تاریخ تولد : 1336/08/02 نام : سیدیوسف محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1362/01/25 نام پدر : سیداسماعیل مکان شهادت : شمال فکه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ21امامرضا گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : معاونفرماندهگردان ـ ادوات
خاطرات
• شهید حدود سن جوانی با دوستان خوبی رفت و آمد نداشت و دوستانی که با ایشان بودند بر رفتار و اخلاق ایشان تاثیر گذاشته بودند. مادر شهید زنی متدین بوده و همیشه از می خواسته که در به ثمر رساندن فرزندان و پرورش ایشان در راه حق کمک کند و آنها را به راه راست هدایت کند. یک روز شهید پیش خواهرش می رود و می خواهد مطلبی را با وی در میان بگذارد و اینطور می گوید: دیشب بعد از اینکه از خانه یکی از دوستانم - که همه دور هم جمع بوده و به خوش و بش کردن مشغول بودیم - به خانه برگشتم. حدود ساعت 2/5 نیمه شب بود. وقتی که در حیات را باز کردم، چشمم به مادر افتاد، که زار زار گریه می کرد و در حالیکه رو به قبله و جانماز جلو رویشان بود. وقتی دیدم مادر دستهایش را بالا کرده و و با حالت تواضع از خدا می خواهد که؛ خدایا فرزندم را به من برگردان! خدایا فرزندم را به راه راست هدایت کن. نگذار آبروی چندین ساله ام پیش «در و همسایه» برود! مادر مشغول دعا کردن بود که من از پشت سر ایشان بدون اینکه متوجه شود به اتاقم رفتم و همان جا و همان لحظه توبه کردم و از خدا خواستم که: بار خدایا مرا آنطور که مادرم می خواهد هدایتم کن! خدایا تو را به فاطمه(س)، تو را به یوسف کنعان که مادرم قسم می داد توبه ام را قبول کن و مرا هدایت کن! خدایا من در لبه پرتگاه بودم و نمی دانستم. خدایا کمکم کن! شهید از همان شب دیگر به دنبال دوستان ناباب نرفت و همیشه به دنبال فرصتی بود که خود را نشان دهد که با پیش آمدن انقلاب وارد صحنه جنگ شد. • در سال 1360 دفعه اول که ما بصورت بسیجی به جبهه اعزام شدیم. از جبهه که برگشتیم من مشتاق شدم که در سپاه ثبت نام کنم بعد دو تا برگ معرفی به ما دادند گفتند : ببرید دو نفر معرفت شما را تأیید کنند. یکی از برگهای معرفی را بردم پیش شهید سید یوسف صیفی و گفتم : که این برگه ما را پر کنید، ایشان گفت که برگه شما را پر می کنم به شرطی که اول شما کاری که می خواهی انجام بدهی بخاطر خدا انجام بدهی و چون همان زمان برادرم سید رضا هم شهید شده بود. گفت که راه برادرت را باید ادامه بدهی. اگر به قصد خدمت به خدا و ادامه راه برادرت می خواهی بروی فرم شما را پر می کنم در غیر این صورت برگه شما را پر نمی کنم، چون سپاه جایی است که به عنوان شغل نمی توانی انتخاب کنی، بنده نیز به ایشان قول دادم که بخاطر خدا خدمت بکنم.[۱]