خاطرات
روزی من به اتفاق یکی از دوستان به طرف باغ که در روستا داشتیم می رفتیم که در بین راه به باغ شهید زین العابدین رسیدیم ، ایشان با دو نفر دیگر داشتند یونجه جمع می کردند و سیب می خوردند ؛ همینکه ما را دید صدا کرد و آنقدر سیب به ما داد که تمام جیب هایم پر شده بود و من هرچه می گفتم بس است اصلا گوش نمی کرد و می گفت : نعمت خداست بخورید .
بعد از شهادت پسرم زین العابدین یکی از هم روستائیها خواب دیده بود که تعدادی از مردم سینه می زنند و شهید جلوی همه با لباس سبز پیشقدم بود و در حال سینه زدن بودند .[۱]