شهید عباس فانی موشکی

کد شهید : 6526953

نام : عباس‌

نام خانوادگی : فانی‌موشکی‌

نام پدر : غلامرضا

تاریخ تولد :

محل تولد : کاشمر

تاریخ شهادت : 1365/10/03

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب‌

گلزار :

خاطرات

توجه به امر ازدواج

موضوع توجه به امر ازدواج

راوی زهرا زارعی

متن کامل خاطره


  • زمانی که همسر شهیدم عباس برای خواستگاری من قول و قرارها را گذاشته بود و کلا مقدمات کار فراهم شد و شیرینی هم خریدند و عاقد را خبر کردند قبل از شروع صحبت ها دایم فوت کرد و مراسم به هم خورد . طبق رسومات منطقه ی ما باید یک سال بگذرد تا بتوان دو مرتبه مراسم گرفت . حدود چهارده ماه از این جریان گذشت دوباره قرار خواستگاری و مراسم عقد گذاشته شد اما چون در روستایمان عاقد نبود باید به مرکز بخش ریوش می رفتیم و آن جا عقد می شدیم عباس هم رفته بود برنج و گوشت خریده بود نان هم پخت کرده بودند و طباخ آمد برنج ها را دم کرد و ما هم آماده شدیم برویم ریوش برای مراسم که داماد یعنی عباس جلوتر رفت که عاقد را ببیند و صحبت کند وقتی به ریوش می رسد از طرف پاسگاه زمان شاه بود او را به عنوان سرباز به خاطر جا به جا کردن اعلامیه دستگیر می کنند و می برند ما که به آن جا رسیدیم دیدیم که مادر ایشان در حال گریه کردن است بعد از گذشت دو ماه نامه اش از شاهرود آمد و عذر خواهی کرد . هنگامی که به او دستور تیراندازی در تظاهرات می دهند به دستور امام خمینی (ره) فرار می کند و خودش را به روستا می رساند اما پدرم به او گفت که کارت پایان خدمتت را بگیر بیا زنت را ببر . بالاخره دفعه ی سوم بعد از پیروزی انقلاب در سال 1358 همزمان با برگزاری رفراندم جمهوری اسلام با هم ازدواج کردیم و پس از سالها نبرد حق علیه باطل در سال 1365 به درجه ی رفیع پر فیض افتخار شهادت نائل گردید .

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی زهرا زارعی

متن کامل خاطره


  • مدتی همسر شهیدم عباس مفقود الاثر بود و خیلی برایم سخت بود . نمی دانستم اسیر شده یا شهید . خواب دیدم شوهرم مثل این که عروسی و مانند زمان های قدیم که سوار اسب می شوند ایشان هم سوار اسب است و او را به خانه ی شان می آورند . چنان عروسی پر جنب و جوشی است و این قدر خلایق جمع شده اند و تماشا می کنند من هم تماشا کردم دیدم دست هایش حنا دارد و چفیه ای هم دور گردنش است و خیلی قشنگ و زیباست و قیافه ای شیک به خودش گرفته بود . در همان جا من منتظر بودم و چشم به راه که او را ببرند و باز دوباره بیایند و من را ببرند آن جا و از خواب بیدار شدم و بعد از مدتی جنازه ی ایشان را که مقداری استخوان بیش نبود، آوردند .

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی زهرا زارعی

متن کامل خاطره


  • قبل از شهادت همسر عزیزم عباس خواب دیدم که کبوتری وارد خانه ی ما شد از جایم بلند شدم و او را دنبال کردم از این اطاق به آن اطاق و از این شیشه به آن شیشه می خورد من هم به دنبالش، عاقبت به یکی از اطاق ها رفت و غیبش زد و نتوانستم او را بگیرم و غیب شد و به دم درب اطاق آمدم و نشستم بعد متوجه شدم که از همان اطاق که کبوتر غیب شده بود گل سرخ گل چمنی بیرون آمد که بسیار بزرگ و با برگ های قرمز بود رفتم بچینم که از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم حتما شوهرم به شهادت رسیده که بعد خبر رسید که به شهادت رسیده .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا زارعی

متن کامل خاطره


  • مدتی بود که لوله ی آب منزلمان یخ زده بود و من از چشمه آب می آوردم و استفاده می نمودیم به آقای جهانگیری محمد و حسن که از دوستان و همرزمان همسر شهیدم بودند اطلاع دادم و آن ها آمدند اما هر چه تلاش کردند و سعی نمودند نتوانستند بازش کنند . شب در عالم خواب عباس را دیدم که گفت : چرا تو می روی از چشمه آب می آوری؟ از آب لوله کشی استفاده کنید . گفتم : که آب در لوله یخ زده و باز نمی شود گفت : بلند شو آب باز است وقتی رفتم دیدم شیر آب باز است . آب را بستم و از خواب بلند شدم .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا زارعی

متن کامل خاطره


  • بعد از حدود ده سال که جنازه ی همسر عزیز شهیدم عباس را آوردند و دفنش کردیم صبح بچه ها را به مدرسه فرستادم بعد دلم یاد عباس را کرد عکسش را برداشتم و با او درد دل می کردم و گریه می کردم که من لیاقت همین استخوان ها را داشتم بعد خوابم برد در عالم خواب دیدم که وارد منطقه ای مانند جاده ی سید مرتضی یک میدان صاف پر از خار و خاشاک شدم و دو تا پاسدار در جلو حرکت می کردند و تعدادی خواهر از پشت سر این ها که هیچ کدامشان از کاشمر نبودند با خودم گفتم : من که این ها را نمی شناسم چه طوری با این ها بروم بعد از یکی از خواهرها پرسیدم کجا می رویم؟ این جا کجاست؟ گفت : این جا شلمچه است و ما هم به شلمچه می رویم در بین راه به محلی رسیدیم که پله می خورد می رفت پایین در محلی سفیدکاری و گل کاری شده که اطاق های زیادی داشت و آبشاری هم در آن جا قرار داشت و در دم در دو مامور ایستاده بودند که کسی را به داخل راه نمی دادند در حال تماشا بودم که دیدم از یکی از اطاق ها همسرم عباس بیرون آمد و رفت پیش ماموران و متوجه حضور من شد اما توجهی نکرد و رد شد رفتم پیش یکی از آن مامورها گفتم : بگذارید بروم آن آقایی که از اطاق خارج شد همسر من است گفتند کسی نباید وارد این جا شود در همین حین دوباره عباس آمد و مرا نگاه می کرد به گریه افتادم و گفتم حالا مرا می بینی و توجه نمی کنی مرا راه نمی دهند بعد گفت : آن اطاق من است و سه مرتبه تکرار کرد آن یکی اطاق توست گفتم تو که شهید شده ای من هفتمت را هم گرفته ام گفت نه من این جا هستم که یک دفعه از خواب بیدار شدم .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی آمنه عبدالله زاده

متن کامل خاطره


  • بعد از شهادت فرزند عزیزم عباس در شب عید خیلی دلم هوای پسرم عباس را کرده بود و خیلی غصه می خوردم و گریه می کردم چون او همه ساله عید از خانه می آمد و معمولا هدیه ای هم با خودش می آورد و خیلی خوشحال می شدم شب خوابیدم و در عالم خواب دیدم یکی در خانه را می زند . سه مرتبه در زد و صدا کرد من هم ترسیدم بلند شوم و در را باز کنم . یک مرتبه گفتم کیه در می زند گفت : مادر خواب هستی . فهمیدم که صدای فرزندم عباس است فورا بلند شدم در را باز کردم دیدم کیسه ی سفیدی زیر بغلش است و دیگر ندیدمش و رفت.

[۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۲۷ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۰۰:۲۲