شهید علی محمد زواری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
علی محمد زواری
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد تربت جام
شهادت ۱۳۶۳/۱۲/۲۲
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق


خاطرات

  • در دوران کودکی علی محمد می خواست به ما نماز یاد بدهد . بعد از نماز مغرب و عشا من و علی محمد و آقای رضوی نژاد سه نفری به بالای پشت بام رفتیم . یکی از همسایه ها ما را دیده بود و به کمیته گزارش داده بود که دو، سه نفر نمی دانم روی پشت بام با هم چه کار می کنند . ما را گرفتند و پرسیدند این جا چه کار می کنید گفتیم : علی محمد دارد به ما نماز یاد می دهد .
  • علی محمد رفته بود با تانکر از روستا آب بیاورد . در حین برگشتن یک شیب و سرازیری تندی بود که باید خیلی آرام و یواش با تراکتور می آمد . فکر می کنم تراکتور از دنده خارج شده بود . که علی محمد و راننده خودشان را از تراکتور پایین انداختند و تراکتور و تانکر با هم به دره رفته بودند .
  • هنگامی که من و علی محمد و رضا برزین می خواستیم به جبهه برویم، به خاطر سن کمی که داشتم ما را قبول نمی کردند و گفتند دو سال بعد بیایید . ما متولد چهل و هشت بودیم و رفتیم شناسنامه هایمان را دست کاری کردیم و سنمان را متولد چهل و شش کردیم . دفعه ی بعدی که برای اعزام به جبهه رفتیم ما را قبول کردند و هر سه عازم جبهه شدیم .
  • دوستانش نقل می کنند زمانی که جنگ شدت گرفت، یک روز ظهر، علی محمد تیربار مجید را که مجروح شده بود گرفت و به سمت دشمن تیراندازی کرد . هر چه به او گفتم علی تو مسئولیت حمل مجروح را داری ولی توجه نکرد . دشمن نقطه ای را که او در حال تیراندازی بود هدف می گیرد و گلوله ی خمپاره ای شلیک می کند . به طوری که یک چفیه اش داخل شکمش می رود و به شهادت می رسد .
  • آخرین باری که به مرخصی آمده بود، یک شب با هم برای نگهبانی به مسجد روستا رفته بودیم . علی محمد می گفت : این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . چهره اش نورانی و آرام شده بود . گویی با خدا قرار گذاشته بود و مرا به رفتن جبهه تشویق می کرد و می گفت باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم .
  • یک شب به علی محمد گفتم، دلم برای روستا تنگ شده . مادرم نیز از دنیا رفته بود . علی محمد مرا دلداری داد و گفت : خدا بزرگ است، نگران نباش . تا خدا و دوازده امام علیه السلام را داری وحشت را به خود راه نده . بمان شب خواب مادرم را دیدم . صبح که بیدار شدم، علی محمد گفت : من که شهید می شوم . ان شاءالله دفعه ی بعد با برادرم به جبهه بیایی .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا