شهید عبدالرسول افشارملایری

شهید عبدالرسول افشارملایری تاریخ تولد :1339/09/28 تاریخ شهادت : 1360/01/15

زندگینامه

سرباز شهید، عبدالرسول افشار ملایری، در تاریخ، 1339/09/30 شمع وجودش در خانواده اهل ایمان و شیعه جعفری فروزان یافت و به نور جمالش، خانه را روشن و چشمان والدینش را نور بخشید؛ از همان روزهای كودكی گویا برای فیض بزرگ شهادت، زاده شده بود، بازیش با خردسالان، نشانه وقار و ایثار و فداكاری بود و در چهره اش، آثار شجاعت و شهامت نمودار بود …

رفقای خود را به حق می خواند و به فرائض دینی و فرا گرفتن قرآن مجید دعوت می نمود و خود در این راه مقدس پیشگام بود؛ انگار زاده شده بود تا به مقام پر افتخار شهادت كامیاب شود، زیرا عشق سوزانی به سرور شهداء ابا عبدالله الحسین علیه السلام داشت و پیوسته در ایام عزا اشكش ریزان و سوزان و نالان بود…

آری این زمینه هاست كه انسانی را به آن مقامات عالیه مفتخر می گرداند.

اجمالاً شهید عبد الرسول، كه به فرمان روح الله، و تاییدات الهی به پا خواسته بود، الفبای شهادت را در مكتب با شكوه دین مقدس اسلام و پرورش صحیح پدر و مادر، و آموختن راه و رسم خدمتگذاری و فداكاری به دین را بیاموخت و كلام روح بخش قرآن مجید، و سخنان دلنواز مولای متقیان امیرمومنان علی علیه السلام چنان اثری در روح و روانش به جای گذاشت كه هنوز پنج ساله بود كه به نماز می ایستاد و با خدای خود به راز و نیاز می نشست، آن گاه كه توان بیشتری گرفت و دوران جوانی را پشت سر گذارد، الهام دیگری از كلام خدا و دعوت روح بخش رهبر انقلاب، نائب امام زمان (عج)، روح الله دریافت كه فریاد می زند احكام خدا باید در كشور اسلامی اجرا شود.

این كلام با سرشت وجود عبدالرسول هماهنگ بود و چون عسل مصفا، جانش را نوازش می داد، از اینجا بود كه او پیوسته در صف اول راه پیمایان قرار می گرفت و شمار كوبنده مرگ بر شاه، و مشت های گره كرده، پیشاپیش امت حزب الله حركت می كرد و او نخستین فردی بود كه مورد ضرب و شتم دشمنان قرار می گرفت، آری آن است نشانه و راز رسیدن به فیض عظمای شهادت.

شهید عبدالرسول، همه جا پیشاپیش انقلابیون بود، در مسجد، خیابان، كوچه، خانه و در دبیرستان هم به تبلیغ و ارشاد خفته گان می پرداخت؛ در پخش اعلامیه های امام، كه از راه دور (فرانسه) به دست او می رسید كوشا بود، هرگاه به اوگفته می شد این ها چیست؟ عرضه می داشت: این ها فرمان رهبر انقلاب، روح الله خمینی كبیر است.

شب هایی كه قرار بود ندای تكبیر (الله اكبر) سر داده شود، پیش از همه بر بام می رفت و با ندای تكبیر (الله اكبر، خمینی رهبر) خفته گان، را از خواب غفلت بیدار، و متوجه انقلاب می كرد، پس از اخذ دیپلم، برای پرواز در محیطی بازتر و تحصیل دانش، راهی كشور فرانسه شد ولی خیلی زود دریافت كه آنجا نیز چون قفسی است از این رو بازگشت تا در كنار سایر برادران خود در خدمت انقلاب باشد.

آمد تا آمادگی خود را برای رزم با خصم كافر، اعلام كند، بعد از مدتی وقت را غنیمت شمرده و به پیروی از رهنمود رهبر انقلاب به خدمت سربازی، برای فرا گرفتن فنون نظامی شتافت و خدمت سربازی را چون سایر عبادات، بلكه مهمتر می شمارد، چه باور داشت كه در پرتو نیروی توانای دفاعیه است كه پرچم اسلام در بلاد اسلام به احتزاز در می آید و چشم طمع كار دشمن كور می گردد و حریم قرآن و عترت طاهره علیهم السلام پایدار و استوار می ماند.

با این كه او تنها فرزند ذكور خانواده بود، به سربازی و جان نثاری در راه مقدس دین افتخار می كرد، آموزش سربازی را در پادگان عجب شیر فراگرفت و چون شیری ژیان به جبهه های حق رهسپار شد، سیزده ماه خدمت مقدس سربازی را گذراند كه در نبردی سهمگین با كفار (صدامیان) به لقاء حق سبحانه شتافت و دعوت او را لبیك گفت؛ خون پاكش با سایر جانبازان در آمیخت و از كربلای ایران تا كربلای حسین (ع) راه یافت.

شهادتش در تاریخ، 1360/01/15 در هنگامه ای كه سربازان دلاور اسلام در كنار كرخه به پا كرده بودند اتفاق افتاد؛ لباس شهادت پوشید و تن به گلوله دشمن داد تا كه گلوله خصم به فرزندان عزیز اسلام ننشیند؛ هنوز ریگ های داغ و سوزان خوزستان، نام عبدالرسول و هزاران شهید مانند او را به خاطر دارد و با زبان بی زبانی آواز بر می دارد كه خاك مقدس اسلام برای مسلمانان است.

از احوالات او چه بگویم؟ شهید عبدالرسول جوانی، متین، موقر، فداكار و پاسدار اسلام و مقاوم و پایدار، در راه مقدس نهضت پر افتخار جمهوری اسلام جان فدا كرد تا اسلام و قرآن شكوفا شود.

نامه های با اخلاص و پر محبت و نشاط او بهترین گواه است كه از خود به جای گذارده و نشانه روح و روان سالمی است كه برخوردار بوده، درود ما به روح و روانش باد.

از خون گرم عاشقان بارید این خاك و آب

از داغ گلگون لاله ها شرمنده گردید آفتاب

دارد صفای باغ ها هر صفحه ای از این كتاب

بنگر چه روح افزا بود گل های سرخ انقلاب

از خصایص و روش های اخلاقی او این بود كه در برخوردهایش با دوست و دشمن آثار شفقت، مهر، صداقت و خیرخواهی دیده می شد و هیچ گاه از راهنمایی و نصیحت، تا جایی كه امكان داشت دریغ نمی ورزید، و تا آخرین لحظات حیات، وفادار انقلاب و عاشق رهبر انقلاب بود، در مقابل دشمنان اسلام سرسخت، مقاوم، شجاع و دلیر بود و چنان عشق شهادت، روح و روانش را فروزان كرده بود كه آثارش در چهره اش نمایان بود.

سرانجام در میعادگاه الهی (كرخه) برای آزاد ساختن پل كرخه، از وجود خبیث پلید صدامیان كافر، شربت شهادت نوشید و با خون خود درخت تنومند اسلام را آبیاری نمود، در لحظات آخر كه خون در اثر گلوله دشمن بر شكمش خورده شده بود، نیروهای امدادی برای نجاتش او را خواستند بر دارند گفت: برادرم، از من مهم تر هم هست او را دریابید و چون بازگشتند دیدند به عالم عقبی شتافته.

بدن نازنینش پس از ده روز به زادگاهش (تهران) انتقال یافت و در میان انبوه جمعیت ملت، تشییع، و در بهشت زهرا (س) به خاك سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد

وصیت نامه

  • وصیت نامه اول

نصر من الله و فتح قریب، یارى و نصرت خدا، و پیروزى نهایى نزدیك است. به نام خداوند مهربان و در هم كوبنده جباران ... با سلام بر حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف و ناجى بزرگ عالم بشریت، و با سلام به نایب بر حق او، روح الله الموسوى الخمینى كبیر، و با سلام و درود فراوان به تمامى رزمندگان و شهیدان گلگون كفن اسلام، و دلاوران جان بر كف ایران، و با سلام بر امت به پا خاسته ی شهید پرور ایران، كه سهمى به سزا در قیام و نهضت با شكوه اسلامى دارید، بلكه خود عامل آن، و سازنده و شكوفا كننده ی آن هستید و شمایید كه همه روزه در میدان مبارزه به شهادت می رسید و شمایید كه پشت جبهه را تقویت می نمایید و با اجتماع خود، و صرف نیروهاى خود، دشمنان اسلام را به خشم می آورید و توطئه‌هایشان را خنثى می كنید. امروز كه تاریخ، 1360/01/13 (روز پنجشنبه) است، در این ساعت، یعنى ساعت پنج بعد از ظهر، در سنگر دیده‌بانى به پاسدارى مشغولم و به قرارى كه گفته شده، قرار است امشب حمله را آغاز نماییم و كانالى را كه در دست دشمن كافر منش بعثى است بگیریم، به ما دستور داده شده كه چون شما واحد ادوات هستید، در عقب بمانید و از رزمندگان پیش گام پشتیبانى كنید، ولى من تصمیم گرفته‌ام با اجازه فرمانده، داوطلب به خط مقدم حمله، روم چون امروز حالى دیگرى پیدا كرده‌ام و عشق شهادت در من به اوج خود رسیده و بى قرارى و بى صبرى زمامم ربوده و می خواهم انتقام خون شهداء و جانبازان بى شمار راه حق را، مخصوصاً خون شهید ساجدى را از بعثیان بگیرم. پس هرگاه در این راه مقدس به فیض شهادت مفتخر شدم، از دوستان و هم قطارانم تقاضا دارم راه مرا مستدام دارند و تا تحقق حكومت اسلامى به مبارزه با كفار ملال و خستگى به خود راه ندهند، از خداوند سبحان خواهانم ما را به آرزوى خود، كه لقاء خودش «شهادت» گرامى دارد و پدر و مادر و خواهرانم را در این راه صابر و شكیبا بفرماید. والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته به امید دیدار قربانت، مادر گرامى و پدر مهربان، عبدالرسول

  • وصیت نامه دوم

با سلام به ناجی بزرگ بشریت حضرت مهدی (ع)، و نایب به حق و حاضر او حضرت امام خمینی کبیر، و با سلام و درود فراوان به شهیدان گلگون کفن میهن اسلامی عزیزمان، به ویژه شهدای خوزستان. و سلام بر شما پدر و مادر بسیار عزیز و ارجمندم و خواهران گرامیم، امیدوارم که در ظل توجهات ایزد یکتا و فرامین نایب امام زمان (عج)، خمینی کبیر حالتان خوب بوده و به وظایف شرعی خویش تا حد امکان عمل کنید از جمله آگاه کردن خود و شاهد و ناظر حق و باطل جامعه تان، چرا که به گفته معلم شهید علی شریعتی: اگر شاهد و ناظر حق و باطل جامعه ای نباشی چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است، اگر از حال و احوال من بخواهید به حمدالله نعمت سلامتی موجود، و جای هیچ گونه نگرانی نیست. این که می گویم نگران، فقط از جهت شماست و الّا من در این جا لحظه ها برایم خاطره است و امیدوارم که هر چه زودتر به سعادت برسم. صحبت از سعادت شد و بد نیست که کمی در این مورد صحبت کنیم، همه این را خوب می دانیم که کلاً هر انسان، ذاتاً به دنبال سعادت است حتی آن کسی که دست به خودکشی می زند نیز دنبال سعادت است و سعادت را در مرگ می بیند. البته این در صورتی است که پوچی مطرح شود و پوچی وقتی مطرح می شود که این نیرو و این استعداد عظیم شأن بلا استفاده قرار گیرد و زمینه ای برای به جریان انداختن نداشته باشد، خوب از این جا یک نتیجه می گیریم که عقاید مختلف است و هر کس سعادت را در یک چیز، می بیند و این اختلاف عقیده از اختلاف در تفکر سرچشمه می گیرد، مثلاً غالب پدرها و مادرها، سعادت فرزندانشان را در این می بینند که فرزندشان بزرگ شود و درس بخواند و اگر دختر باشد هر چه زودتر با یک مرد پولدار، خوش هیکل، خوش تیپ و خوش قیافه ازدواج كند و ضمناً مهر دخترشان هر چه زیادتر باشد بهتر، و فقط فکر و ذکر و بحثشان بر سر چانه زدن بر روی کم و زیادی مهریه است و دیگر هیچ، انگار که بقالی باز کرده اند و می خواهند یام یام بفروشند و اگر هم پسر باشد دوست دارند که به دانشگاه برود، دکتر یا مهندسی از آب در آید تا این ها به قول خودشان، در میان فامیل سربلند باشند و پز بدهند، این را ملاک افتخار بگیرند و بعد هم زنی بگیرد و به قول خودشان یک عروسی حسابی، و بچه دار شود؛ خوب این دیدی است بسیار سطحی و دید غالب پدرها و مادرهاست و این دید از آنجا ناشی می شود که هنوز انسان، و در نتیجه استعدادها و نیازهای عظیم او شناخته شده اند و در یک هست مجهول زندگی می کنند که بهتر است اسمش را زندگی نگذاریم چرا که در این زمینه انسان مجهول، و هست مجهول و نقش انسان در هست نیز مجهول است و از همه مهم تر نقش گرداننده این نظام و این هستی مجهول است. در اول نامه صحبت از آگاهی کردم و این که واجب شرعی است بر هر کس که خودش را آگاه کند چرا که مسئول است چون از او سوال نمی شود که چرا توان آگاه شدن را نداشته ای بلکه سوال می شود هلا تعلمت؟ چرا آگاه نشده ای؟ از او سوال می شود چرا بازده نعمت ها را که به تو دادیم پس ندادی؟ که لتسئلن یومئذ عن النعیم (سوره تکاثر)؛ نعمتها مسئولیت دارند. از همه مهم تر، ما در دنیای رابطه ها زندگی می کنیم و برای این که در این جا در جا نزنیم و بی گدار به آب نزنیم، باید به ضابطه ها و قانون های حاکم بر طبیعت آگاه باشیم تا در مسیر باد، خانه نساخته و به موج تکیه نزنیم و دلمان را به این چیزهای کم ارزش که در بالا گفتم خوش نکنیم، کمی عمیق تر فکر کنیم، ولی متاسفانه شما پدر و مادر بسیار بسیار عزیزم، از آن دسته ای كه نام بردم هستید، البته من زیاد به شما خرده نمی گیرم که چرا چنین نظری دارید، چون سال هاست که این طور بوده اید و دیده اید و تجربه کرده اید و از جهتی به شما خرده می گیرم که شما چرا نمی خواهید عوض شوید؟ چرا شما با این که مقایسه می کنید (منظورم با دیگران است) و فاصله ها را احساس می کنید و تضادها را می بینید حرکت نمی کنید؟ مثلاً در این جا من دوستانی دارم که وقتی از والدینشان صحبت می کنند می گویند که والدین من برایم همیشه آرزوی شهادت می کنند و این همان طوری که گفتم از دیدی سرچشمه می گیرد که آنها دارند، من منظورم توهین به شما نیست، من خوب و خیلی خوب می دانم که شما خوبی و سعادت من را می خواهید و مطمئن هستم که اگر از فلسفه شهادت خبر داشتید شما هم حتماً برای من آرزوی شهادت می کردید و این جز از راه مطالعه امکان پذیر نیست، البته زیاد کردن دانش ها بلکه زیاد کردن بینش ها، چرا که امثال ابوذر و بلال حبشی، حتی سواد خواندن و نوشتن را هم نداشته و با درک فاصله بین آنچه که هستند و آنچه که باید باشند به چنان بینشی رسیده بودند که حکومت نسبتاً عادلانه از ابوبکر را طاغوت، و غصب می دانستند. مثلاً بهمن زمان، خودمان مطالعه و دانش دارد اما متاسفانه از خط امام و در نتیجه از خط اسلام خارج شده است و این به دلیل نداشتن تقوا و ظرفیت است، شما ممکن است بگویید این حرف ها که می زنی ما خیلی بهتر از تو می دانیم، ولی علاقه چیزی است که این وسط اشکال ایجاد کرده است. ولی بگذارید چیزی را به شما بگویم، شما اگر ادعای مسلمان دارید باید بدانید که مکتبی را انتخاب کرده اید و در راهی که پا گذاشته اید اگر در راه باشید ابوذرید و رستگار، و اگر از راه خارج شوید هلاک می گردید؛ باید بدانید که راه دیگری هم ندارید چرا که تنها و تنها قوانین اسلام است که می تواند راهگشا باشد و به هر جای دیگر رو بیاورید نابودی صد درصد است؛ وقتی اسلام را قبول کردید باید با همه ابعادش قبولش کنید، وقتی با همه ابعادش قبولش کردید آن وقت است که تولدی تازه کرده اید. هنگامی که تو از خودت متولد شدی با این تولد تازه و با این ولادت میمون تو دو تا می شوی، تو صاحب دومی می شوی. جهاد با نفس، یعنی همین دو تا شدن انسان، مبارزه، جهاد، دو طرف می خواهد، تو که هنوز متولد نشده ای بیش از یکی نیستی و این است که مبارزه معنا ندارد و این هر دو، من آموزش های دارند از یک طرف شیطان است که وسوسه می کند، دنیا را جلوه می دهد، غریزه ها و علاقه ها را تحریک می کند و از طرف دیگر رسول است که عشق بزرگتر و علاقه بزرگتر را نشان می دهد، مگر این یک قانون قطعی نیست که همیشه خوب فدای خوب تر و مهم فدای مهم تر، خوب اگر این رابطه را قلباً درک کنیم و این قانون را قلباً قبول داشته باشیم دیگر مسئله خیلی ساده است مثال برایتان می زنم. حضرت ابراهیم (ع) را حتماً می شناسید، او چندین سال بود که دوست داشت فرزندی داشته باشد تا بالاخره پس از چند سال خداوند بزرگ به او پسری به نام اسماعیل عطا کردی ابراهیم، از خدای خود شب و روز تشکر می کرد و کم کم به فرزنش دلبند شد ولی همنی که علاقه اش به اوج رسید دستور آمد که ای ابراهیم، اسماعیل را در راه خدا قربانی کن، ابراهیم بدون هیچ گونه تردیدی دست به این اقدام زد، اسماعیل را از قضیه آگاه کرد و با کاردی تیز به خارج از شهر برد، وقتی که به قربانگاه رسیدند اسماعیل را همچون گوسفندی گذاشت و کارد را بر روی گلویش فشرد ناگهان مشاهده که کرد که کارد نمی برد، چند بار امتحان کرد و بعد کارد را با عصبانیت به زمین زد، از جانب پروردگار وحی رسید که ای ابراهیم، تو امتحانت را دادی چرا که حتی اعمال مقدمه هستند و اگر که مقدمه را بیاورد و به آزادی نرسد کاری نکرده، اگر ابراهیم می کشت و اسیر این کشتن می ماند کاری نکرده بود. اما خدای ابراهیم نمی خواهد که اسماعیل کشته شوند او می خواهد که ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب و رضوان دست یابند، ابراهیم کارش را تمام کرده بود و به آزادی رسیده بود و جز این کاری نیست. و این فقط و فقط از آنجا شروع می شود که عشق بزرگتر که همان عشق به الله باشد در دل جای گیرد و مهمتر عشق رسیدن به اوست در نتیجه وقتی که ضرورت رفتن را احساس کردی و فهمیدی که ماندن کندیدن است آن وقت دنیا می شود، راه و پاها آماده می گردد با رنج و فشار و درد، در آن سو سخت می تازیم تا مقصدی بی مرز، چرا که مرگ پایان نیست، آغاز دویدن شماست و در این راه باید هر چه بیشتر سبک تر بشوی تا آنجا که خواب و خوراک و حتی خون رگ هایت را باید بریزی که در این راه این گونه راحت تر می روند و این جاست که بینوایان برای تو غنیمت هستند و شهادت فوز، و مرگ تولدی دیگر و حیاتی بزرگتر، تو اکنون با خودت همراه هستی، بر خودت نظارت داری، محرکهایت را کنترل می کنی، به علاقه ها کاری نداری، برایت مهم نیست که به کارت علاقه داشته باشی، تو مهمترین کار را انتخاب می کنی هرچند که مورد علاقه تو نباشد. راستی کسانی که شوق شهادت داشتند و عشق به مرگ، همین ها بودند که فریادها را شنیدند و می دیدند که اگر خود به دست نیاورند به زیر آوار می روند و یا روی آب می مانند و این اوست که قلعه توحید و ولایت را برپا نموده و رسولان را به دعوت وا داشته و خودش با درد و رنج و گرفتاری های دنیا ما را آواز داده که رو به او بیاوریم و با او باشیم. این اوست که صدا زده و در انتظار است تا لبیک بگوییم، آخر پدرجان خودت بگو من می توانم او را که این چنین در انتظار است منتظر بگذارم و به آغوش گرم خانواده و این دنیا برگردم؛ این جاست که شما معنی پیدا می کنید و اما بلاها و ضربه ها، هنگامی که می خواهی در کشاکش مبارزه و جهاد از وابستگی ها و علاقه ها آزاد شوی. امتحان و بلاء و فتنه همان طور که از اسمشان پیداست، محبت پذیرفتن و گرفتاری دیدن و در کوره نشستن است، چرا که در این کوره هاست افراد خاص خدا پخته می شوند و از خامی در می آیند و راه می افتند. این بلاء در یک مرحله با ترس، تدریس، فقر، ترس آبرو، ترس ذلت است با این ترس ها زیر و رو می شود. با گرسنگی ها و هجران ها، انسان فشار می بیند و در یک مرحله با از دست دادن ثروت ها و آدم های محبوب (مانند فرزندشان) به کوره می نشیند و بالاتر از همه او (الله)، میوه ها و نتیجه های کارش را بر باد می دهد. یک عمر کو شنیده است، محرابی و مریدی و کلاسی راه انداخته است (همچون امام بزرگوارمان امام خمینی عزیز)، درختی را همچون مصطفی و مظهری از آب و گل بیرون کشیده است و به بار رسانیده است و میوه هایش آن چنان شاداب چشمک می زنند و آن چنان قند در دلت آب می کنند که دلت نمی آید حتی دست به آنها بزنی این میوه ها را می گیرد و این گونه از ثمرات و نتیجه های کارت محرومت می کند و این امتحان سختی است. این بلاء زندگی است و خیلی خوب دیدیم که چگونه امام بر حقمان، خمینی بت شکن، این امتحان را خوب پس داد و از آن سربلند بیرون آمد و توانست قیامی به این بزرگی به راه بیاندازد. هزار خروار ادعا را نمی توان با بحث و گفتگو و تو بمیری و من بمیرم درمان کرد، آنها که ادعای توحید و معارف اسلامی دارند نمی توان از توحید و شرک برایشان گفت، که آنها بهتر می دانند و می گویند. این جا باید زیر فشار بروند و صدمه ببینند، فرزند دلبندشان، و محبوب و نور چشمشان را زیر تازیانه ببینند و ظرفیت خود را بشناسند (همچون طالقانی) و عمق و حجم فاجعه را احساس کنند. این خداست که می پرسد: آیا خیال می کنید که با ادعای ایمان رهایتان می کنند، در حالی که به کوره نرفته اید و حرارت ندیده اید که خالص شوید و ناخالصی ها را از دست بدهید. و آن گاه از یک سنت حکایت می کند و لقد فتنا الذین من قبلهم، همه را به این فتنه و به این محک دچار کردیم، چرا تا این که خدا علامت بگذارد و شانه بگذارد، آنهایی را که صادق بوده اند و آنهایی که را که دروغگو هستند: فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین؛ و پس از چند آیه تاکید می کند آنچه که نفاق و ایمان، که صدق و ادعا را مشخص می کند همین فتنه، همین کوره همین بلاء است و امتحان است. و البته باید یک نکته را بازگو کنم و آن این که من مثال هایی را که زدم بسیار بسیار در سطح بالا بود منظورم از نظر تقوا و اشخاص است، چون نه شما امام خمینی هستید و نه من مصطفی، حداقل می توانید به این شعارمان که پیرو خط رهبر هستیم تا اندازه توانایی مان جامه عمل بپوشانیم و از پس این امتحان های کوچک درآییم، پس پدرجان، اگر من سعادت داشته باشم که شهادت نصیبم شود، باید بدانید که این بهترین بلاء و موفقیت است و شما هم از بندگان خاص هستید که مورد امتحان قرار گرفته اید، همین طور مادر عزیزم، امیدوارم که موفق باشید و قدر این بلاها را بدانید و همیشه شکرگزار باشید. در خاتمه به تمامی خواهرانم سلام فراوان برسان و یک یک آنان را از سوسن گرفته تا مسی بسیار بسیار عزیزم، ببوس و از دور به تمامی شما این عید خون را تبریک و تسلیت عرض می نمایم. ضمناً نامه را به یکی از درجه دارانمان می دهم که در تهران پست کند. والسلام و علی من التبع هدی قربانتان عبدالرسول 1359/12/26.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها

آخرین تغییر ‏۱۹ تیر ۱۴۰۰، در ‏۱۲:۵۹