شهید سیف اله خراجی منوچهرآبادی

سیف اله  خراجی منوچهرآبادی فرزند: عطااله متولد: 1346/11/05 شهادت: ۰۱/۰۶/۱۳۶۵ قطعه: والفجر 1و8 عملیات منجر به شهادت: والفجر1 سرباز زمینی ستاد مشترک امداد ودرمان


زندگی نامه

سیف‌الله در یک روز سرد زمستانی درروستای منوچهرآباد از توابع شهرضا اصفهان دیده به جهان گشود و دوران طفولیت خودرا در زیر سایۀ حمایت‌های پدر و مادری مهربان و دلسوز سپری کرد. از کودکی با اخلاق و تربیت دینی آشنا گشت و از نوجوانی علاوه بر مهربانی که به اطرافیان داشت، به واجبات دینی خود عمل می‌کرد. همیشه در فکر مشکلات نزدیکان و آشنایان خود بود و در حد توان در امور روزانه به کمک آنها می‌رفت. همیشه مهر پدر و مادر را در دل داشت و دوست داشت، به شکلی کمک‌حال آنان در زندگی باشد. به همین‌خاطر در بیشتر کارهای منزل به مادرش کمک می‌کرد. وی تحصیلات خود را در دبستان کوروش کبیر و در مدرسه راهنمایی حجتیه و در دبیرستان جمال‌الدین اسدآبادی اصفهان دنبال کرد. هر چند برای ادامۀ تحصیل در دانشگاه پذیرفته شد و علاقۀ زیادی به ادامۀ تحصیل داشت؛ اما موضوع جنگ همزمان با آغاز جوانی او بود و وی را از تحصیل باز داشت تا به دفاع از کیان نظام جمهوری اسلامی بپردازد. در دورۀ راهنمایی بود که با هدایت خانواده، یک دورۀ آموزشی امدادگری را در هلال احمر اصفهان طی کرد و توانست به‌عنوان امدادگر عملیاتی به نجات جان مجروحان در میدان جنگ برود. سیف‌الله به ورزش به‌خصوص فوتبال نیز علاقه زیادی داشت و اوقات فراغت خود را با این ورزش می‌گذراند. او که در محلۀ کوله‌پارچه اصفهان زندگی می‌کرد، با دیگر جوانان بسیجی این محل تمام اهداف برنامه‌های زندگی خود را در مسیر دفاع از اسلام و قرآن و انقلاب قرار داده بودند و لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتند. پس‌از چندین سال مجاهدت و دفاع در برابر هجوم ظالمانۀ حزب بعث عراق و شرکت در چندین عملیات، سرانجام در عملیات کربلای ۳ که در سینۀ موّاج خلیج فارس اتفاق افتاد، به فیض شهادت نایل آمد و روحش به آسمان‌ها پرواز کرد.

خاطرات

نیمه‌های شب به نمازخانۀ لشکر رفتم. سیف‌الله را دیدم که در حال نماز بود. پشت سرش نشستم. نمازش خیلی طولانی شد. وقتی که سلام نماز را داد، به سراغش رفتم و با او شوخی کردم. وقتی سرش را برگرداند تا جوابم را بدهد، خجالت کشیدم. چون چشمانش پر از اشک بود. سپس شروع کرد به درد و دل کردن.آنشب از همه جا برایم حرف زد. دست آخر گفت: «آرزو دارم شهید شوم و اگر شهید شدم، دوست دارم، مفقود‌الاثر شوم و یا این که جنازه‌ام سالم نباشد، دلیلش را نمی‌دانم.» شاید به دلیل ارادت خاصی بود که به سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین(علیه السلام) و یارانش داشت و بالاخره به شهادت رسید. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، در دورۀ آموزشی ارتش بودم. مرخصی گرفتم و خودم را به تشییع جنازه او رساندم. شنیدم به گفتۀ کسانی که جنازه را مشاهده کرده بودند، جنازه او تکه‌ تکه شده بود.

  • وصیت نامه

لطفا به بخش گالری مراجعه شود.


[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای اصفهان
آخرین تغییر ‏۱ شهریور ۱۴۰۰، در ‏۱۶:۳۱