| صدرالله رضازاده خسرویه | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | قوچان |
| شهادت | ۱۳۶۴/۱۱/۲۳ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرحسین |
خاطرات
- پدرم از جبهه آمده بود برای مرخصی . من به پدرم خیلی علاقه داشتم رفتم روی زانوی راستش نشستم و پدرم شروع به صحبت کرد . پدرم می گفت : دخترم همیشه وقتی چیزی می خواهید فقط از خداوند متعال طلب کنید زیرا هر چیزی را فقط خداوند به بندگانش اعطاء می کند . همیشه می گفت : چیزی بدون اجازه کسی از جایی برندارید . اگر چیزی خواستید با اجازه گرفتن می توانید از او بخواهید . یک روز من در خانه همسایه مشغول بازی با دخترش بودم که چشمم به سبد پر از آلبالو و گیلاس افتاد، خواستم بردارم، اما به یاد توصیه های پدرم افتادم که همیشه می گفت چیزی بدون اجازه برندارید . خواستم اجازه بگیرم و بردارم، خجالت کشیدم . بالاخره چیزی نگفتم تا اینکه به خانه آمدم و قضیه را برای پدرم گفتم : پدرم مرا تشویق کرد و گفت : دخترم کار خیلی خوبی کردی که بدون اجازه دست نزدی . همینطور مرا تشویق می کرد که ناگهان زنگ حیاط به صدا درآمد . پدرم گفت : بروم ببینم چه کسی است . من هم دنبال پدرم رفتم که دیدم همان همسایه یک بشقاب پر از آلبالو و گیلاس آورده بود . پدرم بعد از تشکر و خداحافظی به خانه آمد و گفت دخترم ببین گفتم، هر چیزی که می خواهید فقط از خداوند متعال طلب کنید زیرا خداوند روزی را می رساند . من هم در آن موقع یاد گرفتم که باید برای هر چیزی و برای هر کاری فقط از خداوند کمک بخواهید .
- پدرم همیشه در سخنانش هیچ وقت مرگ را فراموش نکنید حتی وقتی می خواست به جبهه برود به مادرم گفت : هیچ وقت مرگ را فراموش نکنید من به پدرم گفتم : پدر جان نمی شود نروید گفت نه اگر ما نرویم چه کسی می خواهد برود با دشمن بجنگد باید برویم با دشمن بجنگیم تا اسلام و قرآن همیشه زنده باشند و من به پدرم گفتم وقتی دوباره آمدی برایم یک عروسک بخر گفت من می روم و شاید برنگردم همین حرف را که گفت مادرم شروع به گریه کردن کرد و من هم رفتم بغل بابام من را بوسید و گریه کرد بعد از لحظه ای پدرم خداحافظی کرد و رفت .
- یک روز به همراه دوستم به باغی رفته بودیم . من مقداری از میوه های آن باغ را جمع کرده و به خانه برگشتم . وقت برگشتن دیدم که پدرم از جبهه آمده و من با خوشحالی به طرفش دویدم و از آن میوه ها به او تعارف کردم . پدرم گفت : ( این میوه ها از کجاست؟ ) گفتم : از باغ فلان کس جمع کردم . دیدم که پدرم ناراحت شد و همه میوه ها را از من گرفت و فوراً به صاحب آن باغ تحویل داد . بعد که به خانه برگشت رو به من کرد و گفت : دخترم یک بار دیگر بدون اجازه از جایی میوه برنداری . گفتم : مگر کار بدی است؟ گفت : بله . خداوند کسانی را که از باغ دیگران بدون اجازه چیزی بردارند دوست ندارد .[۱]