شهید شعبان علی خاکی داوودی

شعبانعلی خاکی داودی
شعبانعلی خاکی داودی.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بابل، 1320/07/01
شهادت باختران، 1365/08/07
محل دفن گلزار شهداي لطفعلي‌آباد بابل
یگانهای خدمت بسیجی
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
تحصیلات زیر دیپلم
شغل راننده تاکسی
خانواده نام پدر:غلام



نام : شعبانعلی خاکی داودی

فرزند : غلام

متولد : 1320/07/01 در بابل روستای لاله آباد

تحصیلات : زیر دیپلم

تاهل : متاهل

یگان: سایر

مدت حضور : 2ماه

نوع عضویت : بسیج

نوع شغل : راننده تاکسی

تاریخ شهادت : 1365/08/07

محل شهادت : باختران

نحوه شهادت:اصابت ترکش به قلب دربمباران هوایی بیمارستان 520ارتش

عملیات : بمباران هوایی

محل دفن : بابل روستای لطفعلی آباد. [۱]


زندگینامه

شعبانعلي خاکي‌داوودي، اسمي که همه‌ي اهالي لطفعلي‌آباد بابل روز اول مهرماه سال هزار و سيصد و بيست، براي اولين بار بعد از تولدش شنيدند. فرزند اول غلامعلي بود. تا پنجم ابتدايي درس خواند، اما به دليل وضعيت اقتصادي نامناسب، علي‌رغم علاقه‌ي بسيار زيادش موفق به ادامه‌ي تحصيل نشد. با فوت پدرش سرپرست خانواده شد. کشاورزي مي‌کرد و تاکسيراني هم. سال چهل و دو ازدواج کرد که حاصل اين پيوند، چهار پسر بود. او از معتمدين محل بود و از مبارزان فعال قبل از انقلاب. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشکيل شوراها، به عضويت شوراي روستا در آمد. مهمان‌نواز، فقيردوست و يار انسان‌هاي از پا افتاده بود. ايام محرم مجلسي باشکوه براي عزاداران حسيني به پا مي‌کرد و از هيچ خدمتي براي امام حسين عليه‌السلام کوتاهي نمي‌کرد. بارها در لباس بسيجي به جبهه‌ها اعزام شد. تا اينکه در هفتم آبان شصت و پنج، به ملاقات فرزند مجروحش به بيمارستان باختران رفت. هواپيماهاي دشمن بيمارستان را بمباران کردند. ترکشي به قلبش خورد و شهيد شد. فرزندش ناصر را به تهران منتقل کردند. در سي‌ام آبان شصت و پنج فرزند هم به پدرش پيوست. او را در گلزار شهداي لطفعلي‌آباد بابل به خاک سپردند.[۲]


خاطرات

نويسنده : سوده عرب عامري

  • گفت:« بهتره که اصلاً ياد نگيري.».

نگاهي به مزارع شالي کاري و کارگرها انداختم و گفتم:« اين جوري نمي‌شه، من بايد ياد بگيرم.». گفت:« خودت مي‌دوني، اما من دوست ندارم ببينم پاچه‌ي شلوارت رو زدي بالا.»

  • با جاري‌هايم براي کارگرهاي مزرعه، ميان وعده برديم. بدون چادر رفتيم. وقتي برگشتيم، آمد توي آشپزخانه و گفت:« کاش جلوي کارگرها با چادر مي‌رفتين!».
  • خواستم جارو را از دستش بگيرم. گفتم:« اين کار مردها نيست. ».

گفت:« کشاورزي هم کار زن‌ها نيست، اما تو داري سر زمين کار مي‌کني.».

  • به خصوص ماه رمضان‌ها، اين کار را زياد مي‌کرد. اولين بار که يک تنور نان گرفته بود، گفت:«بيا کمک کن، اينا رو تقسيم کنيم!».

گفتم:« چه خبره داداش!». گفت:« با خودم گفتم اين جا که نونوايي نيست، منم که ماشين زير پامه، وقتي براي خودمون مي‌خوام نون بگيرم، براي اهل محل هم بگيرم». گفتم:« عجب فکر خوبي! مي‌تونيم کلي پول در بياريم. ». گفت:« خواب ديدي خيره. اينا خيراته. ».

  • تکيه مي‌داد به پشتي و شروع مي‌کرد به پُرسيدن سوال‌هاي شرعي، البته سوال‌هايي که براي بچه‌ها آسان بود و بايد مي‌دانستند.

بعد از اين‌که بچه‌ها جواب مي‌دادند، مي‌گفت:« خدا رو شکر به خاطر اين بچه‌هاي خوب! حالا نوبت درس و مشقه. برين مشقاتون رو بيارين ببينم!». آنها هم با ذوق و شوق تکاليف‌شان را مي‌آوردند. وقت‌هايي که بيکار مي‌شد، گاهي با بچه‌ها گردو بازي مي‌کرد. يادم مي‌آيد که قبل از تولد بچه‌ها در دوران بارداري، خيلي سفارش مي‌کرد:« هر چيزي رو نخور! مواظب حلال و حرومش باش!». شايد به خاطر همين تربيت‌ها بود که ناصر هم بعد از پدرش، شهيد شد.

  • پسرم، ناصر، صبحانه‌اش را خورد. خداحافظي کرد و رفت مدرسه. دو سه دقيقه‌ي بعد، ديدم شعبان هم راه افتاد.

گفتم:« کجا؟ تو که هنوز صبحونه نخوردي.». گفت:« مي‌خوام برم دنبال ناصر. ». گفتم:« اون که تازه رفته. ». گفت:« مي‌خوام ببينم با کيا مي‌ره مدرسه، با کيا دوسته؟». گفتم:« خُب، از خودش بپرس!». گفت:« نه! خودم بايد بفهمم. اگه از خودش بپرسم، فکر مي‌کنه بهش اعتماد ندارم.».

  • قرآني را که تازه گرفته بود، بوسيد و دو دستي داد به من. گفت:« خانوم! اين قرآن رو بگير و بخون با معني!».

گفتم:« من که همش مي‌خونم.». گفت:« اين بار فرق مي‌کنه، بايد به بچه‌ها هم ياد بدي!».[۳]

  • نشسته بوديم؛ من، جاري‌ام و او. ما دو تا با آب و تاب، پشت سر کسي حرف مي‌زديم.

شعبان اخم‌هايش درهم بود. بالاخره به حرف آمد و گفت:« حرف خودتون رو بزنين! چکار به کار مردم دارين؟».

  • ساعت سه شب بود. لباس به تن کرده و آماده‌ي رفتن بود.

پُرسيدم:« کجا؟». گفت:« مي‌رم سر تاکسي. ». گفتم:« الان چه موقع سرکار رفتنه؟». گفت:« دير وقته، شايد آدم تو راه مونده‌اي، مريضي، کسي منتظر ماشين باشه. ».

  • گفتم:« آقا شعبان! کجايي؟ خيلي تو فکري؟».

مثل کسي که از خواب پريده باشد، گفت:« چي؟ با مني؟». گفتم:« اتفاقي افتاده؟». گفت:« آقاي خميني رو گرفتن. مردم همه دارن درباره‌اش حرف مي‌زنن.». گفتم:« خُب!». تا آن موقع، هيچ‌کدام او را خوب نمي‌شناختيم. گفت:« بايد بفهمم چرا گرفتنش. مي‌گن خونه‌اش رو توي قم محاصره کردن و رفتن گرفتنش. مي‌رم مي‌پرسم. بايد بدونم!». وقتي برگشت، گفتم:« چي شد؟». گفت:« فهميدم، از حالا ديگه بايد خواب خوش رو از شاه بگيريم!». از همان وقت مبارزات سياسي‌اش شروع شد.

  • « الله اکبر! مرگ بر شاه!» صداي مردمي بود که تظاهرات کرده بودند.

شعبان گفت:« خانوم پاشو بريم!». گفتم:« اگه بگيرنمون چي؟». گفت:« نترس! ما هم مثل بقيه‌ي مردم. ».

  • ساعت نُه شده بود که برگشت. تلويزيون را روشن کرد و نشست.

گفتم:« زود برگشتي؟». گفت:« اومدم يکي از بنده‌هاي خوب خدا رو ببينم.». گفتم:« اي بابا! به همين زودي دلت برام تنگ شد؟». لبانش به خنده باز شد و گفت:« تو رو که نمي‌گم، آقاي خميني رو مي‌گم. مي‌گن امروز از پاريس مي‌ياد. فقط خدا کنه راست باشه!».

  • وقتي آمد خانه، کُلّي روزنامه و اعلاميه‌ي امام را زده بود زير بغلش. يکي از روزنامه‌ها را جدا کرد. عکس شاه و فرح را نشان داد و گفت:« توي اينا نوشته که اين دو نفر دارن چه بلايي سر مملکت مي‌يارن.».

گفتم:« مي‌دوني اگه با اين چيزا بگيرنت، چي به سرت مي‌ياد؟». گفت:« خدا بزرگه! ان‌شاءالله که اتفاقي نمي‌اُفته، امروز که پخش کرديم و به خير گذشت. ».

  • گفت:« نمي‌شه که دست روي دست بذاريم و کاري نکنيم. ».

آمُل در محاصره‌ي منافقين بود. با تانک و تفنگ از توي جنگل‌ها آمده بودند تا شهر را بگيرند. صندلي‌هاي ماشينش خوني و بدنه‌اش هم سوراخ سوراخ بود. گفتم:« چي شده؟ چرا ماشين اين جوريه؟». گفت:« داشتم چند تا مجروح رو که توي درگيري زخمي شدن مي‌بردم بيمارستان که منافق‌ها تعقيبم کردن. نزديک بود ماشينم رو به آتيش بکشن. ». با اين‌که ترسيده بودم سکوت کردم و چيزي نگفتم، اما خدا را شکر کردم که سالم برگشته است.

  • صورتش سرخ شده بود. دانه‌هاي عرق روي پيشاني‌اش ديده مي‌شد. بچه‌هاي دوستش خداحافظي کردند و رفتند، اما او هنوز همانطور بود. گفتم:«چي شد؟ چرا يک‌دفعه اين جوري شدي؟».

عرقش را پاک کرد و گفت:« از اين بچه‌هاي شهيد خجالت مي‌کشم. ». گفتم:« تو که هر کاري از دستت برمي‌ياد براشون مي‌کني. ». گفت:« نمي‌دونم، با خودم فکر مي‌کنم، هر کاري هم بکنم بازم کمه. ».

•گفت:« آقا داره صحبت مي‌کنه، بيا اين‌جا بشين با هم گوش کنيم! ». چايي ريختم و رفتم کنارش. شش دانگ حواسش به صحبت‌هاي امام بود. با تمام شدن سخنراني امام خميني، تلويزيون تصاويري از جبهه و تشييع جنازه‌ي شهدا پخش کرد. رفت نزديک‌تر. گفت:« راضي مي‌شي برم جبهه؟». چيزي نگفتم. برگشت طرفم وگفت:« بذار برم! فکر مي‌کنم اين طوري دينم به شهدا ادا مي‌شه.»

  • گفت:« دخترم! شوهرت واقعاً آقا بود. بنده‌ي خدا خيلي برامون زحمت مي‌کشيد. ماها که پيريم و پاي خريد رفتن نداريم، بايد چند ساعت جلوي در بشينيم، تا شايد يکي پيدا بشه بره يک دونه نوني، چيزي بگيره بياره. آقا شعبان وقتي مي‌ديد جلوي در منتظر نشستيم، از ماشينش پياده مي‌شد ومي‌گفت:«مادر! چيزي نمي‌خواي برات بخرم؟» مي‌گفتم:« نه ننه! برو خونه! از سرکار اومدي خسته‌اي.»

مي‌گفت:« خسته نيستم. مي‌خوام براي خونه خريد کنم، براي شما هم هر چي بخواين مي‌خرم.» مي‌دوني که توي اين محل چند تا پيرزن و پيرمرد ديگه هستن که کسي رو ندارن. همه‌شون براي شوهرت خدا بيامرزي مي‌دن». حالا علت دير آمدن‌هاي گاه به گاهش را فهميدم.[۴]

پانویس

  1. ستاد کنگره شهدای سمنان
  2. سایت فرزندان زهرا(س)
  3. کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵
  4. سایت فرزندان زهرا(س)

نگارخانه تصاویر

رده

آخرین تغییر ‏۵ مهر ۱۳۹۹، در ‏۰۶:۰۹