| علی اکبر رمضان پور کرجی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۳/۳/۳۰،کامیاران |
| محل دفن | بهشت رضا |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرنوروز علی |
خاطرات
• شب قبل از شهادت فرزندم علی اکبر در خواب دیدم که برایم نا آشنا بود خواب دیدم که نیروهای عراقی پایم را گرفتند و مرا رها نمی کنند. صبح که از خواب بیدار شدم خوابم را برای همسرم تعریف کردم او گفت: گوسفندی را که برای علی اکبر نذر کرده ای به حرم امام رضا(ع) ببر، گفتم: باشد سه روز دیگر که خودش آمد با هم می رویم و نذرش را ادا می کنیم. اما روز بعد خبر شهادتش را برایمان آورند که ابتدا شکی به من وارد شد اما بعداً فهمیدم که این آرزوی خوذش بود که به جبهه برود و در راه آرمانهای اسلامی شهید شود، خیلی خوشحال شدم که به آرزویش رسیده و شهید شد. • اینگونه که همرزمان پسرم علی اکبر تعریف کرده اند در منطقه کامیاران کردستان بودند که بعد از برگشتن از یک عملیات قرار بود که افرادی و تعدادی از نیروها را که از روی یک پل به آن طرف پل هدایت کنند آنها مراقب اطراف بودند اما این را نمی دانستند که نیروهای کماندوی عراقی در زیر پل مخفی شده اند و وقتی به وسط پل می رسند کماندوهای عراقی بیرون می آیند و همه بچه ها را شهید می کنند که در این درگیری تیر مستقیم به قلب علی اکبر اصابت می کند و به درجه ی رفیع و والای شهادت نائل می آید. • همسرم علی اکبر در جبهه مسئولیت راننده آمبولانس را بر عهده داشتند اینگونه که همرزمانش تعریف می کنند ابتدا ایشان از ناحیه دست زخمی می شوند که به ایشان می گویند بگذارید دست شما را پانسمان کنیم که شهید در جواب می گوید فعلاً مجروحان زیادی است که حالشان از من وخیم تر می باشد. بعداً پانسمان می کنم که در همین حین آمبولانس ایشان مورد هدف قرار می گیرد و در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر به درجه رفیع والای شهادت نائل می گردد. • یکی از خاطراتی را که از فرزند شهیدم علی اکبر به یاد دارم این است که اولین دفعه ای که به جبهه اعزام شده بود با یکی از دوستانش بنام علی اصغر فرجی در یک حمله شرکت کرده بودند، امام مثل اینکه یک موقعیتی پیش آمده بود که بچه ها بین جنازه های عراقی گیر کرده بودند و نمی توانستند کاری بکنند. در هیمن حال و هوا بودند که ناگهان یک جنازه ی عراقی که خیلی وقت بود مرده و بدنش باد کرده بود مثل بادکنک جنازه اش باد کرده بود به هوا رفت و بعد به زمین خورد و متلاشی شد که علی اکبر و دوستش با دیدن این صحنه خیلی ترسیده بودند که وقتی از جبهه به مرخهصی آمده بود خیلی شک زده بود و تا مدتی نمی توانست درست حرف بزند که به مرور زمان حالش بهبود یافت و راهی جبهه گردید.[۱]