شهید علي اكبر رحمانيان

خاطرات

«در پايگاه اميديه بوديم، چند دقيقه اي به اذان صبح مانده بود. علي اكبر را ديدم كه بعد از چهار شبانه روز، از منطقه عملياتي برگشته بود. خستگي شديد در چهره اش آشكار بود. فكر كردم مي خواهد استراحت كند و بعد نماز صبح بخواند؛ چون خواب از چشمانش مي باريد، ولي برعكس، تا اذان گفتند، جانمازش را پهن كرد و آماده نماز شد. به او گفتم: خسته هستي؛ كمی دراز بكش، بعد نماز بخوان. لبخندی زد و گفت: ما الآن برای همين نماز داريم می جنگيم. وقتی به نماز ايستاد، ديگر آثار خستگي در او نمي ديدم».[۱]

پانویس

  1. اخلاق و عرفان

رده‌ها

آخرین تغییر ‏۲۶ آذر ۱۳۹۸، در ‏۲۳:۴۲