شهید سید احمد عابدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سید احمد عابدی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد نیشابور
شهادت ۱۳۶۳/۱۲/۲۱ ،هورالعظیم
محل دفن بهشت فضل
یگانهای خدمت لشکر ۵ نصر
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرحسن


خاطرات زندگی مشترک موضوع زندگي مشترک راوی مرضیه عابدی متن کامل خاطره

یادم است یک شب از جلسه به خانه بر می گشتم خانه نیز در کوچه ای طولانی واقع شده بود وقتی وارد کوچه شدم ترس مرا فرا گرفت ازطرفی احمد در عین حال که ناراحت بود بخاطر احساس مسئولیتی که داشت با موتور داخل کوچه در حرکت بود ایشان یکی دوبار به صورت شوخی از کنار من رد شد که به اصطلاح اذیت کند من که فکر می کردم فردی مزاحم است با شتاب به راه خود ادامه دادم. بعد از پشت سرم آمد و گفت : حالا چرا فرار می کنی و این بود که با یکدیگر روبرو شدیم و موضوع به خوبی فیصله یافت همت در رفع مشکل دیگران موضوع همت در رفع مشکل ديگران راوی مرضیه عابدی متن کامل خاطره

یکی از همسایه ها را به اشتباه دستگیر نموده و به شهربانی برده بودند. مانده بودیم از چه کسی کمک بگیریم. عابدی را که در شهربانی مسئولیتی داشت، دیدم. نزد او رفتم و گفتم: آقای عابدی چنین قضیه ای پیش آمده است. عابدی که حرف مرا راست می پنداشت، گفت: شما خاطرجمع باش، برو و کاری نداشته باش. هنوز به خانه نرسیده بودم که آن فرد را آزاد کردند و خانواده اش از این موضوع بسیار خوشحال شدند. لحظه و نحوه شهادت راوی محمد حسین صالحی تبار متن کامل خاطره

شب عملیات بدر فرا رسید. من می بایست با دو دسته از نیروها به عنوان خط شکن از آبهای هورالهویزه می گذشتم و به خط دشمن می زدم. سوار بر بلمها راه افتادیم. نزدیکیهای صبح به کمین دشمن برخورد کردیم عقب تر آمدیم و داخل نی ها مخفی شدیم بیشتر از دویست بلم و قایق بود صبح که هواپیماهای عراقی برای شناسایی منطقه آمدند با دعاهای بچه ها دشمن متوجه حضور ما نشد. شب آخر ساعت 11 به نقطه هایی رسیدیم عابدی در آخرین سفارشات خود گفت: همچنانکه قبلاً باهم رئوف و مهربان بودید مهربان باشید. دندانهایتان را روی هم بفشارید و به دشمن حمله کنید ترس به دلتان راه ندهید که خدا با ماست حرکت کردیم وقتی به خط دشمن رسیدیم هنوز خواب بودند به محض اینکه متوجه شدند تیراندازی شروع شد. بچه ها از میدان مین گذشتند و خط دشمن شکسته شد. نزدیک طلوع آفتاب دیدم از راه کاری که آمده بودیم قایقی به طرف ما می آید نزدیک که شد با چهره بشاش و خندان فرمانده مان عابدی روبرو شدیم چیفه ای دور گردنش بود بالای خاکریز آمد و پرسید چه خبر؟ گفتم: بچه ها خط را شکستند. دشمن نابود شده است عده ای هم فرار کرده اند پرسید بچه ها چطورند؟ جواب دادم هنوز مجروح نداده ایم. لبخندی از روی رضایت و شادمانی بر لبش نقش بست. گفتم: از طرف چهار راهی که قرار بود گردان امام حسین (ع) وارد عمل شود و پاکسازی کند بچه ها را اذیت می کنند بنابراین نیروها را آماده کرده ایم تا آنجا را پاکسازی کنیم. عابدی گفت: همین جا بمانید تا به شما اطلاع دهم. رفت تا محل را شناسایی کند وقتی برگشت گفت دو آرپی جی زن و یک تیربار به من بدهید.حرکت کردند چند گلوله آرپی جی شلیک کردند و برگشتند گفت: دو آرپی جی زن دیگر، دو آرپی جی زن با مقداری گلوله آماده کردیم و به همراه او به طرف سنگر مورد نظر حرکت کردیم اما در حین حرکت از همان سنگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت. در لحظه شهادت توصیه می کرد مراقب نیروها باشید و نگویید چه اتفاقی افتاده است. فقط راه را ادامه دهید با خدا و پشتیبان ولایت فقیه باشید پشتیبان انقلاب و رزمندگان باشید. نوجوانی و جوانی موضوع نوجواني و جواني راوی کبری عابدی متن کامل خاطره

احمد هفده، هجده ساله بود که همراه با بچه های مدرسه به اردو رفت که در بازگشت ماشین چپ کرده و پای احمد شکسته بود با همان حال لنگ لنگان به راه می افتد تا قبل از رسیدن خبر حادثه خودش را به خانه برساند که خانواده نگران نشوند وقتی به خانه رسید دیدیم کباب و نان سنگک هم گرفته است. پرسیدم چه اتفاقی افتاده است، در جوابم گفت: چون برای دیدن خواهرم عجله کردم و با سرعت آمدم زمین خوردم ... اما بعداً کم کم اصل ماجرا را تعریف کرد. تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی کبری عابدی متن کامل خاطره

احمد دو ساله بود که مریض شد. برای معالجه او را به شهر بردم. دکتر برایش نسخه ای نوشت. وقتی به داروخانه رفتم همه داروها را به من ندادند و گفتند: این بچه تا به خانه برسد می میرد. شب تا صبح بیدار بودم. بعد از نماز صبح ملحفه سفیدی را که روی او بود کنار زدم، دیدم تمام بدنش قرمز است. دوباره پیش پزشک رفتم، از خواب بیدارش کردم و بچه را به ایشان نشان دادم. وقتی دکتر احمد را دید خوشحال شد و گفت: بچه حالش خوب است من تصور کردم که تا برگردی می میرد ولی بگو چه کردی که بچه حالش خوب شد. گفتم: هیچ، فقط رو به امام رضا (ع) ایستادم و به خدا گفتم: خدایا، بچه ام را از تو می خواهم، دکتر دوباره نسخه ای نوشت و ما به روستا برگشتیم. زندگي مشترک راوی کبری عابدی متن کامل خاطره

سه روز از تولد اولین فرزند احمد گذشته بود . در منزل ایشان بودم . ساعت دوازده، یک بود که درب را زدند. احمد به محض دیدن من گفت : مادر ! شما اینجا هستید. گفتم: بله تبریک می گویم مادر صاحب پسر شدی . وارد اتاق که شد بچه را برداشت بوسید و به هوا انداخت گفتم : این کار را نکن این بچه هنوز سه روزه است بعد خم شد و صورت همسرش را بوسید و فرط خوشحالی مرا نیز در آغوش گرفت و بوسید . عشق به جهاد راوی محمد حسین صالحی تبار متن کامل خاطره

بخاطر دارم بعد از عملیات میمک پیشنهاد پستی را در سطح لشکر به ایشان داده بودند ولی قبول نکرده و گفته بودند ما تکلیفمان اینست که به ندای امام لبیک بگوییم ما باید بجنگیم. و هر چه با رزمندگان بسیجی باشیم و مستقیماً با دشمن در تماس باشیم لذت بیشتری دارد. عشق به جهاد راوی محمد حسین صالحی تبار متن کامل خاطره

طبق نقل قولی که از گفته سردار بزرگ اسلام سرتیپ شوشتری شده است. هنگام عملیات میمک سردار رحیم صفوی که فرماندهی نیروی زمینی سپاه را به عهده داشته اند در اتاق جنگ قرارگاه امور عملیات را پیگیری می کرده اند در همین حین صدای آقای عابدی را که در خط نیروهایش را کنترل می کرده و دستورات لازم را می داده است از طریق بی سیمهای اتاق جنگ می شنوند و از نحوه فرماندهی او خوششان می آید. به همین خاطر از سردار شوشتری سئوال می کنند این صدای چه کسی است. ایشان نیز آقای عابدی را معرفی می کنند. سردار صفوی می گویند چرا. اشخاص کار آمد را به جلو می فرستید بهتر است اینگونه افراد نزد خودتان استفاده کنید وقتی این پیشنهاد به خودشان داده بودند قبول نکرده و گفته بود من باید در خط مقدم و در کنار بسیجیان خدمت کنم. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی محمد حسین صالحی تبار متن کامل خاطره

آقای عابدی در بدو تشکیل سپاه از آموزش و پرورش به سپاه مأمور می شوند و در ایجاد نظم و آموزش برادران پاسدار زحمات زیادی می کشند و بعد از آنکه سپاه سیر تکامل خود را می گیرد ایشان به آموزش و پرورش بر می گردند و در زمان جنگ چون عاشق جبهه و جنگ بود. مجدداً به صورت مأمور به جبهه می روند و در عملیاتهای زیادی شرکت می کنند. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی فاطمه عبادی متن کامل خاطره

زمانیکه احمد در جبهه های جنوب بود یکروز تلفنی با ما تماس گرفت و گفت: تعطیلات تابستان را چند روزی برای تفریح با خانوادة من به اهواز بیایید. من اینجا برایتان خانه هم گرفته ام در اهواز بودیم یک روز بعد ازظهر با وجود گرمای شدید ما را مجبور کرد که به خرمشهر برویم هر چه گفتیم هوا گرم است گفت نه شیشه های ماشین را می بیندیم تا گرما به داخل ماشین نفوذ نکند وارد خرمشهر شدیم چیزی جز خرابه نمی دیدیم احمد بازگشت نشان می داد و می گفت این خانه ها را ببینید. خطاب به فرزندانش می گفت: این بچه ها را ببینید اینها هم یک روزی خانه داشتند اما حالا هیچی ندارند شما از اینکه من در جبهه هستم ناراحت نباشید. چرا که هم خانه دارید هم مادر، هم مادر بزرگ و بقیه در کنارتان هستند ولی اینجا هیچ جا و هیچ کس را ندارند و ما تا زمانیکه این ویرانه ها آباد نشوند نمی توانیم برگردیم و راحت زندگی کنیم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا