شهید علیرضا بکائیان

تاریخ تولد : 1342/07/10

نام : علیرضا محل تولد : نیشابور

نام خانوادگی : بکائیان‌ تاریخ شهادت : 1362/12/08

نام پدر : محمدابراهیم‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

- فردی ساکت و آرام گوشه ای ایستاده بود و خاموش به سخنان فرمانده گوش می داد او با بی سیم چی بود و چهره ای نورانی و ملکوتی داشت. قرار بود برای شناسایی در منطقه به پیرانشهر کردستان اعزام شوند، او که همیشه قلبش برای اسلام، امام و انقلاب می تپید آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید. بالاخره دستور صادر شد و زمان حرکت فرا رسید . آنها آنقدر رفتند تا به محل مورد نظر رسیدند، باید آرام و در سکوت قدم برمی داشتند و پیش می رفتند چرا که کوچکترین حرکت نابجا ممکن بود همه کارها را خراب کند . قلبهای همه می تپید و شاید در سکوت مبهم کوهها می پیچید. در میان کوهها که قد علم کرده بودند راه می رفتند اما بودند از از خدا بی خبرانی که در میان این راست قامتان کمرشان از ظلم و زور خودشان خم بود و سینه شان را فقط از باد عجب و غرور راست می ساختند و سپر می کردند. اینها همه انسانهایی بودند که از درجه انسانیت به پست ترین درجات حیوانیت رسیده بودند و در منجلاب خودساخته، گرفتار شده بودند . اما این جوانمردان غافل از آنها آرام و بی خبر روی زمین نشسته تا گلویی تازه کنند سکوت بود و سکوت ! در این سکوت چشمانی بود که مراقب آنها باشد صورتی که زیر پارچه پوشیده شده بود گوشی را برداشت یک نفر با لهجه کردی گفت چند ایرانی اینجا هستند، وارد منطقه ما شدند ولی از قصد آنها خبر نداریم و صدایی از آن سوی بی سیم گفت : مراقب آنها باش تا نیروی کمکی بفرستم و دوباره آن چشمان غفلت بر آنها مستولی بود و چند دلاور شجاع را می پایید . آماده حرکت شدند بی سیم به صدا درآمد و صدای دلنشینی پرسید، اوضاع آرام است؟ و شنید که گفته شد نگران نباش اوضاع جفت و جور است صدا خاموش شد _ آنها حرکت کردند و در جایی دیگر نه چندان دور کردهای عراقی موضع می گرفتند . درگیری حتمی بود و با صدای شلیک یک تیر از جانب بعثی های عراق برایشان مسجل شده بود که مأموریت لو رفته است و متوجه شدند در محاصره هستند بی سیم چی زود گوشی را برداشت و اوضاع خود را به اطلاع برادران رساند و درخواست نیروی کمکی کرد خود را پشت تپه ای انداختتد تا از خود دفاع کنند . تعداد مزدوران زیاد بود و بچه ها تصمیم گرفتند تا هر طور شده نگذارند که اطلاعات بدست آنها بیفتد لحظه سختی بود و تصمیم گرفتن در این لحظه دشوار، جای تأمل و درنگ نبود پس سعی کردند به هر طریقی که شده از محل رهایی یابند، اما با این حال درگیری عادلانه ای نبود و ملزم بود که لحظه دیدار معشوق نزدیک است بچه ها با شجاعت که از خود نشان دادند شهید شدند. بی سیم چی همراه سوتش مانده بودند هنوز نیروی کمکی نرسیده بود، بی سیم چی کاغذ رمزی در دست داشت و هرگز امکان نداشت آن را به دست آن مزدوران عراقی بسپارد . زخمی شده بود. تیری به پاش اصابت کرده بود . کم کم چهرههایی سیاه و تاریک به سوی او قدم برمی داشتند او زود کوله پشتی را باز کرد و کاغذی را که رمز اطلاعات سری و رمزعملیات در آن بود را بیرون آورد، وقتی دشمن این را مشاهده کرد تیری به دستش زد و به سرعت به سوی او دویدند . دوستش سعی می کرد از او دفاع کند ولی او هم زخمی شده بود آنها نزدیک و نزدیکتر می شدند زیرا بیشتر از هر چیز آن رمز عملیات و بدست آوردن آن برایشان مهم بود . کاغذ را مچاله کرد و بی درنگ آن را به دهان انداخت، دشمن که این را مشاهده کرد، خواست تا از او اطلاعات بگیرد به همین خاطر تیری به سینه و پشت و شانه اش زد . دشمن اطراف او را گرفته بود، وقتی که با این صحنه مواجه شدند یکی از سنگدلان کوردل کاردی را از کمرش باز کرد و با بیرحمی تمام پوتین های این عزیز را بیرون آورد و تکه گوشتی از پشت پای این بزر گوار برید تا او را شکنجه دهد و بتواند اطلاعات را از او بگیرد . اما این شهید جوانمرد با آن روح بلند و وسیع خود هرگز امکان نداشت که چنین کاری انجام دهد و در مقابل خشونتهای این از خدا بی خبران تنها لبخند شیرینی بر لبانش بود. می شد از چشمانش خواند که به آنان می گفت، جوانان ما آنقدر شجاع و دلاورند که با این چیزها از پای درنمی آیند و رمز پیروزی همین است . پیکر بی رمق این بزرگوار به زمین نشسته بود لبانی خشک و صورتی که رنگش به زردی می گرایید و بدنی آغشته به خون خونی که زمین دهان شکافته بود تا آن را در خود فرو برد و نگذارد یک قطره از این جوهر گرانبها بر خاک زمینی بریزد که آن ناجوانمردان به آن قدم گذاشته بودند . کم کم صدای هلی کوپتر خودی شنیده می شد و دشمن که چنین دید تیر خلاصی را بر پیشانی این بزرگوار وارد کرد و او این بزرگمرد، این دلاور شجاع به برترین درجات یعنی شهادت نائل آمد، رفت تا دیدار معشوق تازه گرداند . نیروی خودی رسید و آن دشمنان غافل را نابود ساخت. هلی کوپتر پیکر چند شهید را سوار کرد. دولت محمد که زخمی شده بود با چشمانی که قطرات اشک در آن می غلطید به دولت خود نگاه می کرد. برادران همرزم پیکر او را در حالی که هنوز گرم بود، برداشتند و سوار بر هلی کوپتر کردند و به پشت جبهه رزم برگرداندند. در حالی که این همه شجاعت و بزرگی او را تحسین می گفتند .[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۶ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۰۶