سیداحمد محل تولد : بردسکن نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1362/05/09 نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• هنگام طلوع خورشید چشم من به یک برادری افتاد که بادگیر ضد شیمیایی پوشیده بود خیلی آشنا به نظر می آمد. خوب دقت کردم. برادر جواد کشمیری قبلاً در تربت جام خدمت می کردم بود. او هم مرا شناخت ماشین را به پشت ارتفاع کوچکی آن طرفتر هدایت کردم و با ایشان رو بوسی کردم. خیلی خوشحال شدم آنجا همه برادران از هر جای ایران که باشند. از هر نژادی و هر زبانی چه ترک، چه کرد و چه ... همه واقعاً با هم برادر هستند و همدیگر را دوست دارند مثل اعضای خانواده جان برای هم فدا می کنند. کسانی که از قبل با هم بوده اند و با هم کار کرده اند و آشنا نیز هستند. یا از یک استان و یک شهرستان می با شند. با دیدن همدیگر گویا دنیا را به آنها داده اند، آن لحظه شیرین ترین لحظات آنان است. از برادر کشمیری پرسیدم از بچه های تربت جام چه کسی در اینجا هست ؟ ایشان فرمودند : سید احمد حسینی در همین نزدیکی است . من به فاصله چند دقیقه که فرصت داشتم سراغ احمد آقا را گرفتم ، ارتفاع کوچکی در نزدیکی اورژانس بود ، برادران به من نشان دادند ، خود را به چند قدمی ارتفاع رساندم . سید مرا دید و به طرفم آمد و گفت دعوتی جان به ایتجا خوش آمدی مرا به بغل گرفت و بوسید .من او را بوسیدم ، خیلی احساس آرامش کردم . پرسید کی آمدی ؟ گفتم : امشب . با کی آمدی ؟ با چند نفر از برادران مشهدی و یک نفر از تربت جام _ حسن فرهبی _ آنها در پادگان الله اکبر ایلام هستند ، هنوز سازماندهی نشده اند . گفتم : شما کجایید ؟ کو اسلحه ات ؟ گفت : من در همین ارتفاع هستم و به دوربین که در گردنش بود اشاره کرد اسلحه من است و به تانکرهای بزرگ و شلنگهای بقل اشاره کرد که : آنها ماشینهای ضد شیمیایی و ماجزء گروه ش. م . ر می باشیم و من با دوربین نگاه می کنم ، هرجا که گلوله شیمیایی از طرف صدامیان به مواضع رزمندگان ما اصابت می کند ، تشخیص می دهم و برای خنثی کردن آن وارد عمل می شوم . گفتم : عجب پس تو متخصص گلوله ها هستی و من دیشب فکر کردم همه برادران را کشتند ، حتی شلیک گلوله های خودمان را فکر می کردم عراقی ها می کردند . شما خوب تجربه ای دارید . گفت : آقای دعوتی غصه نخور تو هم متخصص می شوی ، تو هم یاد می گیری و تو هم گلوله ها را می شناسی فقط خمپاره شصت نامرد است صدا ندارد بقیه چند ثانیه جلوتر خبر می کنند و منفجر می شوند . من از احمد آقا اجازه خواستم که به اورژانس بیایند و با آمبولانس مجروحان را به عقب منتقل نمایم . ایشان اجازه دادند . آمبولانس کمکی برایمان آمده بود و من با هر سرویس رفت و برگشت حداقل یک ساعت می توانستم استراحت نمایم هر روزی می گذشت ، مجروح کمتر و کمتر می شد و من ساعتها در کنار شهید حسینی بودم و برایم گلوله ها را توضیح می داد توپ 130 ، خمپاره 120 ، خمپاره 80 و توپ هایی که ما به طرف صدامیان شلیک می کردیم را بازگو می کرد . روز سوم عملیات بود نماز ظهر را خواندیم . ایشان گفت : من در سنگر نمی مانم و نهار را باید در همان بلندی ارتفاع مشرف به منطقه و مواضع خودی که سنگلاخ هایی در برداشت و می شه نصف بدن را در سایه آن نگه داشت و سپر تیر مستقیم دشمن بود . گفتم : هرچه صلاح می دانی دوربین را به من داد و گفت تو برو به همانجا ، من رفتم ، چند دقیقه بعد دوتا ظرف بسته بندی شده یکبار مصرف غذا چلو گوشت با دو تا آبمیوه و چند گلابی آورد ... بفرمایید ، من گفتم ، دلم غذا نمی خواهد فقط آبمیوه می خورم گفت باید . بخوری چند لقمه برنج خوردم ، گلابی ها را می گفت میوه بهشتی است در بهشت خدا قسمت می کند از این میوه ها ، زیاد است . گلابی خیلی آنجا هست شربت ، آبمیوه زیاد است . پس از نماز می گفتیم و می خندیدیم من اجازه خواستم او گفت بنشین حالا مجروح نیست عملیات تمام شده من به او گفتم یک خبری بگیرم ایشان گفت : برو ... من حرکت کردم به اورژانس رسیدم صدای شلیک پدافند هوایی چهار لول مثل موتور ایژ کار می کرد و شلیک می شد . من سریع خود را به داخل اورژانس پرت کردم ، صدای لرزش و تکان خوردن مهیب آمد و اعلام شد برادران ، هواپیماها ، اورژانس را زدند ، مجروح را بیاورید . سریع از اورژانس بیرون دویدم به طرف محل سید احمد دویدم هر نفر پتویی را حمل می کند که داخل آن پتو مجروحی است خوب نگاه کردم . بله سید احمد حسینی بود . او را به داخل اورژانس برده و به روی تخت خواباندیم پایش خیلی بد شکسته بود و استخوان آ ن بیرون زده بود.[۱]