شهید سید جواد حسینی-متولد سال 1338

سید جواد حسینی فرزند: محمد رضا متولد: 1338/06/09 شهادت: ۱۳۶۱/۰۲/۱۰ قطعه: بیت المقدس عملیات منجر به شهادت: بیت المقدس سرباز زمینی ارتش

زندگی نامه

خداوند شهدا را در قیامت با بها و جلال و عظمت و نورانی وارد می کند که اگر انبیاء در مقابل اینها بگذرند و سوار باشند به احترام اینها پیاده می شوند. حضرت علی ابن ابیطالب (ع) شهید سرباز سید جواد حسینی بلائی که در سال 1338 در منزلی پر از صفا و صمیمیت در شهر اصفهان بدنیا آمده بود واقعاً فطرتی پاک و بی آلایش داشت. با رشد انقلاب و علاقه زیاد موفق به تحصیلات تا حد متوسط گردید و عاشق حضرت امام بود او پس از شنیدن حمله دشمن به کشور اسلامیمان و اعمال وحشیانه آنها مخصوصاً در جبهه های غرب و جنوب کشور همواره به فکر و آرزوی این بود که بتواند به نحوی از ملت خودش دفاع بنماید تا که در تاریخ 15/5/1357 خود را به سربازی معرفی نمود و در رسته پیاده بلا فاصله تحت آموزش قرار گرفته و سپس به جبهه خرمشهر که تحت کنترل لشگر 21 حمزه بود اعزام گردید و همچون لاله های بخون طپیده دیگر جنگ تحمیلی در تاریخ 10/2/61 به لقا الله پیوست و مزار شریف این شهید در گلزار شهدای شهر اصفهان منتظر زائرینش می باشد

خاطره

فرار از پادگان به دستور امام خمینی با درود به رهبر کبیر و معظم انقلاب اسلامی و سلام بر حضرت خامنه ای مقام معظم رهبری و شهیدان بخون خفته میهن اسلامی خاطره ای از فرزند شهیدم سید جواد حسینی را می نویسم : در محله کلمان جی اصفهان آنان که دوران شکوهمند انقلاب اسلامی را دیده و لمس کرده اند در مبارزات سر سختانه و ایستادگی مردم مظلوم شرکت داشته اند بخوبی شهید سید جواد حسینی را که جوانی با ایمان و خلق مهربان و معتقد به اصول دین و ولایت فقیه بود می شناسند. شهید سید جواد حسینی با خلوص نیت و با جان و دل فرایض و دستورات رهبر کبیر رضوان الله تعالی علیه را اطلاعات می کرد. بخاطر دارم وقتی در تهران پادگان 21 حمزه خدمت می نمود، در گرما گرم تظاهرات و مبارزات اعلامیه ای از طرف امام بدست آمده بود که فرار از پادگان و سر پیچی از دستورات نظامی طاغوت را وظیفه شرعی و اسلامی می دانست. بیاد دارم یک روز صبح که برای نماز برخاسته بودم، صدای درب خانه را شنیدم سراسیمه در را باز کردم و دیدم سید جواد با لباس سربازی مندرس و پاره ای وارد شد و سلام کرد بدون مقدمه گفت با یکی از سربازان به دستور امام از پادگان گریخته ایم. خود را از دیوار 4 متری که خندقی هم در اطراف داشت به بیرون پرتاب کردیم و از زیر سیم های خاردار دور پادگان گذشتیم، لباسم به سیم ها گیر کرد و پاره شد. خودمان را به جاده رساندیم. در این دست یک ماشین بنز سفید رنگ رسید دست بلند کردیم ایستاد. وقتی متوجه شد که ما هر دو سرباز فراری هستیم، ما را سوار کرد و به طرف شهر راه افتاد در بین راه پرسید اهل کجا هستید؟ گفتم من اصفهانیم و رفیقم مال فلاورجان است. حالا می خواهیم برویم ایستگاه و بلیط تهیه کنیم و به شهرمان برویم، گفت می دانید اگر با این وضع سوار اتوبوس شوید شما را می گیرند و تحویل می دهند و خودش ما را تا اصفهان رساند. بقدری با سرعت حرکت می کردیم که 5 ساعته ما را تا اصفهان رساند. مرا اول کوچه پیاده کرد و رفیقم را به فلاورجان برد هرچه اصرار کردم کرایه به او بدهم نگرفت و قبول نکرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دستور امام به پادگان برگشت و با شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از میهن اسلامی و سر بلندی دین به جبهه اعزام شد و در سال 1361 در خرم شهر همراه برادران کفر ستیز خود به دست صدام به درجه ی رفیع شهادت نائل شد. http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=37

آخرین تغییر ‏۶ مرداد ۱۴۰۰، در ‏۱۸:۳۶