تاریخ تولد : 1340/02/02 نام : علیاکبر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : بشنیجی تاریخ شهادت : 1362/01/25 نام پدر : براتعلی مکان شهادت : شرهانی تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشتفضل نیشابور
وصیت نامه
بسمه تعالی
«الذین اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون»
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
با درود به رهبرکبیر انقلاب خمینی بت شکن و نایب بر حق امام زمان و با سلام به روح پاک شهیدان اسلام از کربلای حسینی تا کربلای خمینی به خصوص شهید مظلوم بهشتی و یاران با وفایش رجایی و باهنر و سلام بر ملت شهیدپرور ایران.
وصیتنامه را شروع میکنم:
به پدر و مادر و خواهرانم و برادرم و همسرم که در زندگی بیش از هر چیزی به فروغ الهی که در دل انسانهاست اهمیت دهند چون که دنیا به آخر میرسد پس سعی کنید که به دنیا دل نبندید و خود را مهیای سفر آخرت کنید پس قدر این ابرمرد را بدانید و از بیانات گهربارش استفاده نمایید که به راستی خداوند محبت عظیمی به ما نموده است و در این برهه از تاریخ چنین رهبری را به ما اهدا نموده است. قدرش را بدانید که فردا در روز جزا در پیشگاه خداوند سرافکنده و شرمسار نباشیم.
هیهات که بیست سال از عمرم گذشت و هنوز اندرخم یک کوچهام زیرا که از نعمتهایی که پروردگار به من داده سپاسگزاری نکردهام و شرمندهام و امیدوارم اگر در زندگی خدمتی به اسلام نکردم بتوانم با مردنم که یک مرگ طبیعی نباشد خدمتی کرده باشم، پس به همین خاطر که نمیتوانستم در بستر و به مرگ طبیعی بمیرم و از اینکه حس میکردم در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم غمگین بودم من نمیتوانستم به خود بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که فلان قدر شهید و فلان قدر زخمی.
پدر و مادر عزیزم چگونه من میتوانستم مشاهده کنم که هر روز عدهای از بهترین جوانان ما شهید میشوند من به کارهای روزمره مشغول باشم؟ پس پدر و مادر عزیزم ممکن است که کشته شدن من برای شما کمی سنگین باشد ولی باید شما هیچ ناراحت نباشید و همچون کوهی استوار باشید و مثل دژی محکم شما نیز باید با صبر و بردباری مشت محکمی بر دهان این منافقین ضد دین بزنید که خواهید زد.
پدر و مادرم من هر چه فکر کردم دیدم که خون من رنگینتر از خون این جوانان و رنگینتر از خون حضرت علیاکبر و علیاصغر نبود که این ها شهید شدند تا اسلام را زنده کردند. پدر و مادر مگر ما ادعایمان نمیشود که مسلمانیم و پیروی اماممان هستیم. پس باید عملی هم نشان دهیم پس من به نوبه خود از آقا و سرورم امام حسین(ع) درس مبارزه با جهاد و درس شهادت را یاد گرفتم من آموختم که زندگی مادی نکبتبار است و نباید منتظر باشم که مرگ ما را فرا گیرد ما باید مرگی را انتخاب کنیم که سرمشق زندگی نوینی باشد.
همسرم تو خود میدانی یک کلاس درس بیش نیست دیر یا زود باید امتحان داد حالا ممکن است که وقت امتحان من سر رسیده باشد و شما هیچ ناراحت نباشید و شما افتخار کن که خدا امانتی که سالم به شما داده و شما هم سالم به خودش پس میدهید و شما دعا کنید که من از امتحان درست درآیم.
برادرم تو نگذاری سلاحم به زمین افتد و جای من را در سنگر پر کنی خواهرانم همانطور که ما در جبههها با این دشمنان کافر میجنگیم شما نیز به نوبه خود با صبر و بردباری و با حجاب خود با دشمنان داخلی بجنگید چون پیروزی از آن ماست.
خاطرات
به یاد دارم سال 60 در پایگاه بسیج عضو بسیج شدم درآنجا با آقای بشنیجی که فرمانده ی پایگاه بود آشنا شدم و از ایشان خواستم که مرا به جبهه اعزام کند و آن عزیز هم اسم مرا نوشت و به جبهه اعزام شدم . وقتی از جبهه برگشتم به سراغ ایشان رفتم و چون از قبل ایشان روی من شناخت پیدا کرده بود از من خواست که به عضویت سپاه درآیم و من هم قبول کردم و ایشان معرف من شد . و آنچه سبب شد من به گفته ایشان عمل کنم اخلاق و حرکات ایشان بود که من را مجذوب سپاه کرد و تصمیم گرفتم مانند ایشان به دنیا و مادیات توجه نداشته باشم و مثل او خدمت کنم . به یاد دارم روزی که خواست لباس مقدس پاسداری را بپوشد با هم بودیم لباس را که پوشید دو رکعت نماز شکر به جای آورد و گفت : هر لحظه انتظار می کشم که به جبهه بروم ایشان شبی امام زمان (عج) را در خواب می بیند که به حضرت (عج) می فرماید : شما چه کسی می باشید ؟ اما جواب می دهند من امام زمان (عج) می باشم و ادامه دادند که اگر مهمات به شما نرسد من برای شما مهمات می آورم . به یاد دارم ایشان اواخر، خواب امام زمان را دیده بود و از حضرت پرسیده بود که آقا جان من شهید می شوم یا نه ؟ حضرت فرموده بودند که تو شهید می شوی و در خواب خیلی خوشحال شده بودند . به خواب یکی از دوستانش آمده و گفته بود : به خانواده ی من بگویید که لباسهای مشکی را از تن درآورند چرا که ایشان دشمنان زیادی داشت که دشمنان من شاد نشوند. به خاطر دارم ، نور علی شوشتری یک روز در مسجد به من گفت : من علی اکبر و شهدا را در خواب دیدم که در بین زمین وآسمان هستند و می گفتند : که راه ما را ادامه دهید ما هنوز بین زمین و آسمان هستیم. یکی از شبها من ایشان را در خواب دیدم که در روستا به منزل پدرش آمد . با چهره ی جذاب و نورانی گفتم : فلانی شما که شهید شدی ؟ شما که زنده هستی . کجایی ما دلمان برای تو تنگ شده و شروع به احوالپرسی چرب و نرم کرد که ازخواب بیدارشدم . و این صحنه به قدری برای من تاثیر گذار بود که اعتقاد من برای پذیرفتن این وعده ی الهی که شهیدان زنده اند راسخ تر شد. به یاددارم مادربزرگم در حال سیخ کردن جگر سیاه گوسفندی بود که ایشان به من گفت: محمد بیا به حالت سینه خیز برو و جگر سیاه هایی را که مادر بزرگت سیخ کرده بیاور تا با هم بخوریم من هم به حالت سینه خیز رفتم و جگرهایی سیخ شده را برداشتم و با همدیگر خوردیم مادرم می گوید : روزی آقای بشنیجی به منزل ما آمد ساعت 2 الی 4 بعد از ظهر بود که دیدم ایشان دارد وضو می گیرد . گفتم : نمازت را به جا نیاوردی ؟ گفت نه نمازم را خواندم چون برای اولین بار به خانه ی شما وارد شدم دوست دارم با وضو به خانه ی شما وارد شوم. به یاد دارم روزی برای دیدن ایشان رفتم درحال وضوگرفتن بود . گفتم : آقای بشنیجی الان که موقع نماز نیست که داری وضو می گیری . ایشان لبخند زد و چیزی نگفت. بعداً متوجه شدم که ایشان قصد دارد با وضو باشد. به خاطر دارم روزی به منزل ما آمد و گفت : این حلیم که شما برای من می دهید به چه خاطر است ؟ گفتم : خوب تو از جبهه به سلامتی می آیی برایت حلیم می دهیم . جلوی پایت خون می کنیم تا اگر دوست وآشنایی داری دعوت کنی ؟ گفت : خواهر من این حلیم را قبول ندارم اگر حلیمی که می دهید برای این است که اسلام پیروز شود خوب است. ولی اگر حلیمی که می دهید من به سلامت برگردم من راضی نیستم . همه ی مردم فرزندانشان را دوست دارند به جبهه می فرستند و الان به شهادت رسیدند من هم مانند آنها هستم و فرقی ندارم . به یاد دارم من کوچک بودم که ایشان با پدرم با ماشین می خواستند به خیابان بروند و من که شیفته ی ایشان بودم به دنبال ماشین دویدم و گریه کردم. او با کمال خونسردی ترمز کرد و مرا درآغوش کشید و بوسید و سوار ماشین کرد و با خود برد. به خاطر دارم مادربزرگم گفت : برای اولین بار که ایشان را دیدم مریض احوال بودم ایشان با التماس خواست که من را به دکتر ببرد و به بنده روحیه داد واین عمل او باعث شد که بطور ناگهانی حالم خوب شد گویی که مرا شفا داده باشند . وقتی در بلوار وکیل آباد بود به ملاقاتش رفتم به من گفت: خیلی مواضب باش راه خدا خیلی راه باریکه ای است و امروز من احساس می کنم که تازه به دنیا آمده ام . شخصی را به یاد دارم که زیاد علاقه به اسلام و انقلاب نداشت ایشان از این شخص اصلاً خوشش نمی آمد . حتی وصیت کرد که اگر من شهید شدم دوست ندارم که چنین فردی در تشییع جنازه ی من شرکت کند که همانطور هم شد .روز تشییع جنازه ی ایشان ماشین آن فرد در بین راه آتش گرفت ونتوانست در تشییع جنازه علی اکبر شرکت کند . به یاد دارم روزی غیبت یک نفر را کردم ایشان در مقابل جمع با من برخورد نکرد ولی حالتی عصبانی به خود گرفت . و بعد از این جریان مدت دو سه روز به منزل نیامد.وقتی از نیامدن ایشان دو سه روزی گذشت متوجه شدم که ایشان به این طریق خواسته مرا متوجه بدی عملم کند. یک روز برای سرکشی از نیروها با آقای بشنیجی از خاکریز ها گذشتیم که دیدیم برادری بسیجی پشت خاکریز ایستاد تا به مواضع دشمن شلیک کند. ایشان با حالت تحکم روبه آن بسیجی کرد و گفت : بنشین . وخودش در حالت ایستاده شلیک کرد . برادر بسیجی گفت : آقا چرا شما به من گفتی بنشینم و شلیک کنم اما خودت برخلاف گفته ات عمل کردی ؟ در جواب گفت : من نگرانی ام از این بود که تو اعتقاد به این نکته نداشته باشی که تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد. به همین خاطر گفتم بنشین اما فکر و اعتقاد من این است که نگه دار خدا است . اگر تو هم به این درجه از اعتقاد رسیدی بلند شوو شلیک کن . به خاطر دارم ایشان وسیله ی نقلیه ای داشت ولی گواهینامه رانندگی نداشت . زمانی که اعلام نمود که زیر پاگذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی تخلف و حرام است علی اکبر وسیله نقلیه اش را فروخت. یادم نمی رود که یک روز در راز ونیاز ایشان شنیدم که گفت: خدایا توآنی که من می خواهم و مرا آنچنان کن که تو می خواهی . بعد من رو به ایشان گفتم ؛ خوب اکبر جان ، برای چه چنین می گویی؟ گفت: آنچه را من می خواستم به عقیده ی خودم خدا به من داده است و آن این است که فرصتی به من داده که درصف اسلام بجنگم و نبرد کنم. اما از خدا می خواهم در راهی که گام برمی دارم وکار می کنم . فقط خالصانه ومخلصانه برای خودش باشد. به یاد دارم ما در چادر فرماندهی دور هم نشسته بودیم و در مورد مسائل جنگ صحبت می کردیم که نامه ای آمد گفتند : نامه برای فلان کس است . علی اکبر گفت : بیهوده وقتمان را تلف نکنیم. درست است که جواب نامه وتماس با خانواده واجب است و نباید به همه چیز پشت کرد و باید اصول آن را رعایت کرد ولی این را هم باید رعایت کرد که فعلاً بچه های ملت در دست ماست وباید به آنها هم فکر کرد به یاد دارم در منطقه کوشک عملیات رمضان بود شهید چراغچی برای ما دوره ی نقشه خوانی گذاشته بود برادر باقرقالیباف و آقای بشنیجی هم از افرادی بودند که از این کلاس استفاده می کردند . یک روز آقای بشنیجی به آقای چراغچی گفت: آقا شما هر چه به ما بگویید ما یاد می گیریم ودائم از افراد سوال می کرد که این مسئله چطوری است آن چطوری است . و آنچه که ما یاد داشتیم به او گفتیم و در عوض آنچه که ایشان یاد داشت به ما می گفت. زمانیکه آقای چراغچی از ما نقشه خوانی را خواست ایشان یکی از بهترین افرادی بود که نقشه والفجر یک را خواند وخیلی هم دقت عمل داشت و گفت: اگر کوچکترین بی دقتی درکارمان بکنیم پیش خداوند و شهدا مسئول هستیم . یکبار زخمی شده بود که به منزل آمد چند روزی اینجا بود یک روز ساکش را آماده کرد که به منطقه برود . گفتم: بابا جان شما که تازه از جبهه آمده ای بیا برای خانمت مراسم بگیریم واو را به منزل بیاور گفت: اگر امام دستور دهد که خانمت را طلاق بده طلاق می دهم و به جبهه می روم اسم من پاسدار است زن وبچه مردم را اسیر کنند و من اینجا بمانم . من می روم و بالاخره رفت . به خاطر دارم که وقتی دخترش می خواست به دنیا بیاید به او تلفن کردیم که بیا خانمت نزدیک زایمانش است و در ضمن می خواهیم دختر خواهرت را عروس کنیم بیا و عروسی اسلامی برای او دست و پا کن . گفت : مادر من تا چهل روز کار دارم بعد از چهل روز می آیم که بعد خبر شهادت اورا آوردند و چهلم شهید فرزندش به دنیا آمد. به خاطر دارم یک روز به روستا رفتیم. نزدیک نماز مغرب و عشا بود همینکه صدای اذان بلند شد ایشان به همه ی اطرافیانی که در منزل بودند تعارف کردکه حاضر شوید تا با هم نماز جماعت بخوانیم تا از حسنات وثواب نماز جماعت فیض ببریم . با گفته ی ایشان افراد حاضر او را به عنوان امام جماعت انتخاب کردیم و همه پشت سرش به نماز ایستادیم. پدرم گفت:" زمانی که با ایشان به روستا ی حصار گل رفتیم. عده ای از افراد ناشناس جلو راه را با سنگ و چوب سد کرده بودند، که عبور ماشین از آنجا ممکن نبود." ایشان با کمال خونسردی از ماشین پیاده شد و با متانت و لبخند تمام سنگها و چوبها را جمع کرد و گفت:" الهی شکر، خدایا به امید تو" و به حرکت ادامه داد. یکبار مهمان داشتیم، به علی اکبر سفارش کردم که چه وسائلی لازم داریم، تهیه کند. گفت:" من دوست ندارم که زیاد تشکیلاتی باشد. انسان باید کم توقع باشد. باید همیشه ساده زندگی کنیم از خدا زیاد توقع نداشته باشیم و بگوئیم خدا همان اندازه به ما بده که بتوانیم زندگیمان را از پیش ببریم. به یاد دارم در سال 60 تونلهایى در منطقه شکست حور آبادان براى عملیات ثامن الائمه شروع شد. دمای هوا45 تا 48 درجه سانتیگراد بود. هوای داخل تونلها بقدری زیاد بود که انسان را به یاد آتش جهنم می انداخت. ما با لباس زیر در کار کندن تونل مشغول بودیم که در فاصله ی چند دقیقه تمام بدنمان خیس عرق شد. در حین کندن تونل بودم که متوجه شدم ایشان شروع به کندن تونل کرد. وقتی دید من با تعجب به ایشان نگاه می کنم. گفت:" آقا، من باید تلخی و مشقت را خودم به عنوان فرمانده ی جنگ بچشم و بدانم طعم آن چیست بعد نیروهایم را بفرستم که این کار را بکنند، دیگر من هیچ نگفتم. به یاد دارم روزی جلوی اتاق سینه خیز رفت و به زمین خورد به مادرش گفت:" وای خدا! دست و پای بچه ام شکست." گفت:" مادر، ما در بیابانهای جبهه هم همین کار را انجام می دهیم و به شما دروغ گفتم که روی تانک هستم. شما غصه نخور. وقتی که خبر شهادت علی اکبر را به خواهرش کبری دادند. او تصمیم گرفت که خودش را به زیر ماشین بیاندازد که راننده ماشین ترمزی می کشد و او نجات می یابد. وقتی خبر این حادثه را به پدرش که در مسجد است می دهند. او را به داخل مسجد می برد و همانجا وضو می گیرد و دو رکعت نماز شکر بجا می آورد و بعد دخترش را با ماشین به منزل می آورد. به یاد دارم سری آخر که به روستا آمد چهل روز به عید بود. هنگام رفتن برای طلب حلالیت از اقوام تا طاغنکده و شورگشت رفت. و به همه می گفت که گمان نمی کنم که دیگر از منطقه برگردم و اگر قابل باشم شهید می شوم. از همه خداحافظی کرد ورفت. بعد از چند روز در دلم تلاطمی بود. به سراغ آقای شوشتری رفتم و از ایشان درباره ی علی اکبر پرسیدم: و گفتم که از علی اکبر خبر ندارم و حتی تلفن هم نزده. ایشان گفت:" آقای بشنیجی شما خاطرتان جمع باشد. ما در عملیات اخیر شهید زیاد داده ایم. اما علی اکبر سالم است. شما بنشین چائی بخور تا بعد با هم به اطلاعات برویم و از بچه های آنجا درباره ی علی اکبر سؤال بکنیم که چطور است؟ به اطلاعات رفتم وقتی از آنها درباره ی علی اکبر سؤال شد. گفتند: ایشان سالم است. به منزل رفتم که خبر آوردند از لطف آباد شهید آوردند به آنجا رفتیم. هنگام برگشت به مسجد جامع رفتم که یک نفر از شاداب به نزد من آمد و گفت:" براتعلی ناراحت نشوی، گویا علی اکبر به شهادت رسیده و خواهرش هم متوجه شهادت او شده و یکی، دوبار تصمیم گرفته که خودش را به زیر ماشین بیاندازد ولی من نگذاشتم." در جواب او گفتم:" کاری بیخود کرده است: چرا خودش را زیر ماشین بیاندازد. باید خدا را شکر کند زیرا علی اکبر دوست داشت شهید شود و خودش به من گفت:" هر وقت شهید شدم شما شیرینی، بدهید و خوشحالی من روزی است که روی دست مردم باشم و شما هم بدنبال تابوتم باشید. همان لحظه داخل مسجد شدم وضو گرفتم و نماز شکر بجا آوردم. از مسجد که بیرون آمدم، دیدم دخترم کبری جلوی مسجد است و عده ای به دور او جمع شدند. با او به روستا رفتیم و روز بعد جنازه علی اکبر را تشییع کردیم و همان جا شیرینی گرفتم و پخش کردم. شب آخری که ایشان فردا صبح آن روز می خواست به جبهه اعزام شود. خیلی گریه کرد و از من رضایت خواست و در مورد حجاب و تربیت فرزندش توصیه کرد. و گفت:" دلم می خواهد که، فرزندم را صحیح تربیت کنی. با ایمان و با تقوا بار بیاوری که در آینده بتواند به این انقلاب کمک کند. سری آخر که می خواست به منطقه برود. گفت:" خواهر، من به امید برگشتن من نباشید. من دیگر بر نمی گردم." وقتی به جبهه رفت به او زنگ زدم قصد دارم دخترم را عروس کنم. زودتر بیا. گفت:" خواهرم، خوب کاری کردی که دخترت را عروس می کنی بعد هم نامه ای طولانی برایم نوشت که خواهر شما خوب کردی دخترت را عروس کردی به امید آمدن من نباشی. جشن ازدواج دخترت را بگیر، تکلیف اسلامی ات را انجام دادی. بعد از عملیات والفجر مقدماتی ایشان بسیار از لحاظ روحی و معنوی با دفعات دیگر که به جبهه می رفت بسیار فرق کرده بود. زمان اعزام به جبهه از من رضایت طلبید و با خوشحالی گفت:" من این دفعه شهید می شوم." من خیلی ناراحت شدم و شروع به گریه کردم و گفتم:" این حرف را نزن!" گفت: " نه، من خواب دیدم که شهید می شوم و امیدوارم که تو از من راضی باشی، چون از زمانی که تو را عقد کردم دائماً در جبهه بودم و به آن صورت به شما رسیدگی نکردم. در آخرین روزهای مرخصی خود به مادرش می گوید که دیگر از جبهه باز نخواهم گشت. گویا خبر شهید شدن خود را از قبل می داند. به یاد دارم که خیلی آرزوی دیدن روی فرزند خود را داشت. روزی با هم با ماشین به روستا رفتیم، بچه های مدرسه تعطیل شدند. ایشان با دیدن آنها گفت:" من دوست دارم خدا همین اندازه به من بچه بدهد که هر یک، یک نوع لباس داشته باشند. به یاد دارم قبل از شهادت علاقة زیادی به فرزند داشت. هنوز مطمئن نبود که دارای فرزندی شده یا نه، از منطقه با من تماس گرفت و تلفنی حال بچه را از من پرسید. و من گفتم: سلام خدمت شما دارد. ولی مشیت الهی بر این شد که یادگارش را نبیند. یک بار از ناحیه پا مجروح شد و من پایش را باند پیچی کردم. یک روز گفت:" پدرجان، من را با موتور به بنیاد شهید می رسانید." گفتم:" بله، آنجا چه کار داری؟" گفت:" از بچه ها می خواهم خبر بگیرم." فردا صبح به دنبال من بیا تا باهم به روستا برگردیم. گفتم:" چشم" با موتور او را جلوی بنیاد شهید رساندم. روز بعد بسراغ او به بنیاد شهید رفتم. گفتم:" علی اکبر کجاست؟ بگویید بیاید." دوستان او گفتند:" علی اکبر! دیشب باندهای پایش را باز کرد و با گفتن: یا علی مدد با قطار به منطقه رفت. به آنها گفتم:" پدرجان، علی اکبر پایش از بند در رفته بود، پایش زخمی بود!" گفتند:" بالاخره او رفت." بعد از تولدش تا چهار سال راه نرفت. بعد از چند سال زخمی روی شکم او بوجود آمد. او را نزد دکتر بردیم. که متوجه درد او نشد و داروها هم بی فایده بود. تا اینکه گفتند:" پیرمردی است که داروی درد او ا می شناسد. ما به سراغ او رفتیم. او از پشت کاریز علفی بنام بلیمون را کند و ما آن را به زخم او بستیم که خوب شد. زمانیکه به مکتب رفت. یکروز دیدم همة بچه ها به مکتب رفتند. دیدم که او پا به پا می کند و گویا قصد رفتن به مکتب را ندارد. زنجیری داشتم که آن را به شوخی بیرون آوردم و رو به او گفتم:" اگر به مکتب نروی تو را با این زنجیر می زنم که فوراً به مکتب رفت و همین یک مورد سرکشی او در طول عمرش بود. و دیگر چنین اتفاقی نیفتاد. روزی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود، گفت:" اگر همسرم، پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر بود زینب بگذارید. چهلم علی اکبر بود که دخترش به دنیا آمد و ما اسم او را زینب گذاشتیم. به یاد دارم اوائل انقلاب در شهر تظاهرات بود. یک روز یکی از اهالی آمد و به من گفت:" براتعلی خبر داری که بچه ات در تظاهرات شرکت می کند و بر علیه شاه شعار می دهد. مواظب او باش که او را نگیرند، بزنند یا بکشند. گفتم:" من والله نمی دانم، او سواد دارد ، خودش بهتر می داند چکار می کند. وقتی به قلعه آمد، گفتم:" بابا، در مورد تو اینطوری می گویند." گفت:" بابا، من می دانم که چه خبر است. می دانم که چه کار می کنم. ناراحت نباشید." یادم می آید که یک روز به محل کار ایشان که در کمیته انقلاب اسلامی در خیابان منوچهری جنوبی بود رفتم. ایشان ناراحت بود و گفت:" زمان جنگ است، و من در عقبه مشغول به خدمت هستم." آن روز با حاج آقای شوشتری که فرمانده سپاه بود صحبت کرد و گفت: من آموزش تخصصی دیدم، می توانم در جبهه کار کنم. پس چه بهتر که به جبهه اعزام شوم و بالاخره با تلاش زیاد موفق شد و توانست بعد از سه ماه که به عنوان فرمانده کمیته بود، دوباره راهی جبهه شود. یک روز به علی اکبر گفتم:" بیا در همین جا کار پیدا کن." گفت: مگر خدا من را بکشد که به منطقه نروم و گرنه تازمانی که زنده باشم و این جنگ ادامه داشته باشد. خدا من را لعنت کند حتی اگر یک ساعت در خانه بنشینم. یا به دنبال کاری در اینجا بگردم که صندلی نشین باشم، تا بعد بگویند بچة براتعلی بشنیجی چه قیافه ای گرفته است .مگردست وپای من راخدابشکندونتوانم از خانه بیرون بروم وگرنه تا زمانی که جنگ باشد در خانه نخواهم نشست تا شهید شوم و همین طور هم شد. شنیدم، دوستی به ایشان پیشنهاد کرد که چون پدر و مادر شما مریض هستند. می گویند:" اگر می توانی به جبهه نرو." در جواب گفت: احترام پدر و مادرم بجا و خدمتگزارشان هستم. اما آنها نمی توانند سد راه من باشند. امیدوارم که بتوانم هم برای اینها و هم برای خودم پیش درگاه الهی روسفیدی به وجود بیاورم به یاد دارم در یکی از فرصتهایی که ایشان به پشت جبهه آمد به او پیشنهاد کردیم که شما در همین جا بمانید زیرا به راحتی می توانید مردم را بسیج کنید که به شدت ناراحت شد و گفت:" من بیایم پشت جبهه!؟" گفتیم: شما قدرت و مدیریت این کار را دارید و قابل این کار هستید که مردم را به راحتی سازمان دهید و بسیج کنید که برای جبهه آموزش ببینند." گفت:" نه، جای من در جبهه است و باید در آنجا راه شهدا را ادامه دهم." یکی از فرماندهان گفت ما در یک جلسه ای نشسته بودیم. زمانیکه به آقای بشنیجی اعلام کردند که گردان نصرالله خط شکن نیست، ناراحت شد که چرا نباید گردان او خط شکن نباشد. از زمانی که برای آموزش اسم نوشت به فکر رفتن به جبهه بود. یک روز قبل از اعزام به منطقه با یک جعبه شیرینی به منزل ما آمد و گفت:" صبح فردا قصد حرکت به جبهه را دارد. من بسیار ناراحت شدم ـ چون ایشان تنها پسر خانواده بود و خیلی دوستش داشتم و دوری او را نمی توانستم تحمل کنم ـ شروع به گریه کردم و گفتم:" پدر و مادر از دوری تو می میرند." گفت:" اگر همة شما از بین بروید، من را نمی توانید از جنگ و جبهه و مجروحان بگیرید. اگر هر جفت، پایم قطع شود باز هم به جبهه می روم. حتی حاضرم به روی مین بروم. هیچ راهی وجود ندارد که جلوی حضور من را در جبهه بگیرد." به خاطر دارم علی اکبر با سروان پیرانی (شبیری) که در پاسگاه است برای آموزش به مشهد رفتند. یک روز برای دیدن او به مشهد رفتم. گفت:" بابا، خدا کند ما را از همین جا اعزام به جبهه کنند." گفتم:" جنگ چه هست؟" گفت:" شما نمی دانید جنگ چیست؟" بعد از آموزش به او گفتم:" علی اکبر، بیا به دنبال کار برو و یکی دو ماه او را نزد حاج عباسعلی که کارش مبارزه با مواد مخدر بود گذاشتم. در طی این مدت هر وقت از روستا به سراغ علی اکبر رفتم، گفت: باباجان، خدا کند حاج عباس زودتر از مأموریت بیاید تا من به جبهه بروم و وقتی حاج عباس آمد، علی اکبر بلافاصله به جبهه رفت. به یاد دارم که در اواخر خیلی جبهه بود. یک روز در حالی که پایش شکسته بود، گفت:" بروم گچ پایم را باز کنم که بعد متوجه شدم عازم جبهه است. در عملیات فتح المبین ما یک آر پی جی داشتیم. من گفتم:" آقای بشنیجی، از کدام طرف برویم آر پی جی بزنیم. از این طرف یا از آن طرف به نظر من اگر از این طرف باشد بهتر است. بعد از پیشنهاد من ایشان گفت:" که فلانی مگر نه اینکه من فرماندة شما هستم آنچه که من می گویم شما آن را عمل کن." و بعد من دیدم واقعاً یک شیوة خیلی جالب و خوب مطرح کرد. من گفتم:" چشم، در آن لحظه و آن شرایط حساس تصمیم قاطع و روشن و مشخصی گرفت که آقا اینطور می گویم و اینطور عمل کن." به خاطر دارم زمانی که بنده وارد سپاه شدم به عنوان مربی آموزش مشغول به خدمت شدم. من از ایشان خواستم که از فرماندهی درخواست کند که من را هم آزاد کنند تا به جبهه بروم و در آنجا خدمت کنم. ایشان گفت: با تخصصی که شما در آموزش دارید، بهتر است که فعلاً آموزش بسیج را به عهده داشته باشید. چون در نهایت باید افرادی در اینجا باشند که بسیجی ها را آموزش دهند و به جبهه اعزام کنند. بهترین خاطره ای که من از آقای بشنیجی دارم زمانی بود که ایشان مجروح شد و جراحت ایشان از ناحیة کمر ضرب خوردگی و ورم پا بود ـ ولی نشان نداد که مجروح است، فوراً باندپیچی ها را باز کرد، یکی از دوستان که برای احوال پرسی ایشان آمد، پرسید:" آقا شما مجروح شدی؟" با حالت بیقرار و التماس گفت:" مسئله ای نیست، شفای من دست دکترها نیست. شفای من همانجایی است که مجروح شدم و باید به همان منطقه برگردم. به یاد دارم با آقای شوشتری در عملیات کوشک بود. من در گردان دیگری بودم. ترکش های ریزِ زیادی به ناحیة صورت و چشمها و بدن ایشان اصابت کرد. من هر کاری کردم که بتوانم ایشان را به عقبه ببرم بی فایده بود. ایشان گفت: این ترکش ها زیاد مهم نیست، من نباید به خاطر اینها به عقب برگردم. به حمام رفت، وضو گر فت من آمار نیروها را به ایشان دادم و به خط مقدم برگشت. زمانی که من برای بیرون آوردن جنازه ها از زیر خاک به آنجا رفتم، دیدم که آقای شوشتری مجروح و هدایت عملیات را ایشان به عهده گرفته است. به یاد دارم در منطقة عملیات کوشک مجروح شد، ولی خم به ابرو نیاورد و هنگام حمل او به عقب به سختی توانستند او را به عقبه حمل کنند. چون اجازه نمی داد که او را ببرند ومی خواست در خط بماند. ایشان در عملیات رمضان ترکش به ناحیة چشمش اصابت کرد. به طوری که مانع دید ایشان شد. من از اهواز برای او یک عینک آفتابی و کلاه گرفتم و به ایشان دادم که مجدداً به خط برگشت. به یاد دارم یک بار از ناحیة دست مجروح شده بود. ولی با این حال متوجه شدیم که برای نجات مجروحین دیگر از دست دیگرش خون اهدا کرده است. به ایشان گفتم:" تو با دست مجروح، چطور خون دادی؟" گفت:" دست راستم مجروح شده، دست چپم که سالم است." به یاد دارم که در یکی از عملیاتها ایشان مجروح شد و دکتر به ایشان گفت که باید یک ماه استراحت کنی تا کمرت که ضرب خورده و پاهایت که ورم کرده خوب شود. در این رابطه آقای شوشتری در باغ افشار به ایشان گفت:" تا زمانی که شما مجروح هستی به جبهه نمی خواهد بروی. با شنیدن این حرف ایشان عصایش را انداخت و شروع به گریه کرد و سینه خیز خود را به بالا رساند و برگه اش را گرفت و عازم منطقه شد که الحمدلله در جبهه شفا پیدا کرد. به خاطر دارم در عملیات والفجر مقدماتی ایشان زخمی شد و تا پایان عملیات در خط ماند و طوری عمل کرد که کسی متوجه مجروحیت او نشد. به خاطر دارم در عملیات جنوب ایشان معاون اول گردان بود. در منطقة کوشک در گردان عبدالله به فرماندهی آقای شوشتری زخمی شد. با توجه به اینکه از ناحیة چشم و سر و گردن ترکش خورد او را به پشت خط بردند، با حالتی که گویی احتیاج به معالجه ندارد. با بستن پانسمانی مختصر تا نزدیکی کوشک با من آمد و از آنجا برای ادامة کار عملیاتی گردان به گردان ملحق شد. یک بار که از جبهه آمد، دیدم دستش زخمی شده است. گفتم:" دستت چه کار شده است؟" گفت:" کاری نشده، زیر تانکر آمده است." گفتم:" کنار تانکر چه کارمی کردی؟" گفت:" خوب کمک می کردم." گفتم: خوب، تو اگر رزمنده ای باید که در خط مقدم باشی. اگر فرماندهی کنار تانکر چه می کردی؟" گفت:" خواهر، مگر من نباید کار دیگری در جبهه انجام دهم، باید مثل بچه های دیگر کار انجام دهم." یک روز با برادرش علی اصغر شوخی می کرد. علی اکبر به برادرش گفت:" من زودتر از تو به شهادت می رسم." علی اصغر گفت:" نه، من زودتر از تو به شهادت می رسم." علی اکبر گفت: نه برادرم، من انگشترم را به تو می دهم و بدان که من از تو زود تر به شهادت می رسم." بعد از این گفت و گو هر دو عازم جبهه شدند و بعد از مدتی خبر شهادت علی اکبر رسید در حالی که علی اصغر در جبهه بود به دنبالش فرستادیم و مریضی من را بهانه کردیم. و او هنگامی متوجه شهادت برادرش شد که عکس او را درب حیاط زده و حجله بسته بودیم. به خاطر دارم یک شب نزدیکیهای شهادتش گفت: دیگر من رفتنی هستم. من گفتم:" برای چه؟ آیا شما امام زمان (عج) را دیدی و به شما چیزی گفتند؟" گفت: نه، با وجودی که عاشق امام زمان هستم، چه امام زمان را ببینم و چه نبینم، می خواهم بروم و به شهادت برسم. یکروز با چند تن از دوستان ایشان به بهشت فضل رفتیم. در آنجا ایشان گفت:" خدایا، آیا روزی شهادت نصیب من می شود؟ که من هم بیایم در کنار شهید دهنوی و مسیح آبادی قرار بگیرم. هنگام خروج از بهشت فضل من با خانمهای دوستانشان زودتر حرکت کردیم ولی ایشان با دوستانش دیرتر به ما پیوستند. وقتی علت را پرسیدم. گفتند:" بشنیجی داخل یکی از تابوتها دراز کشید و گفت:" ببینید وقتی من شهید شدم شما می توانید من را حمل کنید." سفر آخر که خواست به جبهه برود برود با برادر دیگرم اصغر برسر شهید شدن صبحت کردند. و هر کدام شهادت خود را زودتر از دیگری می دانست. علی اکبر گفت:" خواهیم دید که خبر شهادت تو را زودتر برای ما می آورند یا خبر شهادت من را، ولی این را بدان که من زودتر به شهادت می رسم. هردو به جبهه رفتند و هنوز علی اصغر در جبهه بودکه خبر شهادت علی اکبر را آوردند. به یاد دارم زمانیکه برای ثبت نام سپاه رفتیم آقای شوشتری در همان ابتدا گفت:" شما،بچه هایی که قصد دارید عضو سپاه شوید عمر شما شش ماه بیشتر نیست. پاسدار شش ماه بیشتر عمر نمی کند. در همین لحظه من و علی اکبر دو به دو به هم نگاه کردیم، نگاه ما به هم این بود که ما داریم انتخاب می کنیم و انتخاب ایشان در آن لحظه انتخاب شهادت بود. با رآخری که می خواست به جبهه اعزام شود، گفت:" خواب دیدم که شهید می شوم و فرزندم بعد از شهادت من به دنیا می آید. اگر دختر بود اسم او را زینب و اگر پسر بود، اسم او را علی اکبر بگذارید و با تماس تلفنی هم با یکی از اقوام گرفت همین حرف را زد و وقتی ایشان از علی اکبر سؤال می کند که چه موقع می آیی؟ فرزندت می خواهد به دنیا بیاید. گفته بود:" هر وقت من در جعبه شهادت وارد شدم بعد فرزندم به دنیا خواهد آمد!" به یاد دارم یکبار که از جبهه آمد، مجروح شده بود. گفتم:" خواهرت برای تو بمیرد. تو کجا مجروح شدی؟ چه کسی سر برانکارد، تو را گرفت؟" گفت:" خواهرم، آنقدر خواهران مددکار بودند که جای خواهر خودم کم نبود." به یاد دارم بعداز عملیات والفجر مقدماتی با خستگی زیاد از کوههای فکه برگشتم. مدتی بود که در خط از غذای گرم خبری نبود. به پیشنهاد برادر عباسعلی مقیم وشهید ابوالفضل غفورزاده تصمیم گرفتیم که برای شب ماکارانی درست کنیم. لذا به برادر بشنیجی پیشنهاد دادیم که اگر اجازه بدهید برای تهیه ماکارانی ومخلفات آن به اهواز برویم. ایشان هم استقبال کرد وگفت: من هم با شما می آیم.بعد با ماشین تدارکات گردان به اهواز رفتیم وحدود35 بسته ماکارانی ومقداری گوشت چرخ کرده و سیب زمینی خریدیم.با توجه به اینکه کسی را به عنوان آشپز نداشتیم، تصمیم گرفتیم آنرا باکمک یکدیگر درست کنیم. برای همین منظورتعدادی از بچه هابه گفته آقای بشنیجی و مقیم و غفورزاده شروع به خرد کردن ماکارانی ها در دیگ آب کردند. بعد گوشتهای چرخ کرده و سیب زمینی ها را به آن اضافه کردیم تا بپزد. یکی از رزمنده ها گفت: "این روش پخت اشتباه است، اینها حلیم می شود." آقای شنیجی گفت:" من مادرم ماکارانی درست کرده من هم یاد دارم. پانزده دقیقه می گذاریم بجوشد.بعد آب آن را می گیریم." بعد از پانزده دقیقه چون آبکش نبود با هزار زحمت دیگ را مقداری کج کردیم و نصف بیشتر آب آن خارج و مقداری داخل دیگ ماند. آقای بشنیجی گفت: " بگذارید خوب بجوشد تا همه آبهای آن بخار شود." بعد از تبخیر آب دیگ دم پخت درست کردو روی دیگ گذاشت. یک ساعت ونیم منتظر بودیم که ماکارانی ها دم بکشد. بچه های گردان هر لحظه می گفتند از گرسنگی مردیم. غذا چه موقع حاضر می شود.و ایشان با خنده می گفت: صبر چیز خوبی است صبر داشته باشید، درست میشود. نهایتا بعد از یک ساعت ونیم سر دیگ را باز کردیم، ماکارانی از حلیم هم بدتر بود، خمیر بود بچه ها با دیدن آن گفتند: ای بابا، از شام تیپ هم ماندیم . ایشان ظرفی برداشت و برای خودش مقداری ماکارانی ریخت و شروع به خوردن کرد.بچه ها هم ناچار شروع به خوردن کردند. روز بعد 35 نفر از بچه ها مریض شدندو جلوی بهداری صف کشیدند که یکی از آنها آقای بشنیجی بود. وقتی نوبت ایشان شد،بچه های عقب تر او را به پشت سر خود هل دادند و نگذاشتند که داخل اتاق دکتر شود. گفتند" شما عامل مریضی ما هستی و باید آخرین نفر باشی که پیش دکتر می روی" اقای بشنیجی در حالی که خیلی بد حال ودل درد شدید داشت با خنده پذیرفت و در طی مدتی که در صف منتظر بود با بچه ها مزاح و شوخی کرد تا آنها درد را کمتر احساس کنند. خودش آخرین نفر بود که پیش دکتر رفت. دکتر به هیچکدام از بچه ها آمپول نداد بجز به آقای بشنیجی. ایشان گفت" چرا دکتر به بقیه قرص دادی به من آمپول، آنها هم مثل من مریض بودند"؟ دکتر گفت" نه شما باید سه عدد آمپول بزنی تا دیگر چنین غذایی به بچه ها ندهی" وبالا خره ایشان را خوابانیدند وسه آمپول به ایشان زدند. به خاطر دارم هنگام شهادت او یک روز در ایوان نشسته بودم که آقای موسوی، عشقی و دامادم آقای اصغری به منزل ما آمدند. دامادم گفت که:" عمویم کجاست؟" گفتم:" به چهارشنبه بازار رفته است." بعد پرسید: شما چه کار می کنی؟ گفتم:" از شیر کره می گیرم." نشستند و اینطرف و آنطرف صحبت کردند. در ضمن صحبتهایشان دامادم و آقای موسوی خندید، با ناراحتی به آنها گفتم: چرا می خندید؟ من دو تا بچه ام، اصغر و علی اکبر هر دو در جبهه اند. این را گفتم که برخیزند و بروند. آقای موسوی پرسید:" دخترت کجاست؟" گفتم:" با دامادم به شهر رفته اند، به درب حیاط که رسیدند، دیدم در حال خنده هستند. ناگهان دلم لرزید. وقتی متوجه شدند به آنها نگاه می کنم بیرون رفتند، گفتند:" ما می رویم تا ببینیم براتعلی در چهارشنبه بازار چه معامله می کند." با خروج آنها جوانی از اهالی آمد. در حالی که من نشسته بودم گفت:" مادر کبری" گفتم:" بله!"گفت:" اگر حرفی را بگویم شما من را دعوا نمی کنید." گفتم:" نه، برای چه دعوایت کنم مگر دیوانه هستم." گفت:" حتماً!" گفت:" علی اکبر زخمی شده و گوشت دست او از بازو تا پایین جدا شده است." گفتم:" ساکت باش تا به تو دشنام نداده ام از پیش رویم دور شو. و بدنبال آن نگران پرسیدم: حالا بگو نفس می کشد؟" گفت: نفس می کشد سرپا است.می خواهیم برای دیدن او به مشهد برویم این را گفت و رفت. گویا دونفری هم همراه او بودند که از ترس جرأت داخل شدن به منزل را نکردند، و جلوی درب حیاط منتظر او بودند. شب آقای شوشتری دستور می دهد که پدر و مادر علی اکبر را به سردخانه ببرید تا فرزندشان را ببینند در بین راه من از آنها سوال کردم که ما را کجا می برید؟ گفتند:" می خواهیم شما را ببریم عکس برداریم. وقتی به سردخانه رسیدیم ما را راه ندادند و گفتند: کسی به ما دستور نداده که در سردخانه را باز کنیم و ما برگشتیم. صبح روز بعد پدرش را دوباره به سرخانه بردند و دوستان علی اکبر به پدرش گفتند: که علی اکبر، همیشه به ما می گفت: آرزو دارم، پدر و مادرم رضایت بدهند که من را در بهشت فضل دفن کنند و ما هم رضایت دادیم. یک روز برای کاری به شهر رفتم. وقتی به منزل برگشتم، دیدم پنج دخترم در حال گریه هستند. گفتم:" چه شده چرا گریه می کنید؟" گفتند:" دایی علی اکبر به چبهه رفت، مادربزرگ و پدربزرگ هم با او رفتند." من آنقدر دستپاچه شدم که همانطور در حالی که بچه و یک بقچه در بغلم بود با پای برهنه همراه برادر شوهرم از روستایمان بیرون آمدیم و هیچ کدام از اطرافیان و خود متوجه نبودیم که من با بچه و بقچه به بغل بیرون آمدم. به مشهد در حالی که نمی دانستیم باید به کجا برویم رفتیم. وقتی سراغ اعزام نیروها را گرفتیم، گفتند:" در پنجراه هستند." دیگری گفت:" در فلکة فردوسی هستند." بالأخره یک سرباز به ما کمک کرد و برای ما ماشینی گرفت و گفت:" اینها را به اتوبان برسان." به اتوبان که رسیدیم ماشینهای اعزام هم رسیدند. خدا می داند که در آن لحظه چه شور و هیجانی داشتم. علی اکبر را در یکی از اتوبوسها دیدم که بسیار خوشحال بود و با مشت گره کرده بر علیه صدام شعار می داد و می گفت: صدام را باید کشت. و آنقدر سرگرم شعار دادن بود که ما را ندید و بدون روبوسی و خداحافظی رفت. من تا جایی که ماشین رفت به دنبال ماشین دویدم و فریاد کشیدم. خانمی که نزدیک من بود، من را به کناری کشید و گفت: دخترم، گریه نکن که آبروی خودت و سپاه و اسلام می رود. ولی من آن موقع متوجه منظور ایشان نشدم و همچنان بی اختیار فریاد می زدم. به یاد دارم زمانیکه ایشان فرماندة کمیتة انقلاب اسلامی نیشابور شد من رفت و آمد زیادی با ایشان داشتم و جذب روحیات او شدم. یک روز به ایشان گفتم: که من می خواهم به خواستگاری خواهر شما بیایم. ایشان با همان طبع شوخ و با خنده گفت: فکرهایت را کردی که می خواهی به خواستگاری خواهر من بیایی؟ زندگی آینده ات را با ایشان بررسی کردی؟ ببین علی آقا، خواهر من روستایی است. شما بچة شهر هستی. و من مدت یک سال است که با شما کار می کنم و با خصلت شما آشنایی دارم و می شناسمت. ولی با این همه خوب فکر کن. مبادا فردا به او منت بگذاری که تو روستایی هستی و من شهری، فکرهایت را بکن آنوقت به خواستگاری او بیا. بالأخره به خواستگاری رفتم و داماد ایشان شدم. بعد از ازدواج من و خواهرش گفت: می دانی چرا شما را برای خواهرم قبول کردم چون یک سری شگردها و نقطه نظرهای مثبتی داری. وگرنه من با هیچ کس ارتباط خانوادگی پیدا نمیکردم. مگر اینکه آن شخص را کاملاً بشناسم و من با شما ارتباط خانوادگی پیدا کردم و بیشتر شما را شناختم برای همین به شما جواب مثبت دادم که با خواهرم ازدواج کنی. به یاد دارم یکی دو نفر در قبل از انقلاب نسبت به انقلاب دید خوبی نداشتند آقای بشینجی به مادر و پدرش سفارش کرد که با آنها هیچ ارتباطی نداشته باشید.به این منظور روزی به پدرش گفت: پدر، اگر من شهید شدم، دوست ندارم فلانی در تشییع جنازة من شرکت کند. روز چهلم شهید بود که ما از روستا به قصد بهشت فضل حرکت کردیم. آن بندة خدا هم می دانست که شهید به خانواده اش سپرده که نگذارند او در تشییع جنازة علی اکبر شرکت کند. ولی او به هر حال با ماشین خودش پشت ستون بقیة ماشینها حرکت کرد. از روستا که خارج شدیم حدود پانصد متر به روستای قطی آباد بودیم که متوجه شدم ستون ماشینها توقف دارد. من با موتور به عقب ستون آمدم که دلیل این توقف را بدانم.پدر خانم من گفت:پیکان فلانی آتش گرفته است و به این طریق ماشینن او در همانجا ماند و نتوانست در تشیع جنازه علی اکبر شرکت کند. به یاد دارم من باری بار دوم با عنوان پاسدار عازم جبهه بودم که منتقل به تیپ امام جواد(ع) شدم. فرمانده تیپ سردار شاملو بود که مأمور به پادگان شوشتار ایلام شدیم. بعد از ورودخودمان را به قسمت سازماندهی، پرسنلی معرفی کردیم و چون قبلاً معاون گردان بودم، معاون گردان نصرالله شدم. گفتم:" فرمانده گردان کیست؟" گفتند:" آقای بشنیجی." و آدرس چادر ایشان را گرفتم. وقتی چادر را بالا زدم که وارد چادر شوم، دیدم 10 الی 15 پاسدار نیشابوری دور هم نشسته اند، سراغ آقای بشینجی را گرفتم، همه به یکباره خندیدندوگفتند:" بشنیجی نداریم، بشنوجّک داریم، اگر او را می خواهی به سمت ایشان اشاره کردند گفتند: ایشان هستند ـ به خاطر اینکه آدم شوخی بود به جای بشنیجی بشنو جّک می گفتند ـ به هر صورت من خودم را به ایشان معرفی کردم و نامة معرفی را خدمت ایشان دادم. فرمانده من را به کادر گردان معرفی کردند و بعد از جمع شدن نیروهای گردان و افراد بسیجی، بسیجی ها را تحویل گرفتم و سازماندهی کردم. و همراه نیروها برای تحویل گرفتن خط پدافندی نفت شهر عازم منطقه نفت شهر شدیم و مدت 45 روز در آنجا مستقر شدیم در این مدت درسهای زیادی از آقای بشنیجی گرفتم. و با اخلاق خوش و روحیة عالی ایشان متوجه نشدم که این 45 روز چگونه سپری شد. بعد از پایان مأموریتم به ایلام آمدم و همراه ترخیصی بسیجیها به نیروهای کادر هم 15 روز مرخصی دادند که بعد از 15 روز به اهواز برگردیم.همراه کادر گردانهای دیگر وکادر تیپ و همراه آقای بشینجی به کرمانشاه آمدیم و منتظر ورود هواپیما شدیم . دو سه روز در محلی کنار فرودگاه کرمانشاه به استراحت پرداختیم و هر روز صبح با ساک به سالن فرودگاه می رفتیم و هر بار با کنسل شدن پرواز هواپیما ظهر به محل استقرارمان بر می گشتیم و ایشان هم همراه دسته صد نفریشان هر روز صبح ساک بردوش به فرودگاه می امد و باانها بر می گشت و بالاخره بعد از سه روز معطلی هواپیمای 330ارتش آمد و ما را به مشهد برد و بعد از پایان مرخصی به اهواز برگشتیم . به یاد دارم برای آموزش نظامی به مشهد رفت. هفته ای یک بار برای دیدن او به مشهدمی رفتیم.جنگ از منطقه کردستان یا عراق شروع شده بود. وقتی علی اکبر را دیدم، گفت: بابا جنگ شروع شده است. خدا کند از همین جا ما را به منطقه ببرند. گفتم:" بابا، تو چه می گویی؟ می خواهی به جنگ بروی؟ تو را می کشند؟ بعد از مدتی که آموزش او تمام شد. گفتند علی اکبر عصر از پنجراه عازم جبهه است. تا این مطلب را شنیدم شروع به گریه کردم و گفتم:" بیخود می خواهد برود جبهه، او را می کشند." بالاخره عصر به دیدن او رفتم، دیدم که تمام نیروها هر کدام تفنگی گل زده بر دوش دارند. علی اکبر را دیدم گفتم:"کجا می روی؟" گفت: بابا، می خواهم به منطقه بروم. گفتم:" خوب باباجان، من در غیاب تو چه کار کنم؟" گفت:" خدا ما را برای این کار خلق کرده است. آیا درست است که خواهران و برادران ما را بکشند، زن بچه دار را به درخت ببندند و شکمش را پاره کنند و ما با خیال راحت اینجا باشیم؟ شما دعا کنید که ما را به جبهه ببرند تا شهید شویم. شما غصه هیچ چیز را نخورید و بالاخره رفت. بعد از یکی، دو ماه آمد و مجدداً بعد از دو هفته دیدم که دوباره آمادة رفتن به جبهه است. گفتم:" علی اکبر باز کجا می روی؟!" گفت:" پدر اسم من پاسدار است باید بروم." به یاد دارم زمان ریاست جمهوری بنی صدر با 12، 13 نفر از جبهه آمدند. وقتی به پیشواز آنها رفتیم، دیدم که هر کدام یک اسلحه دارند. ایشان گفت:" ما با همین اسلحه ها در جبهه می جنگیم. این لعنتی (بنی صدر) به ما اسلحه نمی دهد و ما نمی دانیم با این اسلحه های خراب چه کار کنیم و چطور با اینها بجنگیم. به یاد دارم مدت 5 ماه در منطقه بودم. یک روز ایشان به من گفت:" برو، تسویه حساب کن که دیگر باید بروی." من هم به ناچار پذیرفتم. موقع خداحافظی گفت:" زنم باردار است. او را که دیدی بگو، علی اکبر گفت، اگر فرزندم دختر بود اسم او را زینب و اگر پسر بود علی اکبر بگذارد." گفتم:" بیخودی حرف نزن. اسم تو که علی اکبراست." و اشک از چشمانم جاری شد. بالأخره سوار ماشین شدم. وقتی در نیشابور به سمت روستا می رفتم یکی از هم ولایتی ها گفت: علی اکبر بشنیجی به شهادت رسید. گفتم: شما اشتباه می کنید چون من جدیداً پیش ایشان بودم. از شنیدن خبر شهادت ایشان خیلی ناراحت شدم و تأ سف خوردم از اینکه من هنوز به خانه ام نرسیدم که خبر شهادت ایشان به من رسید. وقتی جنازة او را دیدم، دقت کردم خود او بود، حالم به هم خورد و تا مدتی مریض بودم. علی اکبر شب عملیات قبل از شهادتش به خانمش تلفن زد و گفت:" وقتی فرزندم به دنیا آمد اگر دختر بود اسم او را زینب بگذار." خانمش گفت:" برای چه زینب بگذاریم؟" گفت:" شما اسم او را زینب بگذار که دختر بی نظیری شود و بعد از شهادت من کارهای زینبی انجام دهد." به خاطر دارم یکبار وقتی علی اکبر می خواست به حمله برود. گفت:" تو که همیشه می گویی هرجا من، بروم می آیی حالا بیا برویم." به گریه افتادم، گفتم:" حالا مرا می بری؟" گفت:" می برم." آن زمان من در تدارکات بودم. با او رفتم من 200 بشکه آب پر کردم و ماشینها آبها را بردند. چون من در تدارکات بودم. اسلحه نداشتم ولی وقتی به عقبه آمدم به من هم تفنگ دادند. ـ حمله شروع شد. نیروها به سمت خط شروع به حرکت کردن کردند، من هم آماده رفتن شدم، که ایشان گفت:" نه، شما باید اینجا بمانی." من با حالت ناراحتی اسلحه ای را که دستم بود، به زمین زدم. ایشان گفت:" آن را نرم کردی." گفتم:" من را هم با خودت ببر." گفت:" اینجا برای شما بهتر است یا آنجا؟" گفتم:" اینجا بهتر است که نه مرگی و نه چیزی؟" گفت:" شما همین کار را انجام بده، اگر بد دیدی گناهش از من و ثواب آن از تو باشد. بالاخره ناچار در آنجا ماندم و هر بار 50 تا 100 بشکه می آوردند و من پر آب می کردم و آنها می برند. به یاد دارم تا وقتی که در منطقه بودم کسی شهید نشد. یک نفر که جوانی 15 ساله بود در حین بازی با اسلحه تیری شلیک شد و به کف پایش اصابت کرد و از آن طرف بیرون آمد. وقتی او را به عقب آوردند متوجه شدم که از گردان آقای بشنیجی است. گفتند:" لباسهای او را در آورید و بیرونش کنید." ولی آقای بشنیجی گفت:" نه، بگذارید لباسش در تنش باشد و اخراجش کنید. به خاطر دارم وقتی علی اکبر از ناحیة پا زخمی شده بود و به روستا آمد. تمام اهالی روستا را جمع کرد و گفت:" دفعة بعد که من به اینجا برمی گردم باید از این روستا 3 الی 4 نفر اعزامی داشته باشیم. شما اینجا راحت زندگی می کنید. باید بیایید و صحنه ها و جنایتهای عراق را در منطقه ببینید که چطور مردم را می کشند و مردم در چه سختی زندگی می کنند تا قدر بدانید. به خاطر دارم قبل از اینکه به جبهه برود به دستور آقای شوشتری در کمیته علیه قاچاقچیان مواد مخدر مبارزه می کرد. بعد از مدتی گفت:" من دیگر طاقت ندارم که در اینجا بمانم." به او گفتم" عیبی ندارد، اینجا هم جبهه است." گفت:" نه من باید به منطقه بروم." به خاطر دارم یکی از دوستان و همرزمان آقای بشنیجی می گفت:" در منطقه عملیاتی فشار دشمن بسیار زیاد بود، به حدی که نیروهای دو طرف خیلی به هم نزدیک شده بودند. آقای بشنیجی با شهامت در حالیکه جلوتر از نیروهای خودی، آرپی جی را بر روی دوش گذاشته بود و می جنگید که در همین اثناء به علت اصابت تیر دشمن به ناحیة سر پیکر تنومند و رشید ایشان بر زمین افتاد و جام شهادت را نوشید. به یاد دارم روزی را که می خواست به گشت برود به هیچ کس نمی گفت: اما یک روز به من گفت:" فلانی، تا فلان جا رفته ام، 15 فرسنگ در خاک عراق، الان هم می خواهم بروم می آیی؟" قبول کردم و به اتفاق شش نفر دیگر سوار بر تویوتا شدیم. در بین راه رو به من کرد و گفت:" می خواهم تو را ببرم همانجا بگذارم تا از دست تو راحت شویم." گفتم:" به هرجا بروی من می آیم، به عراق هم بروی می آیم." ما را به تفریح در کوهها و اینطرف و آنطرف برد و خود منطقه را شناسایی کرد و برگشتیم. به خاطر دارم وقتی پدر و مادر ایشان متوجه شدند که علی اکبر قصد دارد به جبهه برود، به دنبال من فرستادند. دیدم ناراحت هستند. گفتم:" چه خبر است؟" گفتند:" علی اکبر می خواهد به جبهه برود و هر چه به او اصرار می کنیم که دو سه روز دیگر بماند بی فایده است." می گوید:" ماندن من در اینجا هیچ اثری ندارد. باید به جبهه بروم." و با ناراحتی از خانه بیرون رفته است. به دنبال شما فرستادیم، شاید بتوانید او را منصرف کنید. وقتی علی اکبر را دیدم، گفتم:" علی اکبر برای خوشحالی پدر و مادرت هم نمی شود دو سه روز دیگر به جبهه بروی؟" گفت:" نه، من باید الآن بروم. نرفتن من به جبهه تنها یک راه دارد، و آن هم این است که این لباس را از تنم درآورم و با آن قهر کنم. در صورتی که من باید به جبهه بروم و شهید شوم." و بالأخره رفت. در منطقه من در قسمت تدارکات بودم. یک روز جوانی پیش من آمد و گفت:" یک شلوار به من بدهید." گفتم: شلوار شما که نو است؟! هر وقت که خواستی بروی، من یک دست کت و شلوار نو به شما می دهم. گفت:" قول می دهی؟" گفتم: بله. او رفت. بعد از مدتی که گذشت جوان دیگری آمد و گفت:" فلانی که آمد از شما شلوار تحویل بگیرد، شلوارش را بر روی زانوهایش گذاشته و با سنگ بر روی آن می کشد تا به این طریق بتواند شلوار دیگری بگیرد." آقای بشنیجی گفت:" عیبی ندارد. اگر برای گرفتن شلوار پیش شما آمد به او بده." گفتم: چشم، حتی به او نگویم که ما متوجه شدیم که او چه کار کرده است؟ گفت:" نه، به او چیزی نگو. فقط شلوار را به او بده تا برود. به خاطر دارم روز ازدواجشان دیدم که ایشان نیست اینطرف و آنطرف به دنبال ایشان گشتیم و بعد متوجه شدیم که در منزل ما قرآن می خواند. بعد من به ایشان گفتم : برادر امروز روز ازدواج شما است اینجا چه کار می کنید ؟ گفت : من به عروسی چه کار دارم شما بروید کارهایتان را انجام دهید . یک روز در زمان ریاست جمهوری بنی صدر به منزل آمد. عکس بنی صدر و پسر امام بر دیوار اتاق بود. به عکس بنی صدر اشاره کرد و گفت:" این عکس، چیست؟ او در جبهه به بچه ها اسلحه نمی دهد و هر چه داد و بیداد می کنیم، می گوید بگذارید عراقی ها به داخل خاک ایران بیایند، آنجا را قبرستان عراقی ها می کنیم." می گوییم:" وقتی عراقی ها آمدند با چه با آنها بجنگیم؟" می گوید:" دور آنها را محاصره و بعد آنها را می کشیم. خدا او را لعنت کند." من گفتم:" من که تا به امروز از این موضوع خبر نداشتم." طولی نکشید که بنی صدر با چادر زنانه فرار کرد. به یاد دارم علی اکبر چهار ساله بود و نمی توانست راه برود. بر روی زانوهایم می نشست. آن زمان من دوقلو باردار بودم. شبی که آنها به دنیا آمدند، یک دفعه شروع به راه رفتن کرد و خوب شد. این جریان گذشت. یک سال بعد من پنج عدد قرص به او دادم که در اثر آن دست و پایش خشک شد. پدرش گفت:" چرا چنین کاری را انجام دادی؟" گفتم:" نمی دانم که چطوری این کار را کردم." بیا زودتر او را در شهر به دکتر برسانیم. وقتی دکتر او را دید قرصها را از معدة او بیرون آورد. بعد از مدتی تمام دندان های او ریخت و تا سه ماه فقط برای او آش درست کردم. تا اینکه خوب شد و شروع به راه رفتن کرد. دیگر هیچ گاه از ناحیة پا مشکلی نداشت. خواب دیدم یک شب پشت در خانه آمده و ناراحت است. گفت:" صدیقه به من یک لیوان آب بده." گفتم:" به خانه بیا، هرچه اصرار کردم؟ گفت:" نمی آیم. یک لیوان آب بده، می خواهم بروم." گفتم:" چون زن بابای شما شدم ناراحت هستی؟" گفت:" نه ، به خاطر آن نیست. یک لیوان آب به من بده، هرکس اختیار خودش را دارد." آب را به او دادم. گفت: مادر به زینب (همسرش) بگو که توقع نداشتم به این زودی ازدواج کند. حال که ازدواج کردی رفتارت خوب باشد. گفتم:" چه مشکلی دارد تا به او بگویم؟" گفت:" به او بگو خودش می فهمد." بگو حجابش را صد در صد رعایت کند. مشکلی دارد، مشکلش را حل کند. بعد بیدار شدم. به یاد دارم نیروهای بسیجی در گردان ما بودند و فرماندة ما هم برادر بشنیجی بود. یک روز تعدادی جعبة میوة پرتقال از پشت جبهه آمد که مربوط به کمک های مردمی بود. در اثر گذشت زمان بعضی از پرتقال ها زدگی داشت. وقتی پرتقال ها را بین برادران تقسیم کردیم بعضی از آنها قبول نکردند و گفتند: اینها که خراب است، اگر سالم دارد به ما بدهید. من در فکر رفتم که چگونه به این برادران بزرگوار بفهمانم که اینها کمک های مردمی است و باید قدر آنها را بدانیم و دور ریختن آنها اسراف است. برای همین این مسئله را با برادر بشنیجی در میان گذاشتم و ایشان خیلی ساده به من گفت:" اشکالی ندارد، شما امشب من را به سنگرتان دعوت کن. وقتی آمدم هر چه میوة لک زده است در یک بشقاب قرار بده و سر سفره بیاور. من هم پذیرفتم، با توجه به اینکه نمی دانستم نقشة ایشان چیست. شب شدبعد از نماز مغرب و عشاء من برادران بسیجی را دعوت کردم و گفتم: فرماندة محترم گردان امشب شام مهمان ماست. ایشان آمد، بعد از اینکه شام صرف شد، همه مشغول گفتگو بودیم که میوه های پرتقال را جلوی ایشان گذاشتم طبق برنامة قبلی، آقای بشنیجی بعد از یک سری طنز که تعریف کرد. پرتقالی برداشت ـ و چون چاقو و کارد و چنگالی نبود ـ با انگشت قسمت آسیب دیدة پرتقال را جدا کرد و در ظرف آشغال گذاشت و قسمت دیگر را که سالم بود خورد. در بین برادران رزمنده یک نفر که از نظر سنی بزرگتر از بقیة افراد بود، بلند شد و گفت:" اکبر آقا بیشتر از این ما را شرمنده نکن، گرفتیم، چشم تکرار نمی شود." آنجا بود که من فهمیدم ایشان با این روش درس دیگری را به همه داد. به آنها بگویم شما بگذارید فرزندان و همسران شما بروند، آنوقت خودم در اینجا باشم. تا به حال وظیفه ام بود در اینجا بمانم ولی دیگر حکم من تمام شد و باید به منطقه بروم و بالاخره رفت. به خاطر دارم که بعد از چهار ماه و نیم که من با ایشان در منطقه بودم. یک روز گفت:" شما بیست روزی در منطقه بمان تا من به مرخصی بروم و بیایم، بعد شما تسویه حساب کن و برو." من در این مدت در پادگان تنها مواظب چادرها و وسایل بودم. وقتی ایشان از مرخصی آمد، گفت:" شما برو، تسویه حساب کن." گفتم:" نه، من نمی روم یا با شما شهید می شوم یا به سلامتی با هم به روستا بر می گردیم." این جریان گذشت تا اینکه حمله پیش آمد و من هم به عقبه رفتم. وقتی آقای بشنیجی من را دید گفت:" شما نباید در اینجا باشی. با فرمان چه کسی اینجا آمدی؟" گفتم:" به فرمان فرمانده ام." گفت:" 200 حلب، 17 کیلویی را آب کن تا با ماشین به خط بیاورند." این را گفت و رفت. من در سایت چهار تنها بودم. ماشین خاور و تویوتا به سایت آمد و آبها را بار کرد و 30 گالن خالی تحویل داد. یکی از رانندگان گفت:" حاج آقا این گالن را آب کن و به داد بچه ها برس، آنها هم بچه های شما هستند." گفتم:" چشم." شما جان بخواهید. چه فایده که من را نمی برید. گفت:" این کار شما از جنگیدن بهتر است، بچه ها آب و آذوقه می خواهند تا جنگ کنند." به هرصورت آقای بشنیجی در حمله شرکت کرد و سالم به سایت برگشت. بعد از چند روز گفت:" حمله تمام شد، حالا شما برو تسویه حساب کن." گفتم: نه تا وقتی شمادر اینجا باشید، من هم در اینجا می مانم. ایشان گفت:" مرگ و زندگی من در اینجاست، من دیگر برنمی گردم." گفتم:" پس من بروم." گفت: برو. یک جفت کفش شخصی به من داد و گفت: این چکمه ها دیگر به درد شما نمی خورد. گفتم: من هم چکمه و لباس را نمی برم و حرکت کردم. به یاد دارم زمانی که آقای شیخ علی شوشتری فرماندة سپاه نیشابور بود. به ایشان حکم داد که به مدت سه ماه به عنوان فرماندة کمیتة انقلاب اسلامی نیشابور باشد. در این مدت من با ایشان در ارتباط بودم و شاهد بودم که برای تمام شدن این مدت و رفتن به جبهه روز شماری می کرد. یک روز گفت:" من این سه ماه را که فرمانده حکم داد هیچ حرفی نمی زنم، چون دستور فرماندهی است و تبعیت از فرماندهی تبعیت از ولایت است و چون قضیة ولایت در بین است من اطاعت می کنم. بعد از پایان سه ماه، مستقیم به سراغ آقای شوشتری رفت و گفت:" حکم سه ماه من تمام شد. بنده را به منطقه جنگی اعزام کنید. چون من به عنوان یک سپاهی آموزش تخصصی دیده ام و قبلاً هم در جبهه فرمانده گردان بودم، می توانم در آنجا یک گردان را هدایت کنم." در حالی که فعلاً در اینجا می نشینم و شاهد تشییع جنازه و نظاره گر اعزام بسیجیها هستم، یا به روستاها برای جمع آوری نیرو می روم و یا با فلان سازماندهی در پایگاههای بسیج، نیرو اعزام می کنم. خودم اینجا هستم و دیگران را اعزام می کنم. فردا جواب این خانواده ها را چه باید بدهم. به آنها بگویم شما بگذارید فرزندان و همسران شما بروند، آنوقت خودم در اینجا باشم. تا به حال وظیفه ام بود که در اینجا بمانم ولی دیگر حکم من تمام شد و باید به منطقه بروم و بالاخره رفت. به خاطر دارم که بعد از چهار ماه و نیم که من با ایشان در منطقه بودم. یک روز گفت:" شما بیست روزی در منطقه بمان تا من به مرخصی بروم و بیایم، بعد شما تسویه حساب کن و برو." من در این مدت در پادگان تنها مواظب چادرها و وسایل بودم. وقتی ایشان از مرخصی آمد، گفت:" شما برو، تسویه حساب کن." گفتم:" نه، من نمی روم یا با شما شهید می شوم یا به سلامتی با هم به روستا بر می گردیم." این جریان گذشت تا اینکه حمله پیش آمد و من هم به عقبه رفتم. وقتی آقای بشنیجی من را دید گفت:" شما نباید در اینجا باشی. با فرمان چه کسی اینجا آمدی؟" گفتم:" به فرمان فرمانده ام." گفت:" 200 حلب، 17 کیلویی را آب کن تا با ماشین به خط بیاورند." این را گفت و رفت. من در سایت چهار تنها بودم. ماشین خاور و تویوتا به سایت آمد و آبها را بار کرد و 30 گالن خالی تحویل داد. یکی از رانندگان گفت:" حاج آقا این گالن را آب کن و به داد بچه ها برس، آنها هم بچه های شما هستند." گفتم:" چشم." شما جان بخواهید. چه فایده که من را نمی برید. گفت:" این کار شما از جنگیدن بهتر است، بچه ها آب و آذوقه می خواهند تا جنگ کنند." به هرصورت آقای بشنیجی در حمله شرکت کرد و سالم به سایت برگشت. بعد از چند روز گفت:" حمله تمام شد، حالا شما برو تسویه حساب کن." گفتم: نه تا وقتی شمادر اینجا باشید، من هم در اینجا می مانم. ایشان گفت:" مرگ و زندگی من در اینجاست، من دیگر برنمی گردم." گفتم:" پس من بروم." گفت: برو. یک جفت کفش شخصی به من داد و گفت: این چکمه ها دیگر به درد شما نمی خورد. گفتم: من هم چکمه و لباس را نمی برم و حرکت کردم. به یاد دارم نیمة اول سال60 بود و هنوز تقریباً نه ماه بیشتر از جنگ نگذشته بود. هوای آبادان 48 درجه و زمان خرماپزان بود و شرایط آن روزها حاکمیت بنی صدر و لیبرالها و دشمن قوی و غدار تا دندان مسلح عراق بود. که فکر گرفتن سه روزة تهران را داشت. ایشان در چنین شرایطی فرمانده گروهان 100 تا 120 نفری بود، که فرماندهی و هدایت آنها در آن شرایط سخت و مشکل بود. یک شب با هم از پشت خاکریز برای سرکشی از بچه ها رفتیم. ایشان اسلحة ژ3 را روی دوش مانند چوب چوپانی گذاشت. در همین حال خمپاره 106،ادوات دشمن شروع به کوبیدن کرد. در طول خاکریز ایشان برای یکبار هم سرش را خم نکرد، در حالی که من هرلحظه سرم را پایین می مشیدم و رو به ایشان گفتم: بشنیجی خیز سه ثانیه که در آموزش نظامی به ما یاد دادند برای چه بود؟ گفت:" آقا، برای همین روزها بود." گفتم:" خوب، باباجان خیز سه ثانیه برای این بود که وقتی خمپاره آمد به روی زمین خیز برداریم." ایشان گفت:" گر نگهدار من آن است که خود می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد این را گفت و براهش ادامه داد و حدود یک ساعت سربالایی خاکریز را پیش رفتیم و از نیروها سرکشی کردیم و بالاخره به سنگر برگشتیم. به یاد دارم وقتی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود برای بدرقه اش تا پای قطار رفتم. هنگام حرکت قطار، پنجرة آن را پایین کشید و انگشتری را درآورد و به من داد و گفت: فعلاً این انگشتر را از من داشته باش، و گفت: علی آقا من این آخرین بار است که به جبهه می روم، دیگر ترخیصی می گیرم و به جبهه نمی روم و وقتی برگشتم بهترین ماشین و خانه را می گیرم. آنجا گفته های او برای من جا نیفتاد و منظور جملات او را متوجه نشدم. وقتی شهید شد تازه متوجه شدم که منظور او از آن صحبتها چه بود، که بهترین خانه را می گیرم و خداوند بهترین خانه را به او داد. و او از شهادت خود باخبر بود و برای همین درنامه ای که در تاریخ 19/ 1/62 برای من نوشته بود، گفته بود هنگامی که جنازة من به دست شما رسید، دوست دارم که برادرت جلوی جنازة من سرود بخواند و بعد از این نامه در مورخة 22/ 1/ 62 به شهادت رسید.[۱]