شهید سید علی رضا حسنی

سید علی رضا حسنی
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بیرجند
شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱
سمت‌ها معاون فرمانده گردان- ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرسید حسین


خاطرات عشق به جهاد راوی محمد رجب زاده متن کامل خاطره

بیست و پنج سالش بود ، آخرین بار که مرخصی آمده بود از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم کنیم . ( قبلا با یکی از دختران فامیل کفتگو کرده و برایش در نظر گرفته بودند ) سر به زیر انداخت و درد مندانه گفت : سه سید در یک سنگر بودیم ، من و سید علی رضا رحمتی و قالی بافان ، وقتی کاتیوشای دشمن ، پیکر رشید سید علی رضا رحیمی را به خون نشاند ، خونش را به چهره ام مالیدم و فریاد بر آوردم : انتقامت را خواهم گرفت و اسلحه افتاده ات را زمین نخواهم گذاشت همین در حمله های مختلف شهیدان و مجروحان زیادی را بر پشتم حمل کرده ام و به پشت جبهه و یا به محل امنی رسانده ام تا به دست دشمن نیفتد . از آن به نمای معطر خون زیادی بر لباسهایم پاشیده به امانت مانده است . جواب این امانتها را چه خواهم داد ؟ نه هنوز زود است . دست از سرم بردارید ، ازدواج و دلبستگی می آورد و دلبستگی مرا از جنگ و جبهه باز می دارد . ازدواج آرزوی من نیست ، تنها آرزویم ، پایان جنگ با پیروزی رزمندگان اسلام است و یک بار ، فقط یک بار دیدن سیمای نورانی امام خمینی ( ره ) آن حسین زمان . البته لایق شهادت نبود ، و گویا نیستم ، وگر نه تا حالا حتمأ باید یکی از چندین ترکشی که بر بدنم اصابت کرده و مرا مجروح نموده است بر قلبم بوسه می زد و مرا ،به دوستانم سید علی رضا رحیمی ، حمید رضا مساح . عابدینی ، شبانی ، ... ملحق می ساخت تا همه با هم به سفر کرامت جده ام فاطمه زهرا می نشستیم . تغض سخنش را شکست و با قطره اشک درشتی ، گفته هایش را مهر کرد . سید علی رضا حسنی در تب شهادت می سوخت در همان آخرین مرخصی ، وقتی فهمید که چه خوابی برایش دیده ام هنوز چند روز مانده بود فراخوانی سریع فرمانده اش را ( سر گرد نقره ای ) خانه و کاشانه را ترک گفت و به سوی جبهه شتافت و در عملیات سرنوشت ساز و همیشه سرافراز والفجر هشت ، در غرب 21 بهمن 1364 در آن سوی اروند رود ، رو به سوی قبر بی زائر و غبار گرفته جدش امام حسین ( ع ) عروسی شهادت را در آغوش کشید و با دیگر همزمانش به سفره کرامت جده اش فاطمه زهرا ( س ) نشست . اعتقاد به ولايت راوی محمد رجب زاده متن کامل خاطره

سید علی رضا می گفت : در یکی از حمله ها تعدادی اسیر گرفتیم در هنگام هدایت آنها پشت خط دو سه تا از شهیدان همرزم را به آنها سپرده بودیم تا حمل کنند . بین ما و نیروهای خودی یک کوه نسبتا بلند فاصله بود از کوه بالا رفتیم ، سر کوه رسیده بودیم یکی از نیروهای عراقی را دیدیم که شهیدمان را به پایین پرتاب کرد به امام (ره) نیز توهین نمود همانجا او را به رگبار بستیم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۲۶