rId4
کد شهید : 6414590
نام : عبدالحسین
نام خانوادگی : معافیان طرقدری
نام پدر : محمدرضا
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1364/11/30
مکان شهادت : جزیره مجنون
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول محور
گلزار : حرممطهرامامر
خاطرات
خاطرات سیاسی
موضوع : خاطرات سياسي
راوی : فاطمه پرهیزگار
متن کامل خاطره
اوایل انقلاب روزی قرار بود از مدرسه نواب راهپیمایی محدودی شروع شود . صفهای چهار، پنج نفری درست کردند که صف مقداری طولانی تر جلوه دهد . وقتی ما از مدرسه بیرون که آمدیم . پرچمی را که درست کرده بودند یک طرف پرچم را حسین گرفت و طرف دیگر آن را من در صف دیگر گرفتم . در همین لحظه نگاهم به صورت او افتاد اشک در چشمانش جمع شده بود و مغرور از اینکه توانسته برای اسلام قدمی بردارد سرش را بالا گرفته بود، شروع به راهپیمایی کردیم .
عشق به جهاد
موضوع : عشق به جهاد
راوی : تقی معافیان
متن کامل خاطره
پانزده روز قبل از عملیات والفجر هشت عمویم آقای معافیان به من گفت : تقی، می خواهند، منطقه ای دیگر را به من تحویل دهند . گفتم : عموجان، ما را هم با خودت ببر . گفت : نه، دیگر آنجا جای شما نیست، شما همین جا بمان، سه ماه است که اینجا ماندی چهار، پنج روز دیگرهم بمان بعد شما را به عقب می برند، برو از زن و بچه ای خبری بگیر آنها را بببین و باز دوباره می آیی . گفتم : شما چطور، کی می آیی؟ گفت : من خواهم آمد، فرق نمی کند چه جوری بیایم، عمودی یا افقی خلاصه به مشهد خواهم آمد .
عشق به جهاد
موضوع : عشق به جهاد
راوی : سیدرضا مهدی زاده
متن کامل خاطره
آقای معافیان در آخرین مرحله که می خواست به جبهه اعزام شود دو روز قبل از حرکت به من در پادگان امام رضا (ع) که محل خدمت من بود زنگ زد و گفت : من می خواهم به جبهه بروم، بیا با هم برویم . گفتم : من در حال گذراندن دوره آموزشی هستم و باید به اردو بروم اگر صبر کنی من 10 روز دیگر اردویم تمام می شود، بعد با هم به جبهه برویم . ایشان گفت : نه اگر الآن اینجا بمانم دیگر نمی توانم بروم . روز بعد به پادگان امام رضا (ع) آمد، حال و احوال کردیم، متوجه شدم که سرش را با ماشین زده و محاسنش را هم کوتاه کرده است . گفتم : چرا سر و صورتت را اینطور کردی؟ گفت : برای اینکه می خواهم به جایی بروم که وقتی به آنجا برسم سر و صورتم را کوتاه می کنند . با خودم گفتم : بهتر است همین جا خودم آن را کوتاه کنم . بعد ادامه داد : نمی دانم چرا چند شب است که خواب می بینم عده ای اطرافم را گرفتند و می گویند که فلانی جبهه چیه، جنگ چیه، بهتر است به فکر ماشین زیر پایت، خانه ات، در آمدت و از این طور مسائل باشی . بعد با خودم فکر کردم که این دنیا آنقدر دورم را گرفته که اگر همین الان به جبهه نروم دیگر نمی توانم بروم . همان شب طبق قرار به منزل خاله ام که خواهر ایشان بود رفتم . بعد از نماز به من گفت : فردا صبح عازم جبهه هستم تو می خواهی بیایی، بیا نمی خواهی بیایی بعداً آنجا یکدیگر را خواهیم دید . صبح روز بعد شنیدم که ساعت 30/8 با پرواز و از 330 به منطقه رفته است . من هم 15 روز بعد به جبهه اعزام شدم . روزی که وارد پادگان استقراری 21 امام رضا (ع) در پنج طبقه های اهواز شدم . با حاج معافیان شوهر خاله ام برخورد کردم که تشتی از لباس چرک را می برد که بشوید . ایشان به محض دیدن من حالتی خاص به خود گرفت . من فوراً سلام و احوالپرسی کردم و او خیلی سرد جوابم را داد . با برخورد ایشان یکباره احساس کردم که باید حادثه ای اتفاق افتاده باشد . گفتم : حاجی دائیم کاری شده؟ ایشان گفت : نه چیزی نشده فقط مقداری خراش برداشته . گفتم : چه جوری شده؟ گفت : یعنی یک طوری بد خراش خورده . همانجا فهمیدم که اساسی مجروح شده . بعد آقای مهدی معافیان گفتک ترکش به پشت سر حسین آقا خورده و فعلاً در حالت کما است و بدین طریق آگاه به مجروحیت ایشان و سپس شهادتش شدم .
خاطرات نحوه مجروحیت
موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت
راوی : تقی معافیان
متن کامل خاطره
یکی از بچه ها برایم تعریف کرد، در یکی از عملیاتها تیر کلاش به شکم عمویم خورد که در پشت او گیر کرد . زمانی که خواستند او را برای مداوا به عقب ببرند، حاضر نبود به عقب برود . بچه ها، گفتند : بابا، بیا شما به عقب برود . مثل اینکه تیر خوردی ! گفت : چیزی نیست . ولی با زور او را به بیمارستان صحرایی بردیم . در آنجا دکتر به او گفت : آقاجان، شما باید عمل بشوی . ایشان گفت : برو عمو، مگر چکارم شده، اینجام (اشاره به شکمش) فقط یک سوراخ شده، این زخم چه هست که عمل بشوم، پنس را بده ببینم . دکتر ایشان را از این کار منع کرد و گفت : این که کار شما نیست؟ ولی ایشان به زور پنس را از دکتر گرفت و از پشت جایی که گلوله گیر کرده بود، سر گلوله را گرفت و بیرون کشید، یک تکه باند هم روی دو طرف شکم و پشت گذاشت و اطراف آن را چسب زد و گفت : تمام شد، بلند شو به خط برگردیم . هر چه دکتر داد و فریاد کرد که آقا کجا می روی، زحمت عفونی می شود، اصلاً همة شماها کله شقّید . بی فایده بود و ایشان گفت : برو بابا، من که کاری نشدم بخواهم بستری و عمل بشوم . یک گلوله از این طرف خورده از آن طرف دیگر در آمده، چسب این طرف و آنطرفش زدم، خوب می شود من که رفتم . بعد با هم به خط برگشتیم و این زخم هیچ مشکلی برای ایشان ایجاد نکرد و عفونی نشد .
عشق شهادت
موضوع : عشق شهادت
راوی : جواد معافیان
متن کامل خاطره
ایشان تابستان سال 64 قبل از شهادتش به مکه رفت . قبل از حرکت مادرش را بوسید و گفت : اگر از من کوتاهی به شما شده من را ببخشید و دعا کن که حج من مورد قبول واقع شود . زیرا اگر شما دعا کنی حج من قبول می شود و گرنه برایم مشکل پیش می آید . مادر بزرگم شروع به گریه کرد و گفت : التماس دعا پسرم . برو و مطمئن باش من از تو راضی هستم و مطمئن باش که خدا هم حجّت را از تو قبول می کند . بعد پدرم با همه خداحافظی کرد و طلب حلالیت کرد و رفت . وقتی از مکه برگشت لحظه ای با مادرش روبوسی کرد، گفت : دعا کن آن چیزی را که از خدا خواستم به من بدهد . من از خدا خیلی چیزها خواستم ولی دعا کن آن خواستة اصلی ام را به من بدهد . بعدها پسر عمویم حاج مهدی آقا که با هم در مکه بودند، گفت : حاج آقا به من گفت : من فقط با شهادت پاک می شوم، اگر شهادت نصیبم شود، خیلی عالیست . ولی من لیاقتش را ندارم . اتفاقاً در زمستان همان سال ایشان لیاقت شهادت را پیدا کرد و من متوجه آن کلام ایشان که موقع برگشت از مکه به مادر بزگم بود شدم و فهمیدم که منظور از آن خواسته شهادت بود .
عشق شهادت
موضوع : عشق شهادت
راوی : مهىی معافیان
متن کامل خاطره
سری آخر که می خواست به جبهه برود . جمع چهار نفری بودیم که ایشان را بدرقه می کردیم . که سه نفر از آنها شهید شده اند . آقای معافیان صورتش را اصلاح و لباس کرده ای به تن و چپیه ای نیز به دور گردنش انداخته بود و خیلی خوش تیپ و نورانی شده بود . پسر عمویم حسین شریف رو به ایشان کرد و گفت : حسین جان، نورانی شدی ! او گفت : نه بابا من از این شانس ها ندارم . پسر عمویم گفت : این ؟؟؟ که من می بینم، هم تو را به این سعادت می رساند، هم من را و هم همة ما را به سعادت می رساند . من جنازة تو را در بهشت رضا (ع) به خاک می سپارم بعد نوبت خودم می شود . که همانطور شد . روزی که حاجی به شهادت رسید پسر عمویم جنازه او را تشییع و دفن کرد . هنگام دفن آقای معافیان، آقای شریف بالای سر او خم بود که من یاد گفته اش افتادم و شروع به گریه کردم که در عملیات بعد ایشان هم به شهادت رسید .
خبر شهادت
موضوع : خبر شهادت
راوی : سیدرضا مهدی زاده
متن کامل خاطره
هنگام شهادت آقای معافیان زمانی که من وارد پنج طبقه های اهواز، مقرّ ستاد لشگر 21 امام رضا (ع) شدم من آنجا شوهر خاله ام آقای مهدی معافیان که شوهر خواهر آقای حسین معافیان بود را دیدم به محض دیدن یکدیگر احوالپرسی کردیم، ایشان با حالت سردی جواب من را داد که متوجه شدم باید خبری شده باشد . گفتم : دایی ام طوری شده؟ گفت : به هر حال ترکش خورده و در حالت اغماء او را بردند . شب یک آقائی به دنبالمان آمد و با هم به دنبال ایشان گشتیم و فقط گفتند که ایشان از ناحیه سر ترکش خورده و در حالت کما ایشان را با هواپیما به بیمارستانی می برند و به جای اینکه به مشهد ببرند به شهر دیگری می برند . ما شب تلفنی با چندین شهر تماس گرفتیم و از بنیاد تعاون آنجا سؤال کردیم که آیا چنین فردی را با چنین مشخصاتی در حالت کما آوردند . ولی باز هم موفق به پیدا کردن بیمارستانی که ایشان در آنجا بستری بود نشدیم . بالاخره حدود ساعت 1 و 2 نیمه شب مطلع شدیم که ایشان را با یک پرواز اضطراری به تبریز بردند و در بیمارستان تبریز بستری است . همان موقع با یکی از اقوام که در تهران بود تماس گرفتیم که آنها به تبریز بروند و وقتی آنها ایشان را پیدا کردند به ما زنگ بزنند . صبح زود روز بعد آنها به طرف تبریز حرکت کردند و ساعت 6 و یا 7 بعد از ظهر به تبریز می رسند . از تبریز به ما زنگ زدند که ما ایشان را پیدا کردیم و در بیمارستان تبریز بستری است ولی در حالت کما است و سرم به او وصل است . بعد آنها به ؟؟؟ که بنیاد شهید تعیین می کنند می روند تا استراحت کنند . ساعت نزدیک 12 نیمه شب مجدد به بیمارستان می روند که همان لحظه که آنها به بیمارستان می رسند به محض ورود آنها آقای معافیان شهید می شود و بعد به ما تلفنی شهادت ایشان را اطلاع دادند . و سپس از تبریز به سمت تهران با قطار حرکت می کنند و ما هم از اهواز حرکت کردیم . در تهران جنازه را از بنیاد شهید تحویل و جنازه ایشان را با قطار به مشهد آوردیم و بعد شییع و خاک کردیم .
پیش بینی شهادت
موضوع : پيش بيني شهادت
راوی : مهىی معافیان
متن کامل خاطره
در یکی از شبهای بهمن ماه که می خواست عملیات والفجر 8 انجام بگیرد . آقای معافیان می رود سر و صورتش را اصلاح می کند و بعد به زبان می آورد که من در این عملیات شهادت نصیبم می شود . بعد می رود از این لباسهای کرده ای به تنش می کند، چکمه هایش را مرتب می کند و یک چفیه سفید هم در آخرین لحظه دور گردنش می پیچد و می گوید : خداحافظ بچه ها ما که رفتیم .
خاطرات جنگی
موضوع : خاطرات جنگي
راوی : مهىی معافیان
متن کامل خاطره
روزی قبل از اینکه به جبهه بروم بخاطر ناراحتی اثنی عشر به دکتر رفتم . دکتر مقداری دارو داد . من داروها را برداشتم و با شهید ابراهیم سعیدی نژاد آقای معافیان در سات 4 اهواز رفتیم . ایشان وقتی من را دید، گفت : خوب آمدی، (اشاره به داروهای دست من) اینها چیست؟ گفتم : دارو است که دکتر برای ناراحتی اثنی عشرم داده . گفت : داروهایت را برو بیرون بریز، هر چه می خواهی اینجا بخور، هیچ کارت نمی شود . گفتم : من در قطار آب را پیمانه ای خوردم حالا داروهایم را دو بریزم . گفت : اینجا دارالشفاء است . اینجا مریضها روحی و جسمی شفا پیدا می کنند . اینجا روحت شفا پیدا می کند، جسمت شفا پیدا می کند . بعد از گفتة ایشان من هم داروها را در چادر گذاشتم بعد ایشان من را به آقای خرمی معرفی کرد و گفت : یک ماشین از این ده تنها به او بده تا کار کند . ایشان هم به من ماشینی داد و من هم شروع به کار کردم . دو، سه روز بعد از این جریان، ایشان وقتی من را دید که سر سفره با اشتها آش می خورم گفت : ندیدی گفتم ؟؟؟ من غریبم در می آوری . من که گفتم داروهایت را دور بریز . گفتم : من هم داروها را در چادر شما جا گذاشتم و دیگر دارو هم نگرفتم که استفاده کنم، الحمدالله خوب هم شدم . گفت : من که گفتم اینجا همه چیز هست، تنها میدان جنگ علیه دشمن نیست اینجا دارالشفاء هم هست .
اصلاح بین دیگران
موضوع : اصلاح بين ديگران
راوی : مهىی معافیان
متن کامل خاطره
یکسری در طرقبه بین چند برادر دعوا و بگومگویی ایجاد می شود که آقای معافیان میانجیگری می کند تا دعوا را خاتمه دهد . در این میان یکی از برادرخا حرف بد و ناسزای ناموسی از زبانش خارج می شود و فوراً فرار می کند و حسین آقای معافیان که برای میانجیگری در دعوای آنها مداخله کرده بود آنچنان از ناسزای او خشمگین می شود و غیرتش به جوش می آید که قصد حمله به سمت آن فرد می دود که باز چند نفر او را می گیرند .[۱]