شهید رمضان فداکاری

کد شهید: 6527191

نام : رمضان‌

نام خانوادگی : فداکاری‌

نام پدر : براتعلی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : سرخس

تاریخ شهادت : 1365/06/14

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي

راوی صفر فداکار متن کامل خاطره

  • دراول انقلاب عده ای به عنوان شاهدوست آمده بودند وعکس شاه را در تمام روستاها نصب کرده بودند. رمضان با این که سن زیادی نداشت رفته بود تعداد زیادی از عکسها را کنده بود که یکی از شاه دوست ها او را گرفته بود و کتک زده بود این کار در او خیلی تاثیر گذاشت وی گفت ما شاه زوری نمی خواهیم.

ایجاد روحیه در رزمندگان

موضوع ايجاد روحيه در رزمندگان

راوی صفر فداکار متن کامل خاطره

  • در عملیات بدر در حین رفتن به طرف جاده ی امام رضا (ع) در داخل هور همه از ترس آتش خمپاره وتوپخانه ی دشمن سکوت محض اختیار کرده بوند اما رمضان دو سه تا لطیفه گفتند و باعث خندیدن دیگر همرزمان شدند که این نشانه ی والایی از داشتن روحیه ی عالی آن شهید بزگوار بود.

تلاش و پشتکار

موضوع تلاش و پشتکار

راوی صفر فداکار متن کامل خاطره

  • در حین رفتن به عملیات بدر قایق ما داخل آب واژگون شد. رمضان با خونسردی تمام سعی می کرد با دیگران قایق را راست کنند و این کار را انجام دادند و آبهای داخل قایق را با کلاه آهنی خالی کردند.

خاطرات بعد از مجروحیت

موضوع : خاطرات بعد از مجروحيت

راوی صفر فداکار متن کامل خاطره

  • درعملیات بدر رمضان از ناحیه پا زخمی شده بود که با توجه به این که ما دوکاسه ی معروفت جاده خندق بودیم وهیچ وسیله ی برای انتفال مجروحین به عقب نبود ازصبر و بردباری برخوردار بود. تا این که یک قایق آمد و ایشان را به عقب منتقل کرد. دارای روحیه عالی بود و اصلا احساس ناراحتی وضعف روحی نمی کرد و تا لحظه ای که ایشان را به عقب انتقال دادند کسی نمی فهمید که مجروح شده است.

لحظه و نحوه شهادت

موضوع : لحظه و نحوه شهادت

راوی اسماعیل تیموری متن کامل خاطره

  • روزی قرار گذاشتیم که نماز ظهر رمضان بیاید به سنگرما، باهم نهار گرفتیم و به سنگر برگشتیم. آن روز دو قاشق بیشترغذا نخورد و اظهار می داشت که میل ندارد وسرم درد می کند. بچه ها به او قرص دادند ولی غذایی نخورد. بعد ازغذا خط شلوغ شد و دشمن با خمپاره سرتاسر خط را می زد. به ایشان گفتم که نرود اما او در جواب من گفت این کار هرروز عراق است. به ایشان گفتم به محض این که به سنگر رسیدی تلفن بزن که نگران هستیم. بعد از چند لحظه ای دیدیم از او خبری نشد. من سراسیمه خودم را به نزدیک سنگر فرمانده گروهان رساندم. که متوجه آمبولانس شدم که یک نفر از ناحیه ی سر ترکش خورد و به شهادت رسیده است ایشان را سوار آمبولانس کرده اند صدای ناله ای هم از کنار سنگر آمد رفتم دیدم که رمضان فداکار است به محض دیدن من اشکهایش جاری شد وگفت آمدی اسماعیل؟ گفتم: بله. فقط به من گفت اسماعیل اسلحه ام را به زمین نگذارید و انتقام خون من را از بعثی ها بگیرید. دیگر حرفی نزد فقط با سراشاره می کرد. از ناحیه ی شکم مجروح شده بود و ترکش جگر و.... را باخود برده بود با همان حالت او را باند پیچی کردیم و سوار بر آمبولانس که در داخل آمبولانس به لقاءا..... پیوست.

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی اسماعیل تیموری متن کامل خاطره

  • بعد از این که رمضان مجروح شد و داخل آمبولانس گذاشتیم و به سنگر بر گشتم خیلی ناراحت بودم. بچه های سنگر پرسیدند چه شده است؟ چیزی نگفتم و روی تختی که در داخل سنگر بود بخواب رفتم در عالم خواب رمضان را دیدم که بالای سرم آمد وگفت: کاری ندارید خداحافظ. نا گهان فریاد کشیدم و از خواب بیدار شدم و سرم به سقف سنگر اصابت کرد. بچه ها پرسیدند چی شده است؟ چرا فریاد می کشی؟ چیزی نگفتم و با خودم گفتم که حتما رمضان فداکار شهید شده است که همین طور هم شد.

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی فاطمه فداکار متن کامل خاطره

  • یک روز برفی زمستانی، که رمضان می خواست از ناحیه خراسان به جبهه اعزام شود، به اتفاق من تا جلوی درب مدرسه آمد و نصیحت های زیادی کردند. که با افراد بد راه نروید و نمازتان را سر وقت بخوانید.

آخرین وداع با خانواده

موضوع : آخرين وداع با خانواده

راوی فاطمه فداکار متن کامل خاطره

  • در روز آخرین خداحافظی ما همگی به اتفاق برادرم رمضان در زمین کشاورزی خود همراه دیگر خواهرانم مشغول کار بودیم، که برادرم خیلی خوشحال آمد با لباس های مرتب وقیافه ای تمیز و با همه خداحافظی کرد. از شوق واشتیاق زیاد پایش سرخورد و داخل جوی آب افتاد و زود بلند شد، ناراحت شد و لباسهایش را مرتب کرد و وقتی که ما به او در جاده نگاه می کردیم احساس می کردیم او روی جاده پرواز می کند و قدمهایش به زمین نمی خورد حالت بال زدن را داشت و همه ما تعجب کرده بودیم و پدرم باحالت روحانی گفت: خدا به خیر بگذراند. این پسر دیگر بر نمی گردد و شهید خواهد شد.

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع  : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی زهرا فداکار متن کامل خاطره

  • زمانی که رمضان در جبهه بود شبی خواب دیدم که امام خمینی(ره) به مزرعه کشاورزی ما آمدند و یک میوه ی رسیده خوش رنگ را از مزرعه جدا کردند و بردند.

معجزات جنگ

موضوع  : معجزات جنگ

راوی هوشنگ فداکار متن کامل خاطره

  • در روز تشییع پیکر مطهر شهید رمضان فداکار در سپاه سرخس به علت ازدحام جمعیت و جا به جا شدن پیکرمطهرش اتاق را خلوت کردند. وقتی صورت شهید را باز کردم، قطره خونی در صورت شهید مشاهده کردم و فکر کردم که شاید کسی از بستگان صورت خود را خراشیده خون را با دستمال تمیز کردم و با کمال تعجب دید لکه خون از زخم بیرون زد واین نشانه معصومیت و روحانیت شهداء است.

[۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۴ مهر ۱۳۹۹، در ‏۱۵:۲۵