شهید عبدالله جلیلی جشن آبادی

تاریخ تولد : 1330/03/30 نام : عبداله‌ محل تولد : درگز نام خانوادگی : جلیلی‌جشن‌ابادی‌ تاریخ شهادت : 1360/09/08 نام پدر : نصرت‌اله‌ مکان شهادت : بستان تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : تی 18 جوادالائمه گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تکاور گلزار : روستای جشن اباد


خاطرات

یکی از دوستان فرزندم عبد الله خاطره ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد: گفت: روزی که عبد الله می خواست به جبهه اعزام شود من هم همراه ایشان رفتم به محل اعزام همان طور که منتظر بودیم تا اسم ایشان را بخوانند دیدیم که چند تا از شهدا را تشیع می کردند به ایشان گفتم: این شهدا را می بینی که در حال تشیع هستند شما هم به سرنوشت اینها گرفتار می شوی ایشان در جواب من گفت: آرزویم این است که به شهادت برسم گفتم: شما زن و بچه دارید چرا آنها را تنها می گذارید و می روید آنها بعد از شما چکار کنند؟ گفت: مگر اینهایی که شهید شده اند زن و بچه نداشتند من وظیفه ام را انجام می دهم و حتی با دیدن جنازه ی این شهیدان بیشتر احساس مسئولیت می کنم و به غیرتم بر می خورد من می روم و شما هم نمی توانید مرا از رفتن به جبهه منصرف کنید و با من خداحافظی کرد و رفت. زمانی که من با پسر دایی ام عبد الله جلیلی ازدواج کردم ایشان می خواستند به جبهه بروند و من هم معلم نهضت بودم. یک روز که از کلاس نهضت تعطیل شدم و به خانه آمدم دیدم ایشان در خانه نشسته است و کمی ناراحت بود گفتم:چه شده عبد الله گفت: بیا اینجا بنشین می خواهم درباره ی مساله با شما صببت کنم گفت: از اینکه شما معلم نهضت هستید و کارمند طاغوت هستید ناراحتم از شما می خواهم دیگر نروید و استعفا بدهید. شما هر چه پول بخواهید با رنج و زحمت برایتان فراهم می کنم ولی دیگر به نهضت نروید من هم قبول کردم و خواسته ایشان را برآورده کردم و دیگر به نهضت نرفتم. یک روز که به همراه پدر و مادرم در خانه نشسته بودیم که درب خانه به صدا در آمد. رفتم درب خانه را باز کردم دیدم زن دایی ام به همراه پسر جوانی پشت درب هستند. آنها را به خانه تعارف کردم وارد خانه شدند. وقتی که دور هم نشسته بودیم زن دایی ام به ما گفت: این پسر جوان فرزند عبدالله است که قرار است به سربازی برود. وقتی که برای آنها چایی بردم عبدالله به صورتم نگاه کرد و خندید وقتی آنها از خانه ما رفتند، مادرم به من گفت: آنها به خواستگاری تو آمده بودند آیا رضایت می دهی یا نه. گفتم: من برای اولین بار بود که پسر دایی ام را دیده بودم. کمی فرصت به من بدهید و بعد از چند روز به آنها بله گفتم و با هم ازدواج کردیم. به خاطد دارم نیمه های شب بود که درب خانه به صدا در آمد همسرم عبدالله رفت درب را باز کند و بعد از چند دقیقه برگشت و لباسهایش را پوشید و آماده ی رفتن شد به ایشان گفتم: این موقع شب کجا می خواهی بروی؟ گفت: یکی از مردم روستا آمده تا زمین کشاورزی اش را به من نشان دهد تا فردا آن را شخم بزنم. و ازخانه بیرون رفت. نزدیکی های صبح بود که برگشت،گفتم: دیشب راست گفتی یا نه؟ گفت: نه دیشب یکی از مردم روستا فوت کرده بود و آمده بودند دنبال من تا نماز میت بخوانم و من هم نمی توانستم به آنها نه بگویم و رفتم و نماز میت را خواندم برای همین دیر آمدم. بعد از اینکه عبدا... به شهادت رسید با خود گفتم خدایا آیا می شود من این شهید را جزء شهدای صدر اسلام که حسین گونه شهید شدند قرار دهم و خودم را جزء خانواده شهید قرار دهم یا اینکه نه ، یک حمله ناخودآگاه پیش آمد و ایشان برای دفاع از کشور به جبهه رفتند و هدف تیر دشمن قرار گرفتند و دولت هم نام شهید روی آنها گذاشت تا ما ساکت شویم . چون ما شیعیان وقتی نام امام حسین (ع) می آید آرام می شویم . آیا به همین دلیل بوده است . یک شب خواب دیدم تزدیک اذان صبح کسی در می زند . بلند شدم و در را باز کردم دیدم که عبدا... آمده است . سلام کرد و من هم جواب سلامش را دادم . گفتم : تو اینجا چه کار می کنی ؟ مگر شهید نشدی ؟ گفت : چرا . آمده ام بچه ها را ببینم . گفتم : اجازه نمی دهم آنها را ببینی تا نگویی برای چه آمده ای اجازه نمی دهم . بچه ها خیلی بهانه شما را می گیرند . اگر می خواهی فقط آنها را ببینی و سپس برگردی اجازه نمی دهم . تازه ساکت شان کردم می خواهی دوباره بهانه هایشان شروع شود . خیلی اصرار کردم تا دلیل آمدنش را بگوید . شهید فرمود : حالا که اجبارم می کنی مجبورم بگویم . گفت : هیچ می دانی ما اکنون کجا هستیم ؟ گفتم : نه ولی می خواهم بدانم . ما هفت نفر نزد آقا موسی بن جعفر هستیم . حالا هم آقا به من فرمود برو بچه هایت را ببین و زود برگرد . تا این حرف را شنیدم فوراً رفتم و بچه ها را آوردم و به بغلش دادم . بچه ها از خوشحالی پدر می خندیدند و شهید هم به آنها لبخند می زد . در همین حین بود که از خواب بیدار شدم . در یک لحظه فکر کردم چهره شهید جلوی چشمانم است . بعد از آن دیگر خودم را جزء خانواده های شهداء صدر اسلام قرار دادم . به خاطر دارم زمانی که اعلام کردند در تاریخ 57/11/12 امام به تهران خواهند آمد . من و عبدا... و تعدادی از بچه ها دور هم جمع بودیم و برنامه کوه نوردی داشتیم . هنگامی که عبدا... این اطلاعیه را شنید که امام ساعت 9 صبح دوازدهم وارد تهران می شوند بلافاصله خودش را از برنامه کوهنوردی ما بیرون کشید و روز بعد به طرف تهران حرکت کرد . به ایشان گفتم : خوب نیست به تنهایی حرکت کنی . در پاسخ من فرمود : اینجانب سربازی خدمت کرده ام و تلاش هایی از دستم برمی آید اگر نروم چه کسی باید برود . فرض بر اینکه درگیری هم نشد و این جریان به آرامی اجرا شد . همین اجتماع مردم برای دشمن کمرشکن و برای انقلاب قدرت عظیمی خواهد بود . به خاطر دارم هنگامی که من و عبدا... در منطقه بودیم و در پاکسازی عملیات طریق القدس ( فتح بستان ) شرکت کردیم . یک روز دو عراقی در سنگری مخفی شده بودند که عبدا... از سر و صدای آنها متوجه شد که عراقی هستند . به من گفت : نوروز سلاحت را بده من هم اسلحه را به او دادم و سپس با هم به طرف سنگر رفتیم . علی به من گفت : تو دیگر جلو نیا و خودش در مقابل درب سنگر ایستاد و با بستن رگبار هر دوی آنها را به هلاکت رساند که من در همان جا به شجاعت او غبطه خوردم . به خاطر دارم عبدا... در آخرین روزهای قبل از شهادتش دائماً به دوستان و همرزمانش که شهید شده بودند فکر می کرد و به حال آنها غبطه می خورد و می گفت : خوش به حال شهدا که با تقدیم جانشان امتحان خود را پس دادند و در آخرت از سوال و جواب آزادند و مدام در حسرت آن ها بود و فقط به شهادت فکر می کرد و چند روز بعد به آرزوی دیرینه اش رسید و به فیض عظیم شهادت نائل آمد. به یاد دارم در شب های بعد از عملیات طریق القدس و آزادسازی بستان هنگامی که علی در مقابل پاتک عراقی ها ایستاد مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و از ناحیه قلب به شدت مجروح شد و در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل گشت . به خاطر دارم سال 1350 یا 51 بود که من به همراه دوستم عبدالله جلیلی و چند تا از دوستان دیگرم برای کوهنوردی رفته بودیم و فصل زمستان بود هوا به شدت سرد بود. هنگام ظهر که شد دیدم ایشان در حال شکستن یخ ها است. گفتم:عبدالله چه کار میکنی؟ گفت:مگر نمی بینی دارم یخ را می شکنم تا به آب برسم و وضو بگیرم تا نماز ظهرم را بخوانم ما هم همین کار را انجام دادیم و همراه ایشان یخها را شکستیم و با آب وضو گرفتیم بعد از اینکه نمازمان را خوانیدم و نهار هم خوردیم دوباره به راهمان ادامه دادیم. شب شد و شب را در بیابان خوابیدیم صبح زود دیدم ایشان بیدار شده و در حال یخ شکستن است و می خواست برای نماز صبح وضو بگیرد من هم به کمک ایشان آمدم و شروع کردیم با سنگ کوبیدن به یخ ها ولی خیلی سخت بود و یخ نمی شکستند به ایشان گفتم .بیا تیمم کنیم و نمازمان را بخوانیم ولی ایشان در جواب من گفت :سردی آب را دوست داری یا آتش جنهم را؟ گفتم :من خسته شدم و دستهایم از سرمای شدید حرکت نمی کند من تیمم کردم و نمازم را خواندم وقتی که نمازم تمام شد دیدم ایشان هنوز مشغول شکستن یخها است که بالاخره موفق شد و به آب رسید و وضو گرفت و نمازش را خواند و من هم هیزم جمع کردم و آتش روشن کردم و بعد از نماز سر به سجده گذاشت و شروع کرد به گریه کردن بعد از چند دقیقه ای بلند شد و آمد دور آتش گرم شد. به خاطر دارم چند ساعت قبل از اینکه عملیات طریق القدس انجام شود دوستم آقای عبدالله جلیلی هم حضور داشت ما در حال آماده شدن برای عملیات بودیم که فرمانده گردان به ایشان گفت: شما مسول تخلیه مجروحین باش و نمی خواهد همراه ما جلو بیایی ولی ایشان ناراحت شد و گفت: فرمانده من میخواهم همراه شما بیاییم و دوست ندارم اینجا بمانم. به ایشان گفتم:جبهه، جبهه است چه فرقی می کند که شما اینجا باشید یا جلو بیایید. شروع کرد به گریه کردن واشک می ریخت.گفت: فردای قیامت شما اجر و مزد بیشتری می گیرید چون در جلو بودید ولی من این طور نیستم و پاداش کمتری خواهم گرفت. وقتی دوباره فرمانده گروهان آقای عباسی به ایشان گفت: این کار مخصوص شماست و باید آن را برعهده بگیری چیزی نگفت و با کمال میل اطاعت کرد و سرش را پایین انداخت و مشغول کارش شد که من با دیدن این صحنه تحت تاثیر قرار گرفتم چون فکر می کردم ایشان با آن عشق و علاقه ای که نسبت به خط مقدم داشت.عقب بماند و این چنین دستور فرمانده را اطاعت بکند. به خاطر دارم روزی که فرزندم عبدالله می خواست به جبهه برود مردم روستا هم برای بدرقه ی ایشان آمده بود هنگامی که می خواست سوار ماشین شود و به مشهد برود. رو به مردم کرد و گفت: اهالی روستا، جوانها، مرد و زن ما می رویم و معلوم نیست که بر می گردیم یا نه. ولی از شما می خواهم که به پدر و مادرتان احترام بگذارید و حرمت خون شهدا را حفظ کنید و همیشه یاد آنها را زنده نگه دارید. و از مردم خدا حافظی کرد و سوار ماشین شد و به شهر رفت و از آنجا هم عازم جبهه شد. زمانی که فرزندم عبدالله دو سه ماه بود به مریضی سختی دچار شد طوری که شیر نمی توانست بخورد و پستان مادرش را نمی گرفت و هر طوری که بود با شیر خشک تا سن دو سالگی برزگش کردیم و مادرش هر جا که او را می برد و پیش هر دکتری که می رفتیم نمی توانستند مریضی اش را تشخیص بدهند و حالش خیلی بدتر شده بود و غذا هم نمی توانست بخورد خیلی ضعیف و لاغر شده بود وهر کسی که او را می دید می گفت: دیگر زنده نمی ماند. دیگر اورا پیش دکترها نبرید چون خوب شدنی نیست. یک روز که وارد خانه شدم دیدم یک ملایی در خانه مان هست. به همسرم گفتم: این آقا این جا چه کار دارد؟ همسرم گفت: این ملا را مادرت به خانه آورده است تا با دعایی که می دهد حال این خوب شود. به ملا گفتم: حتما با این دعا حال فرزندم خوب می شود؟ گفت: بله الان خودتان می بینید. فرزندم خیلی بی حال بود و اصلا تکان نمی خورد. وقتی شروع کرد به دعا خواندن بعد از چند ثانیه ای دست فرزندم تکان خورد و چشمانش را باز کرد. و دعای آن ملا اثر داشت و حال فرزندم خوب شد. از آن ملا خیلی تشکر و قدردانی کردم. چون دو سال فرزندم مریض بود و ما خیلی سختی کشیده بودیم. و قسمت ایشان این بود که در آن زمان زنده بماند و موقع جنگ به جبهه برود و به درجه ی رفیع شهادت نائل آید. فرزندم عبدالله نسبت به امام خمینی (ره) عشق و علاقه ای خاصی داشت. به طوری که زمانی که امام خمینی(ره) خواستند وارد تهران شوند ایشان برای استقبال از امام به تهران رفت و بعد از چند روز برگشت. وقتی که به خانه آمد به ما گفت: جای شما خالی بود من از سخنان امام نواری ضبط کردم که آن را برای شما آورده ام و از شدت خوشحالی طاقت نیاورد و یک ضبط داخل مسجد روستا برد و تمام مردم روستا رو خبر کرد تا مسجد بیایند و سخنان امام خمینی (ره)را گوش کنند و هیچ موقع این خاطره ،از ذهنم بیرون نمی رود. فرزندم عبدالله خیلی دوست داشت که به مکه برود . یک روز که در خانه نشسته بودم ایشان وارد خانه شد و به من گفت: مادر جان دوست دارید همراه هم به مکه برویم؟ گفتم: آرزویم این است که یک روز به مکه بروم. خلاصه ایشان هم اسم من و هم اسم خودش را برای مکه ثبت نام کرد. اما جنگ شروع شد و ایشان به من گقت: مادر جان ببخشید مرا از اینکه نمی توانم به مکه بیایم چون در جنگ شرکت کردن هم نوعی به مکه رفتن است. اگر جنگ تمام شد باهم به مکه می رویم ولی برنگشتم و به شهادت رسیدیم از من راضی باشید. من هم گفتم: من از شما راضی هستم به جبهه رفت و دیگر برنگشت و به درجه ی رفیع شهادت نائل گشت. به خاطر دارم زمانی که فرزندم عبدالله می خواست به جبهه برود یک روز آمد پیش من و گفت: مادرجان می خواهم به جبهه بروم آیا شما راضی هستید؟ گفتم: من که کاره ای نیستم برو از همسرت اجازه بگیر. گفت: مادر اگر شما رضایت بدهید همسرم هم راضی است. من به ایشان اجازه دادم و گفتم: برو به سلامت ان شا الله خداوند عاقبت تو را به خیر کند. یک شب خواب دیدم فرزندم عبدالله به منزل ما آمده است اورا بغل کردم و بوسیدم به ایشان گفتم: تا حالا کجا بودی؟ خیلی دلم برایت تنگ شده است. گفت: الان هنگام جنگ است و منهم در جبهه حضور دارم و این مشک آب روی دوشم را که می بینی برای رزمنده ها می برم تا بتوانند با دشمنان بجنگند و از من خداحافظی کرد و رفت. وقتی از خواب بیدار شدم همان روز جنگ تمام شد و ایران و عراق طی قطعنامه ای با هم صلح کردند. یادم هست فرزندم عبدالله چهار سال نیم بیشتر نداشت که به همراه همسرم و ایشان به کربلا مشرف شدیم. قبل از اینکه به کربلا برویم فرزندم عبدالله به مریضی سختی دچار شد و حالش خیلی بد بود و نمی توانست راه برود و او را بغل می کردیم وقتی به کربلا مشرف شدیم او را در کربلا پیش دکتری بردیم که به ما گفت: به او انار و ماست سیر بدهید تا حالش خوب شود. ما هم این کار را انجام دادیم و بعد از ده روز که در کربلا بودیم حالش کمی بهتر شد. از کربلا عازم کوفه شدیم که در نزدیکی های کوفه شروع کرد به راه رفتن و مثل ما تا خود کوفه راه آمد. وقتی به کوفه رسیدیم به ایشان گفتم: شما همین جا بنشین و خواهر کوچکت را نگه دار تا ما نماز بخوانیم. ولی ایشان گفت: من هم می خواهی با شما نماز بخوانم. ایشان همراه من آمد و وضو گرفت. کنار پدرش ایستاد و همراه پدرش نماز خواند. وقتی هم که به ایران آمدیم نمازش را قشنگ یاد گرفته بود و حالش هم خوب شده بود و از آن موقع ندیدم که نمازش ترک شود. به خاطر دارم هنگامی که من و عبدالله در منطقهه بودیم و درپاکسازی عملیات طریق القدس (فتح بستان) شرکت کردیم. یک روز دو عراقی در سنگر مخفی شده بودند که عبدالله از سرو صدای آنها متوجه شد که عراقی هستند. به من گفت: نوروز سلاحت را بده. من هم اسلحه را به او دادم . سپس با هم به طرف سنگر رفتیم. عبدالله به من گفت تو دیگر جلو نیا و خودش مقابل درب سنگر ایستاد و با بستن رگبار هر دوی آنها را به هلاکت رساند که من در همانجا به شجاعت او غبطه خوردم. به خاطر دارم عبدالله در آخرین روزهای قبل از شهادتش دائما به دوستان و همرزمانش که شهید شده بودند فکر می کرد و به حال آنها غبطه می خورد و می گفت: خوش به حال شهدا که با تقدیم جانشان امتحان خود را پس دادند و در آخرت از سوال و جواب آزادند و مدام در حسرت آنها بود و فقط به شهادت فکر می کرد و بالاخره چند روز بعد در یکی از عملیات ها به آرزوی دیرینه اش رسید و به فیض عظیم شهادت نائل گشت. همسرم عبدا... فردی بسیار با جرأت و نترس بود. به خاطر دارم یک دفعه ایشان به هماره جوانان روستا خنجرهایی از چوب ساختند و ایشان همه را سوارماشین کرد و به درگز رفتند. وقتی که برگشتند دیدم یکی را دستگیر کردند و همراه خود آوردند از ایشان پرسیدم این چه کسی است که دستگیرش کردید؟ گفت:این مرد از طرفداران شاه است و پست شهرداری درگز را به عهده دارد. و خیلی کارهای خلاف انجام می داد برای همین ما او را دستگیر کردیم. زمانی که همسرم عبدا... در جبهه بود، یک شب خواب دیدم به در و دیوار خانه ام پارچه مشکی زده اند و مردم در رفت و آمد هستند وقتی که یکی از پرچم های سیاه را خواندم: فهمیدم که ایشان به درجه رفیع شهادت نائل آمده است که ناگهان از خواب بیدارشدم.و از آن شب به بعد منتظر بودم تا خبرشهادت ایشان را بیاورند تا اینکه یک روز از طرف سپاه آمدند و به ما گفتند که عبدا... به دیار باقی شتافت و شهید شد. بعد از اینکه همسرم عبدا... جلیلی به جبهه اعزام شد یک شب خواب دیدم ایشان به خانه ما آمده است. برای ایشان غذا آوردم و در حال غذا خوردن بود که رفتم از داخل اتاقش چیزی بردارم. وقتی درب اتاق را باز کردم دیدم یک چیزی مانند کمد در گوشه اتاق است و خیلی نورانی بود طوری که اتاق را نورانی و روشن کرده بود. آمدم به ایشان گفتم: این چه وسیله ای است که خریدی چقدر نورانی است؟ ایشان چیزی نگفت دوباره همن سئوال را پرسیدم. بازهم خندید و چیزی نگفت دیدم خواهرم به منزل ما آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده است خانه تان چقدرنورانی و روشن است. گفتم برو داخل اتاق عبدا... را نگاه کن چقدر نورانی شده است. خواهرم رفت و آمد به من گفت: مردم آرزو می کنند یک شیء با ارزش وقیمتی داشته باشند. این را عبدا... برای تو خریده است . در همین حین مادر شوهرم وارد خانه شد و به ما گفت: شما نفهمیدید آن شیء نورانی چیست؟ گفتیم نه گفت: آن جنازه فرزندم عبدا... است که داخل یک تابوت گذاشته شده است. که یک مرتبه ازخواب بیدارشدم . با خودم گفتم: شاید همسرم طوری شده است. صبح که شد برایم خبر به شهادت رسیدن همسرم عبدا... را آوردند و خوابیکه دیده بودم به حقیقت پیوست و ایشان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویی که داشت دست پیدا کرد. همسرم عبدا... می خواست به جبهه برود ولی این مسأله را از من پنهان می کرد. شبی در خواب دیدم یکی درب خانه ما را می زند وقتی که درب را باز کردم دیدم آقایی پشت درب هست: گفت با عبدا... کار دارم هر چه به او گفتم چه کاری با ایشان داری جواب من را نداد فهمیدم که برای این به خانه ما آمده است چون برای رفتن به جبهه قرارهایی دارند ولی ایشان نمی خواست من بفهمم که از خواب بیدار شدم. صبح هنگام صبحانه خوردن به ایشان گفتم: من مید انم که شما می خواهی به جبهه بروی اما از من پنهان می کنید. فکر می کنی که من نمی گذارم شما بروید؟ یا اینکه راضی نیستم؟ اگر به من می گفتی خوشحال می شدم. من افتخار می کنم که همسرم به جبهه برود و برای دفاع از ملت و ناموسش بجنگد. حتی اگر به فیض عظیم شهادت هم نائل شوید ناراحت نمی شوم وقتی دید که من راضی هستم تا به جبهه برود خیلی خوشحال شد و گفت اگر می دانستم شما راضی هستی به شما می گفتم و نمی دانست از خوشحالی چکار کند. یک روز در خانه نشسته بودم دیدم فرزندم عبدا.. با دست و پای زخمی و لباسهای پاره شده وارد خانه شد. به ایشان گفتم: این چه وضعی است که تو داری؟ مگر کجا بودی؟ گفت، پدر جان من به همرا پسر عمویم در خیابان راه می رفتیم که یک مرتبه چشمان به چند تا پوستر افتاد وقتی آنها را از روی زمین برداشتیم دیدم عکس شاه خائن است. آنها را پاره کردیم در همین حین ماموران شاه ما را دیدند و دستگیرمان کردند و بعد از کلی سوال کردن درباره اینکه از کجا می آمدیم ما را زدند و آزادمان کردند. برای همین دست و پایم زخمی شده است. چون به آنها توهین هم کرده بودم مرا خیلی کتک زدند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۳ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۰۴