کد شهید:6133251
نام :سیف اله
نام خانوادگی :یوسف ابادی
نام پدر :عبداله
محل تولد :سبزوار
تاریخ شهادت :1361/04/۲۳
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :دانش آموز
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشتشهدا
خاطرات
عنوان پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی صنم عباس آبادی
یک روز من برای درست کردن نهار مقداری روغن داغ کرده بودم که ناگهان این روغنها روی پای سیف الله که در کنار من بود ریخت و پایش سوخت. بعد بعد از چند روز که سوختگی او برطرف شد آثار آن به صورت یک سیاهی روی پایش باقی ماند. یک روز سیف الله به من گفت: مادر همین سیاهی برای من نشانه است که اگر یک روز گم شدم با همین نشانه مرا پیدا کنید. بعد از اینکه به جبهه رفته و شهید شده بود پیکر او مفقود شد. تا اینکه بعد از چند وقت پیکر او را از روی همین نشانه شناسایی گردید.
عنوان خاطرات بعد از مجروحیت موضوع خاطرات بعد از مجروحيت راوی سوریه یوسف آبادی
من بی صبرانه منتظر آمدن سیف الله به منزل بودم، ناگهان در به صدا در آمد. در را باز کردم. برادرم سیف الله بود. او آرام وارد شد و به آهستگی راه می رفت انگار سعی می کرد عادی راه برود. از او سؤال کردم مجروح شده ای گفت؟ من مجروح شده ام چیزی نگو تا پدر و مادر نفهمند دلم نمی خواهد آنها متوجه شوند.
عنوان خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی عبد الله یوسف آبادی
همر زمان سیف الله تعریف می کرد: ما در یک سنگر جمع بودیم که آن سنگر را دشمن شناسایی کرده بود و مرتب روی آن آتش می ریخت در نهایت ما مجبور به ترک آنجا شدیم. مقداری از وسایل ضروری ما داخل سنگر جامانده بود و هیچ کس از بچه ها جرأت نمی کرد آنها را بیاورد. امّا سیف الله خیلی سریع خودش را داخل سنگر انداخت و وسایل را برداشت که موقع برگشت بر اثر انفجار گلوله ی خمپاره دشمن کنار ایشان ترکشی به وی اصابت کرد و او مجروح شد.
عنوان خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی عبد الله یوسف آبادی
یکی از همرزمان سیف الله تعریف می کرد: ایشان بر اثر اصابت ترکش مجروح شده بود که یک پایش قطع شده و فقط به پوست آویزان بود. ما زیر بغلهای او را گرفته و قصد انتقال او را به آمبولانس داشتیم. در بین راه سیف الله با آن حال وخیمی که داشت اما مدام ذکر یامهدی، یا صاحب الزمان بر لبانش بود.
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی عبد الله یوسف آبادی
ما بار اولی که می خواست به جبهه برود نبودیم، و چون برای ثبت نام نیاز به رضایت والدین بود برای همین امضای مرا جعل کرده بود تا او را ثبت نام کنند. زمانی که من آمدم خواستم مانع رفتن او بشوم اما مادرش به من گفت: شما چیزی نگو، این پسر آنقدر عشق به جبهه دارد که اگر مانع او شوی شاید سکته کند. من هم چیزی نگفتم و او به جبهه اعزام شد.
عنوان فکاهی شوخ طبعی موضوع فکاهي شوخ طبعي راوی عبد الله یوسف آبادی
همرزمان سیف الله تعریف می کردند: ما به اتفاق دیگر دوستان در سنگر نشسته بودیم و جهت شرکت در عملیات قرار بود آماده شویم. همه ساکت و در فکر فرورفته بودند. سیف الله وقتی این صحنه را مشاهده کرد یک ماژیک آورد و روی لباسش نوشت ورود هرگونه تیر و ترکش ممنوع و با این شوخی سکوت را شکست و همه خندیدند.