زندگی نامه
شهید عباسعلي چوپانی در سال 1311 در روستای مومن آباد دامغان به دنیا آمد. نام پدرش علی اکبر و نام مادرش راضیه بود. تحصیلات را تا سال پنجم ابتدایی ادامه داد. او در کليه مجالس و مناسبت هاي عزاداري شرکت می کرد. نسبت به تجاوز دشمن بعثی به ايران اسلامی بسيار ناراحت بود و با وجودی که قبلاً سربازی رفته بود، از اولين اشخاصي بود که جهت جنگ با رژيم بعثی عراق عازم جبهه هاي حق عليه باطل گرديد. شهید چوپانی با پدر و مادر خود مهربان و دلسوز بود و با همه فاميل رفت و آمد صميمانه ای داشت؛ چنانچه پس از شهادتش از او به عنوان فردی لايق و مهربان ياد مي کردند. روحيه بسيار بالايي داشت و به همه اقوام و آشنايان توصيه مي کرد که در جنگ با کفار شرکت نمايند و باعث پيروزي جبهه اسلام گردند. آخرين ديدار شهید چوپانی يک ماه قبل از شهادت بود که با روحيه بسيار عالي نسبت به شهيد و شهادت به خانواده توصيه مي کرد حتي به خانواده خود گفته بود که به بزرگ نمودن عکسش اقدام لازم را مبذول نمایند. سرانجام این شهید گرامی و سرافراز وطن در تاریخ 1359/11/14 بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. روحش شاد و یادش گرامی باد.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا اليه راجعون به حضور پدر عزيزم، مادر مهربانم، برادران و خواهران بهتر از جانم عرض مى نمايم بزرگترين آرزويى كه در طول این عمر ناچيزى كه داشتم آن هم اين بود كه بتوانم قطره خون خود را در راه ميهن، قرآن، رهبر بزرگوار و پربار كردن درخت تناور اسلام كه در دوران خفقان داشت از بين مى رفت و با آمدن اين رهبر عزيز كه بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران که ما را از اين منجلاب و خفقان رهايى بخشيد، بايد ما چنين فداكارى و از جان گذشتگى در راه انقلاب اسلامى خود را بعمل رسانيم و چه بسا اين باعث سرافرازى ماست كه با چنين مكتبى و رهبرى و با بودن در اين لباس مقدس سربازى از سرزمين الله دفاع كنيم. نمى دانم با چه زبانى و حالى حرف هاى خود را بيان كنم كه من راه امام حسين (علیه السلام) را طى مى كنم آن هم در اين ماه خون بر شمشير؛ به خداى محمد قسم كه نمى دانم اين چه شور و شوقى است كه در جسم و روح من است كه دارم اين گفته هاى خود را بر روى كاغذ مى آورم؟ به قدرى خوشحال بودم كه اين خوشحال بودن من همان درست بودن مكتبى بود كه ما از بزرگان خود درس گرفته ايم. اميدوارم با از دست دادن من هيچ ناراحت و مأيوس نشويد چون بعد از من چهار برادر ديگر هستند كه درخت انقلاب اسلامى را آبيارى و نگهدارى كنند و شما بايد خوشحال باشيد كه من در چنين روزى خون ناچيز خود را در راه اسلام داده ام. البته اگر ملاحظه مى كنيد كه من از اين گونه جملات بكار برده ام مى دانستم كه اين راهى را كه طى مى كنم نزديك شدن به الله و پيوستن به ديگر برادران شهيدم است. و حال از بابت مادى مى گويم از نظر مادى كه چيزى نداشتم و هر چه بود از آن شما بود ولى از براى روشن كردن مسائل چون هر انسانى يك سرنوشتی دارد كه در آن بايد خود را از لحاظ بدهكارى و طلب كارى، يكى را آگاه كند و من مى خواستم پدرم را در جريان بگذارم ولى چون ايشان در تهران نيستند و از كارهاى من با اطلاع نيستند برادر عزيز و گرامى خودم رمضان چوپانى را وصى خود انتخاب كرده ام كه چون برادر بزرگ خانواده ما هست. رمضان جان! شايد خودت كمى از كارهاى من با اطلاع بودى ولى براى روشن شدن مسائل و جريان كارها شما را خوب با اطلاع مى كنم. از قرار شراكت من و برادرم مهدى در مغازه به اين قرار است كه سرمايه با هم بود ولى چون 2 عدد چرخى كه من دوباره آوردم مهدى از سهم خودش به من بدهكار است كه در دفتر مغازه ثبت شده و مى خواستم بيايم خدمت، در مورخه 1359/07/01 حدود 4 هزار تومان پولى كه از صاحب خانه قبلى دست من بود، دادم به مهدى و حدود 3 قسط 1000 تومانى از دفترچه ها را من دادم به حساب كه دو قسط را به حسن حاج رضا دادم و يك قسط ديگر را به حاج رضا كه اصغر حاج محمد ابراهيم هم آنجا بود، در مورخه 1359/06/31 و من كه آمدم به خدمت 7 قسط ديگر باقى مانده بود. اين را بگویم كه 3 قسط است به من و مهدى كه حدود 12 هزار تومان از يك مشترى به نام لطف على طلب داريم و اگر مهدى هنوز نگرفته با هم برويد بگيريد. 5 هزار تومان ديگر بدهكار هستيم كه بايد بپردازيد از حساب مغازه و حدود 10 هزار تومان از برادرم غلامحسين طلب دارم كه بايد پولى در دو مرحله من و مهدى از بابا گرفته ايم يكى موقع پسته ها بود حدود 5 هزار تومان و ديگرى پولى بود كه دست صاحبخانه قبلى بود ما گرفتيم جمعاً 11 هزار تومان كه سهم من مى شود 5 هزار و 500 تومان كه از طلبى كه از غلامحسين دارم مى گيرى و به بابا مى پردازى و طلبى كه برادرجان خودت از من دارى در دو مرحله به من دادى حدود 1000 تومان است از غلامحسين مى گيرى و اگر مغازه كار نمى كنند سهم بدهكارى من به دايى مى پردازى و باز خودت كه داداش جان محبت هاى شما را در آخرين لحظه هاى مرگ فراموش نكردم. ان شاء الله خداوند عوض بهت بدهد يك خورده حساب هايى از من طلب دارى كه از باقى مانده طلب من از غلامحسين بر من دارى و بى زحمت برادرجان خودت به اين كارها رسيدگى كن و خوب كه بدهكارهاى من تمام شد و كسى طلبى نداشت و قسط دفترچه ها كه خوب تمام شد سهم مغازه من را بخشيدم به برادر كوچكم على چوپانى و باز برادرجان يك سئله بزرگ آن حسابى كه در هيئت دارم و اگر شهادت نصيب من نشد كه خوب هيچ و اگر شهادت نصيب من شد و كشته شدم آن مقدار پولى كه در هيئت است برداشت مى كنى و خودت چيزهاى كه بماند براى حسينيه ده مى گيرى و وقف مى كنى و اگر زنده ماندم اين پول تعلق به خودم دارد. و باز از اين كه ملاحظه مى كنيد كه من از اين جملات بكار برده ام خودم مى دانستم كه اين راهى را كه مى روم آخر اين راه شهيد شدن است كه بايست حق خون خود را در راه اسلام عزيز، ميهن عزيز، ناموس و رهبر بايد اهدا كرد و به همين خاطر بود كه خواستم حرف هاى دلم را بگويم و شما را خشنود كنم و از تمامى شما خانواده بخصوص پدر و مادر عزيز و مهربان و برادرهاى ارجمند و خواهرهاى گرامى و ديگر فاميل ها و دوستان و هر كسى كه مرا مى شناسد مى دانم كه خوبى برايشان نكردم ولى مرا حلال كنيد و افسوس مى خورم كه يك جان دارم كاشكى ده ها جان مى داشتم و براى اسلام مى دادم پس از پايان اين گفته ها بخنديد كه روح من شاد شود. خدايا! چگونه زيستن را تو به من بياموز؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت. و مرا در زادگاهم مومن آباد دامفان دفن كنيد .
خاطرات
خاطره ای از زبان خواهر شهيد پس از اتمام مرخصي سربازي، کلاه مقدس خود را در منزل جا گذاشته بود که بعد از مدتي کلاه را برايش بردم. او در جواب گفت: کلاه سربازی، ناموس سرباز است .