شهید عباسعلی سلمانی اریانی

عباسعلی سلمانی اریانی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سبزوار
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۷
محل دفن بهشت شهدا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر محمد


خاطرات: به خاطر دارم یک دفعه که همسرم عباسعلی به مرخصی آمده بود وقتی دور هم نشسته بودیم هر چه ایشان را صدا زدم نمی شنوید متوجه شدم که گوشهایش سنگین شده به ایشان گفتم مگر نمی شنوی دارم صدایت می کنم؟ گفت: ببخشید حواسم جای دیگری بود بعد از چند روزی برایم به اثبات رسید که گوشهایش سنگین است به ایشان گفتم: همسرم بیا برویم دکتر تا گوشهایت را معاینه کند چون نمی شنوی وقتی خیلی اصرار کردم گفت نه همسرم نیازی به دکتر نیست. گفتم چرا؟ گفت من مسئول آرپی جی هستم برای همین یک روز بر اثر صدای زیاد موشک آرپی جی پرده ی گوشم پاره شده و کمی شنواییم را از دست دادم گفت: گوش که مسئله ای نیست حتی جانم را برای دفاع از ملت و ناموس و امام می دهم. به خاطر دارم یک دفعه که خواست به جبهه برود موقع خداحافظی دو سه مرتبه بچه ها را بوسید و رفت. دوباره برگشت و دو تا بچه هایم را بوسید و به من گفت اول همه ی شما را به خدا می سپارم و بعد این بچه ها را به تو می سپارم. از شما خواهش می کنم مراقب این بچه ها باش. اینها مثل چشمان من هستند خیلی خیلی مواظب آنها باش و صبر داشته باش تا این امری که بر من واجب شده است به نحو احسن انجام دهم ان شاءالله اگر برگشتم جبران می کنم ولی اگر برنگشتم و شهید شدم در آخرت شما را شفاعت می کنم و اگر به بهشت رفتم شما را هم همراه خود می برم.

یک دفعه که همسرم عباس علی به مرخصی آمده بود برایم تعریف می کرد : یک بار در جبهه بودیم که غذا به من و چند نفر دیگر از رزمنده ها نرسید و گرسنه بودیم. یک نف از بچه ها گفت کی جرات دارد برود از سنگر عراقی ها غذا بیاورد؟ گفتم من حاضرم. سینه خیز تا به سنگر عراقی ها رسیدم و در آنجا چند تا تن ماهی بود که آنها را داخل یک قابلمه گذاشتم و آوردم. وقتی به نیروهای خودی رسیدم آنها تعجب کرده بودند که من چطوری این تن ها را آورده ام. وقتی تن ها را از داخل قابلمه بر می داشتم دیدم قابلمه بر اثر اصابت گلوله ی تفنگ سوراخ شده است. خدا را شکر کردم که گلوله به من اصابت نکرده و به قابلمه خورده است.


بعد از شهادت برادرم عباسعلی یک شب خواب دیدم که به اتفاق پدر و مادرم به کربلا رفته ایم وقتی به کربلا رسیدیم و به خیابان بین الحرمین رفتیم یک دفعه ایشان رادیدم که با یک سید نورانی که دستش یک کوزه ی آب بود به طرف ما آمد و به ما گفت: آبجی تشنه ای؟ و بدون این که جوابی بدهم یک لیوان آب از آن کوزه به من داد و به پدر و مادرم هم آب داد وقتی ما سیراب شدیم گفت: کار نداری می خواهم بروم گفتم کجا می خواهی بروی تازه دیدمت؟ گفت هر موقع خواستی مرا ببینی به همین جا بیا و یک دفعه غیب شد.

به خاطر دارم من و فرزندم عباس علی می خواستیم در عملیات شرکت کنیم که عملیات دو روز به تاخیر افتاد. من و عباسعلی در مسجد خوابیدیم که یک دفعه ایشان از خواب بلند شد و مرا بیدار کرد. گفت پدر جان یک خواب عجیبی دیدم. گفتم برایم تعریف کن. گفت: در خواب دیدم آرپی جی زن بودم و به من یک تیربار دادند که به سمت دشمن تیراندازی کنم و من هم سمت دشمن تیراندازی کردم تا این که نوار فشنگ تمام شد و عراقی ها مرا معاصره کردند و مرا اسیر کردند چهار نفر بودند دو نفر دست هایم و دو نفر دیگر پاهایم را گرفته بودند و می خواستند سرم را ببرند که ناگهان کبوتر سفیدی از دهانم بیرون آمد و به طرف حرم امام حسین علیه السلام پرواز کرد که از خواب بیدار شدم.

به خاطر دارم من و فرزندم عباس علی می خواستیم در عملیات شرکت کنیم که عملیات دو روز به تاخیر افتاد. من و عباسعلی در مسجد خوابیدیم که یک دفعه ایشان از خواب بلند شد و مرا بیدار کرد. گفت پدر جان یک خواب عجیبی دیدم. گفتم برایم تعریف کن. گفت: در خواب دیدم آرپی جی زن بودم و به من یک تیربار دادند که به سمت دشمن تیراندازی کنم و من هم سمت دشمن تیراندازی کردم تا این که نوار فشنگ تمام شد و عراقی ها مرا معاصره کردند و مرا اسیر کردند چهار نفر بودند دو نفر دست هایم و دو نفر دیگر پاهایم را گرفته بودند و می خواستند سرم را ببرند که ناگهان کبوتر سفیدی از دهانم بیرون آمد و به طرف حرم امام حسین علیه السلام پرواز کرد که از خواب بیدار شدم.

زمانی که عملیات شروع شد من و فرزندم عباسعلی هم شرکت داشتیم که ایشان آرپی جی زن بود که از ناحیه ی گوش دچار خونریزی شد و پرده ی گوشش پاره شد و او را به بیمارستان بردیم که دکتر گفت هنگام آرپی جی زدن دهانش را باز کند که زیاد آسیب نبیند.

یادم هست هنگام نماز صبح بود من رادیو را روشن کردم تا صدای اذان را رزمنده ها بشنوند وقتی که پسرم عباسعلی وضو گرفت رفت کنار دوستانش سیدمحمد امامی و محمد فرومندی ایستاد تا نماز صبح بخواند که یک دفعه خمپاره در نزدیکی آنها فرود آمد و ترکشهای آن به دست و صورت اینها اصابت کرد که هر سه نفرشان به شدت مجروح شدند وقتی جلو رفتم دیدم سیدمحمدامامی و محمدفرومندی به شهادت رسیده اند ولی پسرم هنوز زنده بود سرش را روی زانویم گذاشتم در حالی که دست و صورتش خونی بود به من گفت سلام مرا به مادر برسان و دستش را از طرف من ببوس و حلالیت بطلب بعد از گفتن این جمله به درجه ی رفیع شهادت نائل گشت.

یک روز که همه سر سفره نشسته بودیم و خواستیم غذا بخوریم برادرم عباس علی وارد خانه شد و آمد کنار من نشست و گفت: هر موقع که خواستید چیزی بخورید قبل از خوردن بسم الله الرحمن الرحیم بگویید و سوره ی عصر را بخوانید و هر موقع هم که دست از خوردن کشیدید الحمدالله بگویید و خداوند تبارک و تعالی را شکر کنید.

یک شب خواب دیدم که امام خمینی(ره) به خانه ی ما آمده و یک چهره ی بسیار نورانی داشت. وقتی وارد خانه شد به من گفت: مادر عباس اگر امانتم را از شما گرفتم ناراحت نشوید! و از خانه بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم به من خبر دادند که فرزندم عباسعلی به شهادت رسیده است.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۲ فروردین ۱۳۹۹، در ‏۱۲:۱۰