| علی اکبر حمامی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۳/۱۲/۲۳ |
| محل دفن | بهشت رضا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرعباس |
خاطرات:
در زمان اعزام به جبهه من با شهید حمامی به خانه مادرمان رفته غذا خوردیم سپس شهید حمامی به دامادمان گفت: اتاقهای خانه شما احتیاج به رنگ دارد انشا ا... وقتی برگشتم با هم دیگر اینجا را 48 ساعته رنگ می کنیم. آنها باهم دوست شده بودند. وقتی که من به تهران برگشتم در خانه نشسته بودم . دامادمان گفت: خسته ام چای آوردن ما خوردیم و پس از آن غذا خوردیم . گفت: خوب اکبر کو؟ اکبر قرار بود خانه مان را رنگ بزنی چطور شد ؟ گفتم: خانه تان را رنگ زده است . خانه بزرگتان را ، مملکتتان را رنگ زده است گفت : یعنی چه ؟ گفتم : اکبر به همه جا لبخند سرخ زد . بعد خندید و گفت : چه می گویی ؟ منظورت چیست ؟ گفتم اکبر شهید شد . من این را گفتم و خواهرم سراسیمه از خانه بیرون آمد و شروع به گریه کرد . خودش را می زد و ناراحت بود از آنجا به مشهد آمدم . آدرس شهید حمامی را گرفتم . خانه شان مهر آباد مشهد بود . آن موقع که شهید حمامی به شهادت رسید من در خط بودم . برادر روحانی آنجا آمده بودند تبلیغ می کرد . چند تا عطر هم با خودش آورده بود . عطر قمصر کاشان بود . به هر کدام از رفقا یک عطر می داد ، تعد من گفتم برای شهید حمامی هم بده ، ایشان شهید شده بود . می خواهم به خانه شان ببرم . ایشان چند تا عطر به من داد اینها را آوردم و به خانه آنها رساندم . آنها تصویر من را که در تلویزیون پخش شده بود ، دیده بودم که پشت سر اکبر می دویدم و با هم می رفتیم . وقتی از بالای خاک ریز تانک عراقی را زدند ، حمله کردیم . من با یک فیلم بردار و یک برادر روحانی و شهید حمامی با هم می رفتیم که ما را دیده بودند ، مادرش مرا شناخت خیلی با من صحبت کرد . پس از آن هم گفتند تو بیشتر به ما سر بزن . اکبر در دامن تو شهید شده است . آنجا خانمی را دیدم با یک آقا پسر اکبر نیست ؟ گفتند چطور ؟ گفتم : خیلی جدی است مانند پدرش . این بچه را که دیدم فهمیدم که پسر آن بابا است . خانمش هم که از ماشین پیاده شد فهمیدم گفتم: این خانم شهید حمامی است . گفتند : بله ، بله ، حالت عجیبی داشت . اصلاً این خانواده ، خانواده عجیبی بود ، رفتم و احوال پرسی کردیم و در مجلسشان شرکت کردم و بر سر مزار شهید رفتم. یک برادر امدادگری بود که از نیروهای پیاده بود بعداً آمد جزو واحد ادوات شد و با ما دوست شد. این فرد بسیار مخلص و ساده و آدم افتاده ای بود یک آر پی جی و یک قبضه کلاش داشت . من گفتم پس یکی از آنها را به من بدهید که استفاده کنیم و یکی را خودت از آن استفاده کن. گفت : تو تا حالا با آرپی جی کار کرده ای ؟ گفتم: نه گفت: پس آر پی جی دست من باشد و کلاش دست تو باشد . من کلاش را گرفتم و دیدم شهید حمامی هم چیزی ندارد . بعد یک فردی مثل شهید حمامی که خودش به اندازه چند تا رزمنده کار می کرد این با من دوتایی با یک کلاش بودیم . بعد ایشان خشاب را پر می کردند وچند سری من می زدم و چند سری من پر میکردم وچند سری ایشان می زدند. بعد اسلحه اینقدر داغ می شد آن را وسط خاکهایی که رطوبت داشت لای خاکریز می کردیم که یک خورده سرد شود . بغل دستانمان همه تاول زده بود. ما یکسره به اینها شلیک می کردیم . یک چیز بسیار عجیبی که در اینجا من دیدم این بود که من بلند می شدم روی خاکریز نگاه می کردم و تیر اندازی می کردم ولی حالا خواست خدا برای اینکه وحشت ایجاد نشود و هر چی ، من اصلا تانک نمی دیدم . بلند شدم قشنگ روی خاکریز و ایستادم و روی جاده را تیر اندازی می کردم . تک تیر می زدم ، رگبار می زدم . اصلا هیچ مشکلی نبود ولی تانک هم نمی دیدم . هنوز هم که هنوز است نمی دانم این چه جور عنایتی از جانب خدا بود که من چیزی را نمی دیدم . به هر صورت چند لحظه ای گذشت و این ها خیلی شلیک می کردند . شهید حمامی ایشان از مداحان اهل بیت بودند خیلی نوحه خوان خوبی بودند و طرز صحبت کردن ایشان با خداوند و با ائمه اطهار خیلی جدی بود یک حالت خاصی داشت . مثلاً می گفت : حسین جان بده دیگر ، به این حالت که یک بار برادر شوشتری بهش اعتراض کردند و بهش گفتند: چرا اینطوری صحبت می کنی اینقدر قلدری با خدا صحبت می کنی . گفت : من قلدری صحبت نمی کنم . گفت: خداوند خودش و من خودم می دانم که ضعیف هستم . خدا هم می بیند که من ضعیف هستم . بقول ایشان البته و به تعبیر ایشان نعوذبا... می گفت که خدایا یک لبخند می زند و می گوید این بنده ما اینجوری می خواهد دیگر و به این هم می دهیم . گفت : من همین طوری از خدا خیلی چیز گرفته ام . چند لحظه از این آتش سنگین آن ها گذشت و ما هم تنها مانده بودیم . این برادر دیگری که از مسئولین بود به من گفت که چکار می کنید؟ عقب میروید با نه گفتیم نه می ایستیم . بعد گفت: خدا خیرتان بدهد اگر عقب بیایید چندتا از مسئولین دیگر عقب هستند که همه اسیر می شوند . این رفقا گفتند: ما مقاومت می کنیم . یک مقداری تیر اندازی ادامه پیدا کرد . شهید حمامی یک حالت خاصی پیدا کرد و من یکدفعه به یاد آوردم که نماز نخواندیم . سریع همانجا نماز خواندیم و گفتیم دیگر وقت کم است که حالا یا ما را می گیرند یا کشته می شویم و یا هرچی ، نماز را سریع بخوانیم . آنجا نمازمان را سریع با پوتین خواندیم . شهید حمامی آمد و دست به سوی آسمان بلند کرد و خلاصه با صدای بلند گفت : یا فاطمه زهرا این عملیات با رمز نام تو است ، این جوری کمک می کنی . این رسمش است . حق داریم ما ناراحت بشویم یا نه یک حالت گلایه . باور بفرمائید چند لحظه گذشت ، چند لحظه چند قطره ای باران آمد . چند قطره من گفتم : رفقا وا... جواب داد. می گوئید نه ، تماشا بکنید . اگر جواب نداده بود این همه تانک و قدرتی که دارند ، یک چند دقیقه بعد دیدم شهید حمامی گفت : هی محسن برادر باقر آمده است .گفت آمده من برگشتم دیدم که برادر قالیباف با پای برهنه آمده و دو یا سه تا آر پی جی زن آنجا بود. بعد که ایشان آمد حالا نمی دانم همراه ایشان هم آر پی جی زن آمده بود و چطوری بود که آمدند و خلاصه یک چند تایی شدیم . گفت : حالا که می خواهید بایستید پس هر کاری می گویم بکنید ، گفتیم : چشم ، ما همه اگر بخواهیم نایستیم هر کاری شما می خواهید می کنیم . اطاعت از فرماندهی واجب است . گفت : آر پی جی زنها هر وقت گفتم شلیک کنند . هر وقت گفتم دیگر شلیک نکنید دیگر آتش بس است. گفتیم ، چشم. رفقا بلند شدند و ایستادند البته ما که کلاش داشتیم آزاد بودیم . هر سمتی می رفتیم دیگر ، این ور خاکریز ، آن ور خاکریز و یک قبضه تیر بار هم داشتیم . یک تیر بار بود و دو یا سه تا هم آر پی جی زن بود و یکی هم این امدادگر بود . البته با موتور دنده ای آمدند و گاری هم به ته موتور بسته بودند و گلوله آر پی جی هم آوردند و خلاصه چند تایی شدیم . بالای خاکریز رفتم و یک مرحله آتش شد . رفقا شلیک کردند و بعد گفت : دیگر آتش نکنید . چند لحظه صبر کردند و تانکها که یک مقدار جلو آمدند دوباره دستور آتش داد. که تمامی این آر پی جی زنها که اینجا بودند همه تانک جلو را هدف می گرفتند . چون تانک های پشت سر ، پشت این تانک بودند . همه همین یک تانک را هدف گرفته بودند . گلوله های مرحله دوم را که زدند تانک اولیه زده شد . من هنوز این تانک را نمی دیدم . که بلافاصله این تانک زده شد صدای ا... اکبر بلند شد ، یک نفر خبرنگار ، فیلمبردار هم بغل دست ما در همین وضعیت وایستاده بود . بلافاصله تا این زده شد آن برادر که فکر می کنم روحانی بود اول آن طرف خاکریز و به طرف عراقیها پرید و پشت سرش هم شهید حمامی رفت و پشت سرش من رفتم . ما دویدیم و فیلمبردار پشت سر ما دوید . ما چهار تا از خاکریز به طرف عراقیها رد شدیم . یک کلاش دست من بود و یکی دست آن برادر روحانی بود و شهید حمامی هم هیچی نداشت . فیلمبردار هم دیگر دوربینش بود . ما به طرف اینها دویدیم . خلاصه اینها عقب رفتند . من چند قدمی که از خاکریز گذشتم دیدم ا... تانک همین جا ، یک لحظه که از خاکریز گذشم ، البته بعد که گذشتم تانک را دیدم . جلو آمدم دیدم افرادشان همین جلوی خاکریز یک مقدار فاصله خیلی کمی دارند . تا اینجا آمده بودند و ما شلیک هم می کردیم . اینها را هم نمی دیدیم . بعد دیدم چقدر آنجا کشته شده اند و افتاده اند . چون آخر همین جاده ، آن سر جاده هم نیروهای عراقی بودند ، حدود پانصد نفری از آنها باقی مانده بودند که یک خمپاره صد فرانسوی داشتند و یک چهار لول داشتند که خیلی بچه ها را اذیت می کردند . همین هلی کوپتر هایی را که می گفتند نیروهای خودی می زند همان چهار لول روی جاده می زد . چون قرار بود هر که می دید خیال می کردند نیروهای خودی است . به این خاطر نمی آمدند و می گفتند : ما نمی آئیم و این تمام چهارصد هلیکوپتر از کار افتاده بودند. و من فکر می کنم به خاطر این که ما به خودمان اتکا کرده بودیم . فکر کردیم یک خبرهایی است و قدرت نظامیان خیلی بالاست . که گذاشتیم و سراغ این مجروح ها رفتیم چون امکان تخلیه نبود و مجروحهای خودمان هم مانده بودند و آخر جاده هم نیروهای عراقی بود . دیگر مجبور بودند که مجروح هایی را که از شان می خواستیم رد شویم تیر خلاصی بزنند.دیگر چند تایشان را این برادر مان زد و بقیه اش را هم دست من داد ند. من این ها را که می زدم رد می شدم .بین آنها یکی هم بود فکر می کنم مصری بود آن طوری که در ذهنم هست ، قیافه اش و کارت داشت . البته من کارتشان را ندیدم ساعت دستش بود اصلاً من دست نزدم . خوشم نمی آمد به اینها دست بزنم . دیگر تمام بدنم را خون گرفته بوداز این هاهمین طور پاشیده بود . اینها را که می زدم خونهایشان روی خودم می پاشید و یک مقدار هم خون بچه های خودمان می پاشید.از این ما رد شدیم و سر تانک ها هم هرچی مجروح بود همه را تیر خلاصی زدیم.خود عراقی ها هم همه شان عقب رفتند . و بعد برگشتم دیدم بچه های جیب همین مصری را خالی کرده اند و مدارکش را رویش گذاشته اند . نگاه کردم دیدم عکس خانواده اش است خیلی متاثر شدم و دلم واقعاً سوخت . این چند مورد گذشت ما پشت خاکریز آمدیم تا شب شد شهید حمامی می گفت: که این بچه ها که عقب آمدند می دانی علتش چی بوده . گفت : یکی اینکه اتکایشان ضعیف بوده است فکر می کردند قدرت نظامی دارند. مسئله دوم تنبیه اینها بود که خداوند در نظر گرفته بود . حالا یک هشداری برای آنها بود که ادوات به آنها نرسید و ادوات هم الان آن پشت هست . و قبضه می آورند و شما بایستی بروی و با اینها کار بکنی . و یا من بایستی بروم کار بکنم بهتر است که ما برویم و بچه ها را تامین بکنیم گفتم : چشم . حرکت کردیم و به پشت آمدیم . قبضه ما چون جاده خیلی باریک بود و هر جا می گذاشتیم راه بسته می شد این کنار گذاشتیم . یک دور فقط گونی چیده بودیم یعنی از این گونی های مارمولکی باریک دورمان چیده بودیم و بعد بین همین سنگر را باز یک ردیف گونی دیگرچینده بودیم که آن طرفش مهماتمان بود و این طرفش هم قبضه مان بود و مسلماً دشمن دید هم داشت . ما هر وقت وارد سنگر می شدیم دور و برسنگر را خیلی اذیت می کرد خیلی ها از دور سنگر ما رد می شدند و مجروح می شدند، شهید می شدند . خودمان هم مشکلات داشتیم دیده بان که می گفت آتش : ما می گفتیم خدایا به امید خودت با این که دورمان را خیلی می زدند . که حتی یکی از برادران پاسدار رسمی ما آنجا بود . من یکدفعه دیدم که این خوابیده است فکر کردم دارد محاسبه می کند . یک دفعه فهمیدم این روی زمین دارد خط می کشد.فهمیدم که از وحشت این جوری خوابیده است . چون به من می گفت : قبضه داغ می کند . آتش آنها خیلی سنگین بود.من می گفتم قبضه داغ کند می خواهم اصلاً آتش بگیردهر چه که می خواهد بشود . من یک مقدار گونی بر داشتم بودم و دور قبضه خمپاره 120 تا بالایش پیچیده بودم . یک بیست لیتری آب از همان آبهای آن جا بر می داشتیم همیشه بغل دستم بود آن جا همه اش بخار آب بود یعنی یک سره این گونی را خیس می کردم و تتد تند گلوله می زدم . تا این که آمدند گفتند: که پشت تان را هم باید بزنید ما گفتیم : قبضه تا اندازه ای می گردد مجبور شدیم قنداقمان را تخت گذاشتیم و این ابتکار جدید خیلی خوب بود. و ما از این که زمین را می کندیم راحت شدیم . در جاده خاک دستی ریخته بودند و رویش را کوبیده بودند . ما زمین را می کندیم قنداق را توی گودال با گونی می گذاشتیم . وقتی شلیک می کردیم قنداق توی زمین می رفت بعد در این مرحله گفتیم : چه بکنیم ! بعد گفتیم : این خاک سد که سفت است . دوتا خط باریک کندیم و فقط سر قنداق را گیر دادیم شروع کردیم به تیر اندازی قنداق ما روی سطح جاده که رسید ماند.خیلی راحت شدیم هم پشت سر را میزدیم و هم جلو را می زدیم که از این سنگر از شهدایی که این سنگر داشت پنج شش تا مجروح هم داشت . البته موجی داشت و دیگر کم سعادتش ما بودیم که کارمان نشد و دو سه تا از رفقای دیگر که آنها من همش سعی می کردم در سنگر نگه دارم . جلوتر از ما یک سنگری بود که خیلی کوچک بود یعنی برجسته نبود توی جاده و توی آن سنگر دو تا تخت عراقی هم مال عراقی ها داخلش بود و دوازده نفری می خوابیدیم . ولی همه پاها به سقف و شانه ها به زمین یک حالت خاصی بود ولی بالاجبار وقتی خیلی وضع خراب می شد آن جا می رفتیم . علاوه بر قبضه خودمان رفقای دیگر هم بودند که یکبارمن با دو سه تا از رفقایمان نشسته بودیم .و یک مقدار پرتقال آورده بودند آن جا می خوردیم و با بچه ها صحبت می کردیم بعد شهید حمامی بر گشت و گفت : که الان مردم می دانید چه می گویند : در جبهه ها چه می گذرد و ما داریم پرتقال می خوریم یادی از برادر چراغچی کردند که ما نمی دانستیم که برادر چراغچی هم شهید شده اند . گفت : داشتیم با شهید چراغچی هم نوشابه می خوردیم می گفت : در جبهه ها چه می گذرد . بعد پرتقال را خوردیم بیرون سنگر آمد منتظر بود که موتور را بیاورندو بروند به بچه هایی دیده بانی یک سری بزنند . البته من این طرف گونی ها بودم و ایشان آن طرف بود . دوتایی با هم صحبت می کردیم من گفتم : بیا این طرف باش تا موتور بیاید . گفت : نه هستم تا بیاید . چون گفتم : دشمن روی ما دید مستقیم هم داشت و با تانک روی قبضه ما شلیک می کرد یک دفعه من سوت گلوله تانک را احساس کردم متوجه شدم که گلوله دارد می آید . من نشستم یک دفعه دیدم که مغز ، تکه های استخوان ، جمجمه و غیره جلویم افتاد . فهمیدم شهید حمامی است بلند شدم چون اسمش اکبر بود صدازدم زدم اکبر ! رفقای سنگر فکر کردند که من ترکش خوردم و دارم الله اکبر می گویم. نزدیک آمدند دیدند شهید حمامی آن جا افتاده است . عقب رفتند چون خیلی می زد . چند لحظه ای گذشت من رفتم آن را بردارم دیدم خیلی می زنند و باز داخل همان سنگر شدم . سنگر هم که نبود یک لایه گونی بود به گونی می خورد اگر قرار بود بروی می رفتی بعد دیدم فقیهی فر آمد ایشان فرمانده گردان شد و آقای جواد امینیان هم که مسئول ستاد بود به هم کمک می کردند و با شهید حمامی با هم بودند ایشان با جیپ آقای فقهی فر من گفتم : نگهدار و اکبر را ببر ، گفت : بردارش و بیاور . من پتو را که رویش انداختم آمدم بردارم ، گفتم : از کجای این بگیرم سرش داغون شده بود . نمی شد بگیری در همین فکر بودم که از کجایش بگیرم . خود شهید فقهی فر در جیپ نشسته بود راننده اش هم آمد کمک کند ودر جبپ بگذارد و سریع حرکت کند تامن آمدم بلند کنم گلوله بعدی آمد و همانجا خورد و من دراز کشیدم . دیدم فقهی فر سرش را پایین انداخت . راننده اش پشت جیپ پرید دید جیپ هم از کار افتاده و ترکش خورده است یکی از برادر های دیگر هم که با همین برادر توان داشت صحبت می کرد آن جور که من شنیدم هر دو دست آن قطع شده بود ولی بدنش تر کش نخورده بود که البته آن جا شهید نشد ولی با آقای توان که صحبت کردم گفت : ایشان هم شهید شده است . فقهی فر تا رفت بجنبد چون ماشین هم از کار افتاده بود ایشان هم به شهادت رسید . من شهید حمامی را هر کاری کردم بردارم دیدم آتش خیلی سنگین است کسی دیگر را هم بیاورم باز آن هم کشته می شود باز ناراحت می شدم .[۱]