شهید سید علی توکلی

تاریخ تولد : 1341/12/15 نام : سیدعلی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : توکلی‌ تاریخ شهادت : 1363/04/01 نام پدر : سیدهاشم‌ مکان شهادت : سردشت تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شمال غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول محور گلزار : بهشت‌رضا



زندگینامه

سید علی توکلی دومین فرزند خانواده ی سید هاشم توکلی در تاریخ 16 اسفند ماه 1341 در شهر مقدس مشهد در خانه ی کوچکی واقع در کوچه کربلا خیابان تهران به دنیا آمد. براساس علاقه و اعتقاد به ائمه اطهار (ع) او را علی نامیدند. مادرش درباره نام او می گوید: "هنوز که این بچه را نداشتم آرزو داشتم خدا بچه ای به من بدهد تا نامش را علی بگذارم الحمد الله خدا فرزندی شجاع و غیور به من داد که خصلت های علی (ع) را داشت، در دوران شیر خوارگی و زمانی که می خواستم به علی شیر بدهم هیچ وقت بدون وضو این کار را انجام نمیدادم". شهید توکلی با مطالعه کتاب های مذهبی از جمله کتابهای آیت الله مطهری، دستغیب، آیت الله مظاهری پر میشد و در نماز جمعه شرکت میکرد، فوتبال و تکواندو از ورزش های مورد علاقه اش بود و عیادت بیماران و ملاقات اقوام برای او اهمیت داشت. خود خواهی و غرور از مواردی بود که علی به هیچ وجه گرفتار آنان نمیشد، از دست مزدی که داشت با اجازه والدین به نیازمندان کمک میکرد و رفتار نیکش با همسایه ها از خصوصیات بارز او بود. چند فرزند یتیم در همسایگی آنها بودند که علی همواره نگران آنان بود و مرتب از خانواده اش میپرسید "سراغی از آنها گرفته اید، آیا شامی برای خوردن دارند و دائم میگفت از آنها خبر بگیرید"، یک روز هم تمام پس انداز خود را به مادر بچه ها داد. در انجام وظایف او کوتاهی نبود و دل رحمی او همیشه جلب توجه میکرد. علی نهایت هدف خود و انقلاب را در جنگ می دیدو رفتن به جبهه را وظیفه خود میدانست و در حالی که معمولا بغض گلویش را میگرفت، میگفت:"زمانی میتوانیم دینمان رابه انقلاب اداکنیم که بجنگیم و قطعه قطعه شویم". در 21 ماه مبارک رمضان سال 1404 ه.ق (مطابق 1 تیر 1363ه.ش) در نبرد با منافقین و کوموله ها درعملیات لیله القدر، براثر اصابت گلوله، شربت شهادت نوشید و به مقصودی که داشت، نایل شد. جنازه اورا در روز پنج شنبه 7 تیر ماه سال 1363 که سالروز شهادت یاران امام بود- تشییع و در بهشت رضا (ع) در کنار دیگر همرزمانش آرمید.

خاطرات

بعد از شهادت سید علی توکلی یکی از همرزمانش تعریف می کرد: شب عملیات لیلت القدر سید علی توکلی حالتی خاص و بانشاط داشت وقتی با اصرار از او پرسیدم چرا اینقدر شاد و خوشی؟ گفت: شب قبل خواب دیدم که حضرت علی (ع) مژده نزدیک شدن به فرزندشان را به من دادند. آنجا بود که علت شادی و نشاط آن شب او را فهمیدم و سرانجام در 21 ماه رمضان سال 63 به شهادت رسید. در آخرین بار که عازم جبهه بود ضمن خداحافظی از مادر از وی تقاضا می کند که مادر آرزویم شهادت در راه خداست چون دعای مادر در حق فرزند مستجاب می شود خواهش می کنم که از خدا بخواهید که مرا به مقصودم برساند مادر نیز در حالیکه وی را در آغوش می فشارد می گوید پسرم من تو را از صمیم قلب تقدیم اسلام نموده ام. امیدوارم که خدا آنچه را که صلاح تو می داند نصیب گرداند. وقتی خبر شهادت برادرم _ سید علی را شنیدم رفتم و لباس سیاه پوشیدم. عمه ام گفت: برای چه سیاه پوشیدی. گفتم: نمی دانم عمه جان همین جوری گفت: بلند شو برو لباس سیاهت را در بیاور شهادت در راه خدا سیاه پوشیدن ندارد. وقتی که برای دیدن جنازه برادرم به بیمارستان رفتم دیدم پدرم با دیدنش موافق نبود می گفت: من که او را در راه خدا دادم دیگر نگاه کردن ندارد. ممکن است یک وقت شیطان بر انسان غلبه کند و پشیمان شوید. اگر می خواهید بروید ببینید باید صبور باشید. چرا که اگر اشکی به صورتتان نشست، منافقین از آن به عنوان نقطه ضعف خانواده شهید استفاده می کنند. اطرافیان که گریه می کردند مادرم می گفت: گریه نکنید برای پسر من شهادت آرزو و جمله دامادیش بود. باید به گناهان خودتان گریه کنید. به جد پسرم حضرت زهرا (س) و مصیبتهای او گریه کنید. آخرین باری که می خواست به جبهه برود، گفت: مادر به بدرقه ام نیائید شاید خیلی از رزمندگان مادر نداشته باشند و باعث ناراحتی آنان شوم. شما زیر گلویم را ببوسید و برایم دعا کنید که این بار به هدفم که همانا شهادت است، نائل گردم. سرانجام رفت و به آرزویش رسید و همیشه این رفتار در ذهنم تداعی می کند. آخرین بار که سید علی می خواست به جبهه برود، موقع خداحافظی گفت: من همین جا با شما خداحافظی می کنم. دیگر به ایستگاه راه آهن نیایید. گفتم: چرا مادر؟ گفت: بچه هایی هستند که مادر و پدر ندارند که با آنها خداحافظی کنند. بنابراین ممکن است ناراحت شوند. گفتم: باشد مامان جا نمی آیم. باز گفت: یک خواهش دیگر هم از شما دارم گفتم: چی؟ گفت: این دفعه پشت سرم آب نپاشید. گفتم برای چه مادر؟ پشت سر مسافر همه آب می ریزند. برای چه عزیزم؟ دیدم تبسمی کرد و هیچ نگفت. دستم را به گردنش انداختم صورتش را بوسیدم خداحافظی کردم. چند قدم که رفت، برگشت، گفت: مادر، گفتم: جان، گفت: بیا یک بار دیگر پای ماشین با هم خداحافظی کنیم. نزدیکش که رسیدم گردنش را جلو آورد و گفت: همین جای گردنم را ببوسید! گردنش را بوسیدم. سینه اش را باز کرد گفت: مامان سینه ام را هم ببوسید. سینه اش را هم بوسیدم. گفتم: مادر جان تو را به خدا سپردم. می دانم این خداحافظی تو با خداحافظی های دیگرت خیلی فرق دارد گفت: مامان جان ببین در مدتی که من جبهه بودم نه شهید شدم نه اسیر و نه مجروح. من نمی دانم این خدمتی که در راه خدا می کنم قبول هست یا نه؟ شما دعا کنید خدا مرا قبول کند و بعد رفت. یکی از دوستانش تعریف می کرد وقتی سید علی کلاس دوم یا سوم بود . یک شب با هم به روضه رفتیم بعد از روضه هم برای نماز جماعت به صف آخر پیوستیم . اواخر نماز بود . فقط یک سجده آخر مانده بود سید علی بلند شد و گفت : من که خسته شدم می روم خانه خندیدم و گفتم : فقط یک سجده دیگر مانده گفت: آقا دیگر خیلی طولانی شد روضه اش هم طولانی بود من که خسته شدم . بعد هم کفشهایش را برداشت و رفت. سید علی برای مادرش تعریف می کند که یک روز مشک آبی روی الاغ گذاشته بودیم و برای رزمندگانی که سر کوه بودند می بردیم . به کمر کوه رسیدیم، ناگهان الاغ مشک آب را انداخت و خودش فرار کرد ما هم دنبالش دویدیم. تا بگیریمش. در همین لحظه خمپاره ای آمد و به همان موضع قبلی ما اصابت کرد. همرزمش تعریف می کرد وقتی که (سید علی) مورد اصابت قرار گرفت و به زمین افتاد، بلندش کردم به پشتم گذاشتم تا عقب ببرم. اما سید علی گفت: من دیگر زنده نمی مانم که تو مرا ببری فقط سلام مرا به مادرم برسان بگو خواهش می کنم ناراحتی نکند. ناراحت نباشد. راضی باشد به رضای خدا. در مراسم تشییع جنازه برادرم - سید علی توکلی - پدرم دوبار دچار ناراحتی قلبی شد. اما هنگام تدفین در کمال ناباوری دیدم که ایشان شخصاً وارد قبر شدند. سینه برادرم را بوسید. بیرون آمد بدون اینکه مشکلی پیش بیاید. همه متعجب بودیم که چگونه با آن همه فشار روحی مقاوم و استوار ایستاده است. وقتی سید علی شهید شده بود . به ما گفتند که مجروح شده و در بیمارستان قائم بستری است گفتند : ما می خواهیم به دیدنش برویم تو هم می روی ؟ گفتم : بله می روم چرا که نروم؟ همه چیز را فهمیدم. گفتم: باید گل هم سفارش بدهیم یک دسته گل هم نیاوریم و بگوییم که شهید شده جنازه اش را آورده اند . همه گریه کردند گفتم : برای چه شماها گریه می کنید ؟ شهادت گریه ندارد . بروید گل بگیرید همه گلها قرمز باشد که می خواهم برای پسرم ببرم . به بیمارستان رفتیم . نگاهی به صندوقها انداختم و یک راست رفتم سر صندوق «علی » شال مشکی را که روی آن انداخته بودند کنار زدم. دیدم مثل یک دسته گل به همان سمتی که بوسیده بودم خوابیده است. صورت و سینه اش را بوسیدم بعد گفتم : خواهرها سر و صدا نکنید من چند کلمه می خواهم با پسرم صحبت کنم . گفتم: علی جان مادر جان ! اولاً که شکر خدا را بجا می آورم که «الحمد لله رب العالمین » به آن هدف و آرزویی که داشتی رسیدی . دامادیت را تبریک می گویم . من گریه نمی کنم . می خندم . نکنه یک وقت ناراحت باشی . دیگر نگویی اشکش ریخته است . شیرم حلالت باشد . الهی شکر . پسری را که در دامن من بزرگ شد به جامعه تحویل دادم و امیدوارم که خدا و حضرت رضا هم قبول کنند . پدرت برایت سلام رساند خودش نیامد . چون وی گفت : من چیزی را که در راه خدا داده ام نمی خواهم ببینم چون ممکن است هر پدری بر اعتقادم تأثیر بگذارد. سر و صورتش را بوسیدم و گلها را روی جنازه اش گذاشتم و آمدم. حکومت نظامی اعلام شده بود. امّا با این حال ما به دستور «سیّد آیت الله شیرازی» به خیابانها ریختیم. در مقابل تانکها و تیراندازی نظامیان، ما پاره آجر پرتاب می کردیم و مرگ بر شاه می گفتیم. یکی از راهپیمایان کنار ما تیر خورد. «سیّدعلی توکّلی» به شوخی گفت: زود بخواب، زود بخواب، تا تیر نخوردیم. چون هنوز جوانیم و خیلی آرزو داریم. اوائل پیروزی انقلاب و زمان فعالیت منافقین بود . یک روز به همراه سید علی توکلی چهاراه دکترا کنونی دیدیم چند خانم از طرفداران خوب مجاهدین خلق با ظاهری نامناسب در کنار خیابان مشغول فروش کتاب و مجله هستند . رفتیم جلو پرسیدیم اینها چیه که می فروشید گفتند : می خواهیم جذب کنیم . گفتیم : ما آمدیم دفع کنیم قصد داشت فریاد بکشد که دهانش را گرفتم و او را داخل کانال کنار خیابان انداختم . کتابها را برداشتم و فرار کردیم در همین موقع وانتی جلوی پای ما ترمز زد . پریدیم بالا و از محل دور شدیم . «سید علی توکلی در یکی از شبهایی که برای گشت می رفت ، گفت : اگر شما اجازه بدهید. با افرادی که مخالف اسلام و نظام هستند، با شدت برخورد کنم. ولی چون صلاح نبود که درگیری داخلی شدت پیدا کند . گفتم: نه، شما خودداری کن و صلاح این است که فتنه ها را خاموش کنیم و باعث درگیری نشویم.» یکبار (سید علی ) خودش تعریف می کرد. مادر جان ! یک روز خیلی خسته شده بودیم ، آمدیم تو سنگر خودمان و با دو نفر از همرزمان همان جا دراز کشیدیم. وقتی می خواستیم غذا بخوریم ، مقداری گوشت لای نان گذاشتم . ناگهن دیدم شعاع نور به داخل سنگر افتاده است . متعجب بود که این نور از کجاست که یکباره دیدم مار بزرگی از سوراخی سر در آورده است، گفتم : تو دیگر دشمن ما نباش ما اینقدر دشمن داریم که خدا می داند . همان لقمه ای که آماده کرده بودم ، گذاشتم دم سوراخ دیدم مار همان نان را برداشت و رفت. یک روز سیّد علی به خانة ما آمد ، گفت : مادر جان ، نامه ای آورده ام. می خواهند بسیجی ها را به جبهه ببرند . شما به من اجازه می دهید؟ گفتم : بله من افتخار می کنم مادر جان ولی هنوز خیلی کوچک هستی . گفت : عیبی ندارد. مادر جان من می خواهم بروم . بیا این را امضاء کن . گفتم : چشم بسم الله کردم . گفتم : خدایا من فرزندم را به تو می سپارم هر طور که خودت صلاح می دانی . در راه امام حسین (ع) این هم ناقابل است . از امروز من دیگر فرزندی ندارم . نامه را امضاء کردم . فردای آن روز قرار بود به جبهه عازم شوند . رفتیم بسط بالا خیابان چون بسیجی ها باید از آنجا باید به حرم می رفتند. ایستاد ، تا یکبار دیگر او را ببینم . تعدادی که گذشتند ، یکدفعه دیدم «سیّد علی» آمد جلو گفت : مامان جان . گفتم : شما باز آمدی اینجا ؟ گفتم: بله ، مامان می خواهم یکبار دیگر با تو خداحافظی کنم دستهایش را دور گردنم حلقه کرده صورتم را بوسید و گفت : مامان از شما و بابا خیلی ، خیلی ، متشکّر هستم . به حقّ این «امام رضا (ع)» که به پیروزی برسیم . شما هم انشاءالله پیش «حضرت زهرا (س)» رو سفید بشوید . بعد هم خداحافظی کرد و رفت. یکروز وقتی می خواست برای تشییع شهدا برود گفتم :علی من هم می آیم . می خواهم تو را ببینم که چه طور نوحه می خوانی همه می گویند که تو توی هیأت ها و جبهه همیشه نوحه خوانی می کنی . به شوخی گفت : نه اگر تو را ببینم دیگر خجالت می کشم ولی نمی خوانم . سپس رفتیم من جلوی صحن امام ایستادم شهدا را که آوردند دیدم علی جلوی جمعیت ایستاده یک سر و گردن بلندتر از بقیه بود . اشک می ریخت . سینه می زد و نوحه می خواند . او می خواند بقیه هم جواب می دادند. مسابقه بازو بسته کردن اسلحه کلاشینکف در تاریکی بود . من 3 ثانیه از سید علی توکلی اسلحه ام را زودتر بستم و سید علی توکلی گفت : تو کلک زدی . گفتم : علی جان من کلک نزدم تو عقب ماندی . گفت : نه انشاءا... که در موارد دیگر از تو جلو بزنم . یک شب که گشت می دادیم یکی از بسیجیها حین بازرسی ماشین چند سیب و پرتقال از داخل یک ماشین برداشت و به بچه ها داد . سید علی توکلی ناراحت شد و گفت : تا رضایت کامل آن شخص را نگیری نمی خورم . صاحب آن میوه هم هر چه اصرار کرد که من راضیم شما میل کنید . سید علی توکلی نپذیرفت . یکی از دوستان برادرم _ سید علی _ بعد از شهادتش تعریف می کرد : یک شب وارد مسجد شدم . دیدم (( سید علی )) در محراب مشغول نماز شب است . با خودم گفتم : بگذار امتحانش کنیم . ببینم حواسش پرت می شود یا نه ؟ بنابراین پایم را محکم به زمین کوبیدم دیدم نه متوجه نشد کتابی را که در دستم بود محکم به زمین زدم باز هم چیزی نفهمید . همچنان رو به قبله نشسته بود . دستهایش را به درگاه خدا بلند کرده بو.د و اشک می ریخت و با خدای خودش زمزمه میکرد . مدتی بود که خیلی نگران برادرم سید علی بودم چون نامه اش دیر آمده بود . یک روز وقتی به خانه رفتم دیدم سیدعلی آنجاست . بلند شد گفت : به به ! خواهرم آمد دستهایش را به گردنم انداخت گفت : شنیدم دلتنگی کردی . الان آمده ام که تو را گوش مالی بدهم . بعد از دقایقی گفتم : خوب من باید بروم پائین گفت برای چه گفتم : باید شام درست کنم . گفت : هر چه داشته باشید با هم ودور هم می خوریم من که مهمان نیستم خانة خودم است همینکه آمدم وشما ها را دیدم برای من باارزش تر از هر چیز دیگر یست . تازه از گشت آمده بودم. نیمه های شب بود. چند نفر از بچه ها که طبقه پایین مسجد جمع شده بودند. صحبت می کردند من توانستم بخوابم بنابراین علی رغم سرما و نبود بخاری به طبقة بالا رفتم. وقتی وارد شدم دیدم سید علی توکلی و شهید خالقی هر دو به نماز ایستاده اند. با اینکه تازه از گشت آمده و خسته بودند. حدود نیمه های یک شب خیلی سرد و زمستانی بود که برای مرخصی آمد با اینکه خیلی خسته بود. اما چهره ای با نشاط و شادی داشت. با همة خستگی خودش را آماده کرد وضو گرفت و نماز شبش را شروع به خواندن کرد. یکی از دوستانی که باهم در کلاسهای عقیدتی شرکت می کردیم. می گفت: نمی دانم چگونه به خودسازی برسم؟ گفتم: اگر می خواهی که خوب بفهمی که خودسازی یعنی چه برو به سید علی توکلی نگاه کن و از او یاد بگیر! اتفاقاً سید علی توکلی هم وسط مسجد ایستاده بود. داشت نماز می خواند. بعد گفتم: اگر تو توانستی موقع نماز کاری بکنی که حواسش متوجه شما بشود جایزه داری. ایشان رفت جلو دوباره سه بار از جلوی سید علی توکلی رد شد متوجه نشد. با سرو دستش حرکاتی از خود نشان داد مقابلش ایستاد و مستقیم به چشمهایش نگاه کرد. فایده ای نداشت بالاخره آمد و گفت: نه نمی شود. گفتم: معنی خودسازی این است. در جبهه های گیلان غرب بودیم. ساعت 1/5 نیمه شب بود از سنگر بیرون آمدم. دیدم یک نفر به نماز ایستاده نشناختمش. رفتم وضو گرفتم. همینجور کمرم دولا بود که به طرف سنگر برگشتم. دیدم که سید علی توکلی داخل سنگر نیست. آنجا بود که متوجه شدم آن کسی که نماز می خواند سید علی توکلی است چون شدت آتش دشمن سنگین بود و کسی بیرون از سنگر جرأت ماندن زیرآتش گلوله ها را نداشت. یکی از دوستانش تعریف می کرد : یک روز وقتی از نماز جمعه برمی گشتیم "سیّد علی" شخصی را می بیند که چند پرنده را داخل قفسی گذاشته و برای فروشی به بازار آورده است . "سیّد علی" با موافقت دوستش تعدادی از آنها را می خرد و آزاد می کند . فروشنده می گوید : شما که می خواستید پرنده ها را آزاد کنید دیگر چرا خریدید ؟ "سیّد علی" می گوید : امروز جمعه است بگذار اینها هم آزاد باشند و از قفس رهایی پیدا کنند . پس از شهادت شهید توکلی یکبار خواب دیدم که با تعدادی از دوستان بسیجی همه دور هم جمع بودیم و برنامه ریزی می کردیم که به جبهه برویم و در خواب دیدم که با سید علی به جبهه رفتیم و جنگ بود حتی در خواب خواب شهادت ایشان را دیدم . که به سر و سینه اش ترکش خورد و سرش را روی دستم گرفتم و روی پایم گذاشتیم و چشمهایش را بستم و شهید شدند. یکی از همسایه های مادرم «سیّد علی» - برادرم - را نمی شناخت . فقط اوصاف او را شنیده بود . او تعریف می کرد ، یک شب خواب دیدم که گروهی از پاسداران در خیابان در حالی که شال سبز به گردن دارند سینه می زنند و نوحه می خوانند . جلو رفتم تا بپرسم آیا سیّد علی توکّلی هم با شماست یا نه ؟ یکی از برادران در جوابم گفت : بله ، همان آقایی که در جلوی هیأت سینه می زند و شال سبز دارد و لباس سفید به تن دارد «سیّد علی توکّلی» است . این هیأتی هم که پشت سر اوست دارد به استقبال «امام زمان (عج)» می رود . چون فرجشان نزدیک است . این همسایه وقتی خوابش را برای مادرم تعریف می کند ، متوجّه می شود «سیّد علی توکّلی» پسر ایشان است . در مراسمی که برای یکی از شهدا در مسجد برگزار شده بود گفته شد که این شهید در وصیت نامه اش قید کرده که مقداری نماز و روزه قضا دارد . سید علی توکلی وقتی این را شنید گفت : من 200 رکعت نماز برای او می خوانم . یک شب که داشتیم غذا می خوردیم، در حیاط را زدند. سید علی رفت در را باز کرد. وقتی آمد. گفت: پیرمردی هست که شال سبزی هم به سردارد. من امشب غذا نمی خورم. مامان می خواهم بشقابم را برای این بندة خدا ببرم. گفتم: بردار ببر. پیرمرد را کناری نشاند و بعد برایش میوه و چایی و غذا برد و همانجا کنار او نشست و با او صحبت کرد.پیرمرد موقع خداحافظی صورت سید علی را بوسید و رفت. آن شب او دیگر غذا نخورد. یکی از دوستان تعریف می کرد که (( سید علی توکلی )) در مسجد در حال نماز بود به همراه چند نفر وارد شدیم . اما سید علی متوجه نشد . بعد از نماز پرسید : شما کی آمده بودید؟ گفتم : شما در حال نماز بودید که ما آمدیم. یک روز ظرف غذایی را برداشت تا برای فرد مستحقی ببرد . سپس به همراه دخترم رفتند . چون دخترم کوچک بود و نمی توانست ظرف را برداردتا پشت درب منزل آن شخص همراه او رفت. ظرف غذا را پشت در گذاشت و گفت : بگذار من برگردم سپس درب را بزن که وقتی آمدند ، مرا پشت در نبینند . ماه محرم بود . پدرش علی را آن موقع پسر بچه ای بود با خودش به مسجد برده بود . عزاداران مشغول سینه زنی می شوند یکی از میان جمعیت در حین عزاداری فریاد می زنند علی ! ( سید علی )) به تصور اینکه او را صدا می زنند بلند می شود و می گوید که بله من اینجا هستم . پدرش می گوید : گفتم : بابا جان (( حضرت علی )) را صدا می کنند . نه تو را . این خاطره را تاکنون به جز پدرم به کس دیگری نگفته ام. یک سال بعد از شهادت ایشان ما تصمیم گرفتیم که به مزار شهدا برویم. برف سنگینی آمده بود. به محض رسیدن به مزار شهدا بر روی قبر شهدا که هنوز خاکی بود، اصلاً ردپایی دیده نمی شد. همانطور که مشغول گشتن قبر برادرم بودیم، ناگهان دیدم روی قبری اصلاً برف نیست وقتی نزدیکتر شدیم، دیدیم قبر برادرم سید علی توکلی است. واقعاً خدای بزرگ از آنجا که به شهدا بیشتر توجه دارد، خواست که به این صورت قبر برادرم را به ما نشان دهد. مدتی بود که سید علی توکلی در یک تعمیرگاه چرخ خیاطی شاگردی می کرد. یک روز بچه ها به شوخی گفتند: چرخی که از آموزشگاه آورده اند، آماده شده است. علی باید آنرا ببرد و تحویل دهد. سید علی ناراحت شد، گفت : آقا! حاضرم مرا بکشید ولی این چرخ را نبرم. پرسید، خوب برای چه؟ جواب داد : برای اینکه آنجا خانمهایی هستند که بی حجابند. شاگرد دیگری را بفرستید. بعد از شهادت «شهید سیّدعلی توکّلی» به کردستان محلّ شهادت او رفته بودیم. یکی از همرزمانش تعریف می کرد: «سیّدعلی توکّلی» تمام افراد تحت امرش را از این تنگه خارج می کند و از مهلکه نجات می دهد ولی خودش که آخرین نفر بوده است. در کمین ضدّ انقلاب قرار می گیرد و با تیر مستقیم آنها به شهادت می رسد. سید علی تعریف می کرد: در کردستان بعد از اینکه یکی از روستاهای اطراف را پاکسازی کردیم. چند خانواده به خانه هایشان برگشتند. یک روز یکی از همین کُردها آمد. از ما خواست که باهم عکس بگیریم. یکی از بچه ها گفت: علی! اینها آدمهای خطرناکی هستند. گفتم: نه حالا که خودش آمده چاره ای نیست. بیا برویم با چند نفر از آنها در حالی که یکی شان دستش را روی شانه ام گذاشته بود، عکس گرفتیم. خیلی خوشحال شده بود و صورتمان را بوسید. بعداً هم یک عکس به ما داد و یکی هم برای خودش نگهداشت. شهید کاوه تعریف می کرد در شب عملیات «لیله القدر » قرار بود مسافتی را به صورت راهپیمایی طی کنیم سید علی توکلی ظاهراً دل درد می شود. اما به من (کاوه) نمی گوید. ناراحتی او که شدیدتر می شود یکی از نیروها به من اطلاع داد که «توکلی » دل درد شده است. اما خودش خجالت می کشد که به شما خبر بدهد. بنابراین من 20 دقیقه به نیرو استراحت دادم اما وقتی علی فهمید که این استراحت به خاطر اوست. پیش من آمد و گفت : نباید استراحت کرد، چرا که عملیات به تأخیر می اُفتد. بنابراین از من خواست که دستور به ادامه راه بدهم تا عملیات به موقع انجام شود. برادرم سید علی یکبار که به مرخصی آمده بود ، تعریف می کرد، در کردستان سنگرهای مادر ارتفاعات بود. آب برای خوردن نداشتیم. باید از کوه پایین می آمدیم وبا الاغ از روستاهای اطراف آب می آوردیم. من گفتم: بچه ها من خودم می روم گفتند: نه شما فرمانده هستی و.... خلاصه 2 تا گالن 20 لیتری برداشتیم و سوار برالاغ براه افتادیم در بازگشت به نزدیکیهای سنگر رسیدم خمپاره ای آمد وگالن های آب و من و الاغ هر کدام به سمتی پرتاپ شدیم . بچه ها که از دور شاهد ماجرا بودند، تصور کردند که من شهید شدم. اما من که دراز کشیده بودم بعد از اینکه گرد وخاک کمتر شد بلند شدم وبا دست خالی به سنگر رفتم. یک روز سید علی برای خداحافظی به خانه ام آمده بود. قرار بود به بازار بروم کار مهمی داشتم نهار هم آماده نبود. مهمان هم داشتیم. علی گفت: شما برو بازار کارت را انجام بده من هم غذایت را درست می کنم. وقتی آمدم بروم برای نهار بادنجان درست کرده، دستش را هم با روغن سوزانده بود. گفتم: الهی بمیرم. چرا همچین کردی تو را چه به آشپزی. گفت: نه دیگه خواهر چه کار کنم حالا آمدیم یک کاری برای خواهرمان انجام بدهیم غذایت آماده است. گفتم: دستت درد نکند. من غذا بخورم یا خجالت؟ گفت: چرا خجالت. غذا بخور که غذای خوشمزه ای شده است. خیابان پنجم گاز برف سنگینی نشسته بود. صدای زوزه حیوانی از دور می آمد. گفتند: گرگ است اسلحه را به طرفش گرفتند. گفتم: نه شلیک نکن. سید علی توکلی گفت: یعنی فکر می کنی ما از آنها وحشی تر هستیم؟ گفتم: طبیعی است انسان وحشی ترین موجود روی زمین است. تیری شلیک کرد و همین باعث شد که حیوان جلو نیاید. روز اعزام برادرم _ سید علی _ به کردستان، برای بدرقه او رفتیم. موقع خداحافظی ناراحت شدم، گریه ام گرفت گفت: اگر می خواهی گریه کنی من خداحافظی نمی کنم باید بخندی. به مامان نگاه کن مامان باید گریه کند. تو! می گفت: دعا کنید که ما همیشه سرافراز باشیم اسلام پیروز باشد. یکروز که برادرم - سیّدعلی - از مدرسه آمد با خوشحالی وارد شد و گفت : آهای مشتلق بده. پرسیدم : چی شده؟ گفت : نمره هایم را گرفتم. من شاگرد اوّل شدم. مادربزرگم که مهمان ما بود. مفهوم شاگرد اوّل را نمی فهمید. بنابراین گفت : تو که همیشه شاگرد اوّل هستی شاگرد دهم می شدی، دوازدهم می شدی نه شاگرد اوّل. «سیّدعلی» گفت : نه مادرجان من خیلی خوشحالم همة نمره هایم خوب است و از همة بچّه ها بهتر شدم . بعد که برای مادربزرگ توضیح دادم شاگرد اوّلی یعنی چه، مادربزرگ گفت : ببخش مادر من فکر کردم اگر دهم یا دوازدهم می شدی بهتر بود. خود «شهید» تعریف می کرد : یک هفته ما در حال پاکسازی بودیم، غذایی برایمان نرسیده بود. به مزرعة کدویی در همان حوالی رسیدیم. تعدادی کدو چیدیم. بچّه ها به شوخی به کدو خربزه می گفتند. گفتم : اینطور نخورید خام است باید آنها را بپزید . از همان دیگها یکی را بردارید اینها را بریزید توی دیگ چهار تا چوب هم زیرش بگذارید. می گفت : خلاصه درست کردیم. حلوای بی مزه ای شده بود. ولی بچّه ها می گفتند :" بازهم احسنت به تو «علی» جان که یک غذایی برای ما درست کردی. چند ماه پس از شهادت ایشان ، تقریباً فصل زمستان بود که ما اراده کردیم برای زیارت اهل قبور به بهشت رضا برویم . البته وسط هفته بود و برف خیلی سنگینی باریده بود ، در هر حال ما عازم بهشت رضا شدیم . زمانیکه از وسیله ای که از بهشت رضا رفته بودیم ، پیاده شدیم ، متوجه شدیم آن بلوکی که شهدا دفن هستند جای هیچگونه رفت آمدی نیست . برف یکدست همه جا را پوشانده بود و آن زمان هم هنوز نشانه ای به عنوان عکس و یا باغچه گلی برای شهدا نگذاشته بودند . و ما متهیر بودیم که چگونه قبر ایشان را پیدا کنیم ،‌ تا بتوانیم عرش ادبی بکنیم و باز گردیم . ولی چون که اواخر زمستان بود و هوا خیلی سرد بود ،‌ در حدود 30 سانتی متر برف باریده بود . در کل ما حالت خاصی داشتیم و در یک کنار ایستاده بودیم و زیارت اهل قبور می خواندیم ، و از خدا می خواستیم یک وسیله ای پیدا بشود که ما بتوانیم بر سر مزار علی آقا حاضر شویم که یک دفعه متوجه شدیم سنگ این شهید به طور کامل از زیر برف بیرون آمده است . این در صورتی بود که حتی رد پای یک پرنده هم بر روی این برفها نبود ،‌ و این برای ما که گنه کار بودیم قابل قبول نبود ولی دقیق که جلو رفتیم متوجه شدیم که واقعیت دارد و واقعاً سنگ ایشان به طور کامل از زیر برف بیرون آمده است و خودش را نشان می دهد ، ما هم موفق شدیم که کنار ایشان قرار بگیریم و عرض ادبی خدمت ایشان داشتیم ، و خدا را شکر کردیم و برگشتیم . برادرم حمزه و شهید قنبری خیلی به هم علاقمند بودند و هنگام رفتن به جبهه همه اش می گفتند : اگرما دو نفر شهید شدیم ما را دریک روز تشییع جنازه کنید . هر دوبا فاصله کوتاه ازیکدیگر به جبهه رفتند محمد قنبری به کردستان اعزام شد و حمزه به منطقه شلمچه محمد قنبری درجبهه کردستان به آقای علی آدینه می گوید من می دانم که دیشب حمزه شهید شد و من هم می روم غسل کنم چون امروز به شهادت می رسم شب با کومله درگیر می شوند واو به شهادت میرسد وقبل از اینکه به شهادت برسد ازمجروحیت با خون خودش بر روی دستش می نویسد اگر من و حمزه با فاصله نزدیک به شهادت رسیدیم ما را در یک روز تشییع کنید وانتقام مارا از دشمن بگیرید و راه ما را ادامه دهید وبعد به شهادت می رسد . بعد ما طبق وصیت هر دو آنها را با هم تشییع کردیم و تشییع جنازه عجیبی بود زیرا هنگام حرکت شهید محمد قنبری از منزلشان نور عجیبی درخانه ی آنها دیده می شد ودراین تشییع جنازه از تهران مشهد و شاهرود و… آمده بودند . اوایل انقلاب بود و آن موقع حزب توده فعالیتش خوب بود و آن زمان مغازه ما با آقای افسری دیوار به دیوار بود، و چونکه با آقای افسری نزدیک بودیم و در گشت شب هم با هم بودیم. و مغازه ما پاتق شده بود. یک روز من به همراه آقای افسری و آقای توکلی و آقای اسلامی، چهار نفری در مغازه نشسته بودیم که دیدیم یک نفر از آن طرف خیابان یک کیف سیاه دستش است و یک نفر هم این طرف خیابان و دارند به مغازه ها اعلامیه میدهند. به ما که رسید نگاه کردیم، دیدیم اعلامیه ای دارد می دهد متعلق به حزب توده است.در هر حال ما سه چهار نفری بلند شدیم و رفتیم که ساکهای اینها را بگیریم که اعلامیه ها را پخش نکنند. ولی اینها هم خیلی مقاومت میکردند و ساکهایشان را نمی دادند و چون این بچه ها جوان و هم سن و سال خودمان بودند، با مقاومت زیاد ساکها را از اینها گرفتیم. ولی آنها باز هم ول کن نبودند، و درگیر شدند و مغلطه حسابی بپا کردند. و مردم را جمع کردند که اینها میخواهند ما را بزنند. ولی ما به هر عنوانی که بود ساکها را از اینها گرفتیم و اعلامیهایشان را پاره کردیم. و یک مقدار هم حاج آقای افسری با اینها درگیر شدند و کتک کاری به وجود آمد و هم محلی ها آمدند و آنها را از هم جدا کردند. ما از سر شب تا صبح توی کوه و رودخانه راه رفته بودیم. به یاد دارم که یکی از عزیزان و دوستان دچار مشکل شده بود و خستگی بر او غلبه کرده بود و کنترلش را از دست داده بود. آقای توکلی با سعه ی صدر به ما توصیه می کرد و به ما می گفت: بروید و به این بنده خدا کمک کنید و نگذارید که نیروهای دیگر متوجه این قضیه بشوند. آقای توکلی آنقدر روحیه شادی داشتند که در آن وضعیت که نیروهایش امکان داشت از هم بپاشند، ایشان سعی می کرد که مساله را بخواباند و با همان رفتار خوبشان این فرد را هم آگاه کردند و کس دیگری هم از نیروها متوجه این مساله نشد. البته من و دو نفر دیگر از دوستان آقای توکلی هم به ایشان کمک کردیم و به قول معروف این بنده خدا را به حرکت انداختیم. آخرین صحبتی که من با آقای توکلی داشتم قبل از عملیات بود، من قبل از عملیات می خواستم به مرخصی بروم و زمانیکه می خواستم به مرخصی بروم، شهید توکلی آمد وخداحافظی کردیم. علی آقا گفت: اصغر دعا کن که نترسم. من به علی گفتم: شما هم بیا با هم به مرخصی برویم. علی آقا به شوخی گفت: ما را نمی گذارندبه مرخصی بیائیم، ولی شما برو و برای من دعا کن که نترسمو شهید بشوم. من به شوخی گفتم: فکر نمیکنم این یک کار از شما بربیایدو تو فرار میکنی. علی آقای توکلی گفت: نه این طوری هم که شما فکر می کنی نیست. من در آنجا متوجه شدم که علی آقا متانت حاصی پیدا کرده و حال پیدا کرده بود چون که اولین باری بود که این چنین حرفی را می زد، و در قالب گفتارهای دیگدان بیان می کرد ولی ایشان برای خودش همچنین حرف هایی را نزده بود. من به مرخصی رفتم و زمانی که از مرخصی برگشتم متوجه شدم که علی آقای توکلی شهید شده اند. شب پنجم این شهید بزرگوار بود. در تیر ماه هوا خیلی گرم بود. من توی حیاط خوابیده بودم. نزدیکیهای اذان صبح بود که خواب دیدم افراد زیادی اطراف منزل ما را احاطه کرده اند. تمام این افراد لباس سبز پوشیده اند و یک صدا شعاری می د هند و تکبیر می گویند(ا...اکبر). من با این صدا از خواب بیدار شدم. زمانیکه بیدار شدم دیدم که بله خواب نیست و یک واقعیت است. چشمهایم را باز کردم و هیجان زده از روی رختخواب بلند شدم و نشستم. ولی باز هم به خودم گفتم شاید در حال خواب هستم وسعی کردم که واقعا بیدار شوم متوجه شدم که واقعا بیدار هستم. صدای تکبیر یکنواخت بود و قطع نمی شد که ناگهان متوجه اتاقی که پدر و مادرم در آن استراحت می کنند شدم و دیدم که نور سبزی دور تا دور اتاق را گرفته بود و یک حالت عجیبی به من دست داد و من شروع به استغفار کردم و میگفتم: خدایا من قابل نیستم که این چنین برنامه ای را در بیداری ببینم و چقدر لطف تو زیاد است. لحظاتی گذشت و نور همینجور از اتاق بیرون آمد و ازحیاط به طرف آسمان بلند می شد. و همانطور که نور به طرف آسمان می رفت صدای تکبیر هم کمتر می شد تا اینکه کاملا صدا قطع شد.آنموقع من گریه ام گرفت و بلند شدم و وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خواندن و شکر گذاری به درگاه حداوند، که خدایا، شهید که مورد قبول تو بوده که آن را خواستی و بردی، ولی چقدر لطف تو زیاد است که پدر و مادرم را هم مورد لطف و مرحمت خودت قرار می دهی. گاهی اوقات علی آقا شوخی می کرد و خطاب به من می گفت: من دیگر دارم می روم و به شهادت نزدیک می شوم. خدا عرایض من را قبول کرده است. تا اینکه من یک خواب خیلی رحمانی دیدم و برای علی آقا تعریف کردم و گفتم: من این خوابها را در مورد شما دیده ام. اتفاقا علی آقا خیلی خوشحال شدند . اشکشان سرازیر شد و گفت: انشاءا... که عبادات و زحمات من مورد قبول خداوند قرار گرفته است، و شاید که من این مرتبه که به جبهه می روم دیگر بر نگردم، و آخرین باری باشد که به جبهه می روم. زمانیکه علی آقا می خواست به جبهه اعزام شود ما ایشان را تا سکوی راه آهن بدرقه کردیم، و تا زمانیکه ایشان می خواست دور بشود من دست تکان می دادم. و علی آقا با اشاره به من می فهماند که این آخرین مرتبه ای است که من دارم می روم و دیگر باز نمی گردم. این موضوع بین من وعلی آقا بود تا زمانیکه ایشان شهید شدند و آنموقع من این جریان را برای والدین و خانواده تعریف کردم، چونکه این موضوع یک راز بین من و علی آقا بود. برادر توکلی یکی دو مرتبه قبل از شهادتشان مجروح شده بودند، و فکر میکنم در یکی از عملیاتهای پاکسازی ایشان از ناخیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند و مجروح شده بودند. من در آن صحنه حاضر نبودم ولی بعدا از بچه ها شنیدم که ایشان در همان حالی که مجروح بودند طوری رفتار می کردند که روحیه بچه ها شکسته نشود. و در هر حال اگر یک گروهی فرمانده آنها آسیب بپذیرد ممکن است اثرات سوئی بگذارد و از نظر روحیه برروی بچه ها تاثیر بگذارد. اما آقای توکلی خیلی مقاوم و در واقع سخت کوش، مدتی را تحمل می کند و اجازه می دهند که درمان اولیه بر روی ایشان صورت بگیرد. ولی در نهایت به ناچار به اجبار مسئولین بالاتر قبول می کند که به پشت منطقه عملیاتی منتقل بشود و تا جایی که به خاطر دارم ایشان حتی مرخصی درمان خودشان را به طور کامل استفاده نکردند و بلافاصله پس از بهبودی به منطقه عملیاتی و محل خدمتشان بازگشتند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۵:۲۹