کد شهید : 6403359
نام : غلامعلی
نام خانوادگی : ترابیهمتابادی
نام پدر : عباسعلی
تاربخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1364/12/05
مکان شهادت : مریوان
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بهشترضا
خاطرات:
زمانی که علی ترابی در کلاس چهارم دبستان درس می خواند ، یک روز از طرف مدیریّت مدرسه اعلام می شود که چون فرح (زن شاه) قرار است فردا به مشهد بیاید، باید آماده باشید تا با دانش آموزان در مراسم استقبال شرکت کنید . ایشان آن روز را به مدرسه نرفتند و غایب شدند و بعد از آن هم دیگر جرأت نکردند به مدرسه بروند .
به خاطر دارم روز تشییع پیکر پاک حاج آقای ترابی، عده ای از قاریان و بزرگان مکتب قرآنی در پشت تابوت در حرکت بودند و جنازه مطهرش با یک عظمت خاصی که برگرفته از آن شخصیت معنوی ایشان بود پیشاپیش همه حرکت می کرد و وقتی دختر بچه ایشان مقاله ای را قرائت کرد نه تنها افراد شرکت کننده بلکه جوانهایی که در کنار پیاده رو با ظاهرهای آراسته نظاره گر بودند به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند .
در روز 5 اسفند سال 1364 که در آن زمان جزء لشکر ویژه شهداءبودیم ایشان آقای ترابی فرمانده لشکر امام محمدتقی ( ع ) بود را برای عملیات آماده کرده بودند و ایشان قبل از عملیات در جلسه توجیهی که فرماندهان گردانها داشتند با فرمانده گردانها داشتند با فرمانده بزرگوار لشکر ویژه شهدا کاوه در جلوی سنگر فرماندهی و در خط مقدم جبهه گلوله توپ دشمن که شلیک شده بود با ترکش گلوله توپ یک ترکشی بر سر و پهلو ایشان خورده بود که در دم به فیض شهادت نائل شدند . البته که عملیاتی که شهید به شهادت رسیدند عملیات والفجر 9 بود که در منطقه عمومی مریوان صورت گرفت و پیروزیهای خوببی را هم در آنجا رزمندگان کسب کردند و تلفات خیلی کم دادیم با توجه به اینکه گردان ما گردان خط شکن بود ما در این عملیات 17 نفر شهید دادیم . نسبت به منطقه وسیع که آزاد شده بود باعث شگفتی همگی شده بود .
همرزمانش از نحوه شهادت آقای ترابی اینگونه تعریف می کردند ، قبل از عملیات شهید غسل می کند و نماز می خواند و بعد جهت سرکشی از نیروها به خط مقدم می رود و همانجا می رود و همانجا در اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم جان به جان آفرین تسلیم می کند و به خیل شهدا می پیوندد .
آخرین دفعه ای که غلامعلی ترابی می خواست از طریق راه آهن به جبهه اعزام شود من نیز به ایستگاه رفتم تا در ضمن احوالپرسی با ایشان بعنوان جایگاه عملیات وظیفه خود را انجام داده و از نیروهای اعزامی خداحافظی کنم و چون سهمیه آخرین قطار مربوط به نیروهای ایشان بود و وقت نیز هنوز باقی بود همراه وی به منزل بر گشتیم وقتی در پذیرایی منزل ایشان نشسته بودم عکس آقای ترابی که روی دیوار نصب شده بود توجه مرا جلب کرد آقای ترابی با صدای بلند طوری که همسرشان بشنود گفت این عکس خوبی برای جلوی تابوت است همسرشان که در آشپزخانه بود وقتی این مطلب را شنید گفت : وقت رفتن چرا این حرفها را می زنی ؟ آقای ترابی گفت : مگر دروغ می گویم برای انسان شهادت افتخار است . و روزی که جنازه ایشان از معراج شهداء تشییع می شد همان عکس به روی تابوت ایشان نصب شده بود .
به یاد دارم مرتبه آخر که دائیم (شهید ترابی) عازم جبهه بودند . به منزل پدر و مادرشان رفتند و گفتند : این سری به شهادت خواهم رسید، پس هرچه که می خواهید من را نگاه کنید . خلاصه دو سه مرتبه سوار ماشین شدند و مجدداً برگشتند و آن جمله را تکرار کردند . به منزل ما نیز که آمدند، گفتند : مرا حلال کنید . ان شاء الله خداوند مرا در جوار خودش خواهد برد .
یکروز از طرف سپاه به ما اطلاع دادند که برادرتان حاج غلامعلی ترابی مجروح شده است و جهت مداوا به خارج از کشور اعزام شده است و ما از بیمارستانی که ایشان بستری شده است خبری نداریم . از این خبر که در تاریخ 12/5 به ما دادند دقیقا 7 روز گذشت که خبر شهادت برادرم را به ما دادند . پیکر پاک ایشان قرار شد که در تاریخ 15/ 12 تشییع شود در طول این مدت هفت روز تمام مداحان و قاریان قرآن کارها را هماهنگ کرده بودند . روزیکه جهت دیدن پیکر پاک برادرم به معراج رفتم صدای نوار قرآن برادرم را شنیدم که از بلندگوی معراج در حال پخش شدن بود . به برادران گفتم : نوار قرآن حاج علی را از کجا آورده اید؟ گفتند : نوار ایشان را قاریان قرآن در اختیار ما قرار داده اند . زمانیکه سر جنازه برادرم رفتم، دیدم ترکش های خمپاره به پشت بدن برادرم حاج علی اصابت کرده است و مقداری از انگشت هایش قطع شده و نیمی از قسمت سرش از پشت آسیب دیده است . اما در عین حال مثل این بود که او در داخل تابوت خوابیده است و دارد می خندد .
به یاد دارم شب آخرین مرتبه ای که قرار بود اعزام شوند برف بارید و ساعت 10 شب در بخانه ما را زدند و چون شوهرم دوره قرآن بود از پنجره بیرون را نگاه کردم دیدم آقای ترابی هستند و دو تفر از دوستانش هم داخل ماشین نشسته اند . صدایش را شنیدم که به دوستش گفت : آقا رضا اینجا منزل برادرم هست اگر اتفاقی افتاد به ایشان خبر بده . دوستش گفت : مگر شهید شدن برای من و شماست ؟ بعد خنده ای کرد و با کلیدی که نزد خود داشت درب را باز کرد و آمد روی پله ها و گفت : برادرم کجاست ؟ گفتم : دوره قرآن است . گفت : کارش داشتم . من فکر کردم ممکن است بخواهد پولی از او قرض بگیرد به همین خاطر گفتم : پول لازم دارید ؟ گفت : نه . می خواستم با خودش صحبت کنم . گفتم : خوب به من بگوئید تا به بگویم گفت : فقط به او بگو ار دوره های من فراموش نکند و همیشه شرکت کند . حتما سفرش مرا به برسان گفتم : منتظر باشید ممکن است الان بیاید . گفت : نمی توانم چون ممکن است امشب عازم شوم از طرفی دوستانم نیز بیرون متنظرمهستند بعد پرسید : تنها هستی ؟ گفتم : نه خاله اینجاست 50 تومان داد و گفت : این را بده به خاله . بعد هم گفت : خاله من می روم جبهه و دیگر بر نمی گردم . خاله گفت : خدا نکند الهی همیشه بروی و بر گردی اگر تو نیایی من می میرم . بعد هم حلالیت طلبید و رفت .
یک روز در منطقه با آقای ترابی صحبت می کردیم که ایشان به من گفت : این راهی که ما آمده ایم برگشت ندارد من نیز به شوخی گفتم : مگر ترسیدی ، گفت : نه ، برای من یقین حاصل شده که این سری برنخواهم گشت بلکه مرا خواهند برد .
خرین بار وقتی که حاج آقای ترابی می خواست به جبهه اعزام شود، گفت : حال که من می روم انشاءا ... به زودی برمی گردم، البته با جعبه نه با پای خویش . گفتم : حاج آقا این حرفها را نزنید، چون ما ناراحت می شویم . آقای ترابی گفت : نه، من حقیقت را می گویم . باور کنید که من این دفعه با پای خودم به مشهد نمی آیم، بلکه با جعبه به مشهد می آیم.[۱]