شهید سید احمد حسینی-متولد سال 1331

تاریخ تولد : 1331/04/08 نام : سیداحمد محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : حسینی‌ تاریخ شهادت : 1368/10/10 نام پدر : سیدعزیزاله‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : شهداء

خاطرات

• به خاطر دارم وقتی که همرزمم سیداحمد حسینی به مرخصی رفته بود. به ما زنگ زد و گفت: اگر کاری، سفارشی داری به من بگو انجام می‌دهم. به ایشان گفتم: مادر فلان رزمنده مریض است آدرس را به او دادم و او هم رفت. مادر دوستش را به بیمارستان می‌برد طوری که کسی نفهمد برای آنها غذا می‌برد و کمک‌کردن به هم نوعانش را خیلی دوست داشت و به همه کمک می‌کرد. • من به همراه همرزمم سیداحمد حسینی در عملیات مرصاد حضور داشتیم و هنوز قطع نامه بین ایران و عراق امضاء نشده بود و دو طرف راضی به صلح نبودند. وقتی که عملیات شروع شد . ایشان به من گفت: موسی‌الرضا از اینکه هنوز لیاقت به شهادت رسیدن را نداشتم خیلی ناراحتم و تا آخرین لحظه‌ی عمرم و تا آخرین نفسم می‌جنگم تا در راه خدا و اسلام و دفاع از ناموسم به شهادت برسم. و همانطور که برای ما گفته بود چند روز از عملیات نگذشته بود که به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد. • یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختن یک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم. ایشان رو کرد به من و گفت: می‌دانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانه‌هایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می‌خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانه‌هایم تکمیل شد می‌روم. ولی طاقت نیاورد. و به جبهه رفت. و در نامه‌ای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی‌توانستم. از این بیشتر در اینجا بمانم و خانه‌ها هم می‌ماند برای شما چون من دیگر بر نمی‌گردم و حتی یک روز هم نمی‌توانم در آن خانه‌ها زندگی کنم و همان‌طور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید. • یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستاده‌ام و بر سر مزار همسرم نشسته‌ام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه‌ی شهیدان‌مان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می‌خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچه‌ها بمانی و از آنها مراقبت کنی؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کرده‌اید. و برابر ما پاداش می‌گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبروی من می‌آید. بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۰:۰۶