های دو طرف به هم رسیده بودند. حالا دیگر هر دو طرف رویاروی هم قرار داشتند و تانک های طرفین در مسیر هم دیگر تداخل نموده بودند. تانک رحیم مورد اصابت آتش توپ دشمت قرار گرفت.
رحیم از تانک بیرون پرید. سر نیزه تفنگش را بسته بود. چند نفر از سربازان عراقی او را محاصره کرده بودند. که به جنگ تن به تن کشیده بود. رحیم مظلومانه در آن میان قرار داشت و با جان و دل مبارزه می کرد که ناگهان یکی از دژخیمان، سینه ی او را نشانه رفت و با شلیک گلوله ای او را از پای در آورد و به این ترتیب با خلق زیباترین تابلوی عزت و شجاعت به شهادت رسید.
رحیم به اتفاق همه ی دوستان و هم رزمانش در راه شرف و آبروی مردم ایران مظلومانه به خاک و خون کشیده شد و مزار دسته جمعی شان، زینت بخش گلزار شهدای اهواز است.
خبر شهادت
بعد از شهادت رحیم در همان روزهای اول تهاجم رژیم عراق به مرزهای کشور، از طرف ارتش در اردبیل به خانه ی ما مراجعه کردند تا خبر شهادت رحیم را به اطلاع خانواده برسانند، اما به خاطر شرایط روحی خانواده، افرادی که مامور این کار بودند، قادر نبودند که خبر را به ما اعلام کنند پس آن را با همسایه هایمان در میان گذاشته بودند تا راهی بیابند که با اعلام خبر شهادت رحیم، شوک زیادی به ما وارد نشود.
ده روز تمام محله و همسایه ها از شهادت رحیم خبر داشتند و خانواده ی ما بی اطلاع بودند. همه ی مان تغییر رفتار اهل محل را احساس می کردیم اما علت را نمی دانستیم. اوایل جنگ بود و موضوع شهادت برای همه تازگی داشت. همسایه ها هنوز نتوانسته بودند این خبر را به ما اعلام کنند.
من روزی از کوچه عبور می کردم که صحبت های چند کودک که در پیچ کوچه ایستاده بودند، توجه مرا به خود جلب کرد. داشتند درباره ی شهادت رحیم صحبت می کردند. تا مرا دیدند، حرفشان را قطع کردند. با گریه به طرف ان ها رفتم. ترسیده بودند. گفتم: « کی به شما گفته که رحیم شهید شده است؟! » سرهایشان را پایین انداختند. یکی از آن ها گفت: « از ارتش آمده بودند و می گفتند. اما آنها نتوانستند به شما اطلاع بدهند.» من دیگر چیزی نفهمیدم. چون واقعا رحیم را از دست داده بودم. که « انالله و انا الیه راجعون».[۱]