کد شهید: 6128136 تاریخ تولد : نام : علیمحمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : مسعودیانسعداباد تاریخ شهادت : 1361/04/27 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا خاطرات توکل به خداوند موضوع توکل به خداوند راوی علی محمد مسعودیان متن کامل خاطره
گلوله ها همچنان بدون وقفه سفیر کشان از بالای سرمان می گذشتند و سکوت سنگین نیمه شب را درهم می شکستند و هر چند دقیقه گلوله های مزدوران زوزه کشان بر در و دیوار نیمه مخروبه شهر فرود می آمد و خانه ای دیگر را به آتش می کشید و... روزها هم عدّه ای از برادران تا نزدیکی مزدوران بعثی می رفتند و به آنها ضرباتی می زدند و برمی گشتند و عده ای دیگر از برادران برای کندن کانال بطرف رودخانه می رفتند چند روز و شب به همین منوال گذشت تا اینکه روز 24 اسفند 59 ، دو روز قبل از عملیات فرا رسید در آن روز برای کندن سنگر بهداری و انبار مهمات به کانال اصلی رفتیم حدود ده نفر بودیم که از سمت چپ جبهه بایستی خودمان را پشت سر عراقی ها می رساندیم و برنامه را هماهنگ کرده و با احتیاط شروع به پیشروی کردیم زیر لب زمزمه می کردیم خدایا بارالها تو خود حافظمان باش. جلوتر رفتیم هر آن به دشمن نزدیکتر می شدیم نفس ها را در سینه حبس کرده و آن قدر جلو رفتیم تا اینکه توپ و تانک های دشمن را جلوی رویمان حس کردیم تمام نفرات عراقی ها راهم زیر نظر گرفتیم و با اینکه درست در چند قدمی آنها بودیم اصلاً متوجه ما نبودند و ما را نمی دیدند به مصداق آیه (صم بکم عمی فهم لایرجعون) مزدوران آنچنان در خواب غفلت بودند و هیچ چیز را نمی دیدند در همین حال بود که به یاد خوابی که برادر فرمانده عملیات دیده بود افتادم که می گفت: در خواب دیدم امام خمینی اسلحه تیربار ژ-3 ای به دست گرفته و به طرف عراقی ها می دوید آنقدر به آنان نزدیک شد که همه تعجب کردیم به امام گفتم: دراز بکشید دراز بکشید کفار بعثی شما را می بینند امّا امام همچنان آرام آرام به طرف جلو گام برمی داشتند و می گفتند: اینان هیچ چیز نمی فهمند نمی بینند و نمی شنوند و راستی آنچنان کر و کور بودند که ما در پنجاه متری پشت سرشان در یک کانال که حتما می بایستی سینه خیز می رفتیم نشسته و سنگر می کندیم نمی دیدند. عملیات آن روز که عملیات حضرت مهدی (عج) نامگذاری شده بود از سه طرف بایستی انجام می گرفت و در آن عملیات 150 نفر شرکت داشتند که شصت نفر عملیات اصلی را به عهده داشتند من در یک گروه 30 نفری بودم گروه ما حمله سمت چپ را به عهده داشت و فرمانده این گروه برادر شهید دیده ور بود روز 25 اسفند 59 هنگامیکه آفتاب جهان تاب می رفت تا روشنی اش را در افق دور دست به غروب بسپارد در یک جمع 30 نفری که همه یاوران خمینی بودیم برادر شهید دیده ور نقشه حمله را تشریح کرد خورشید رنگ سرخ خود را به سیاهی شب سپرده بود اذان مغرب گفته شد و نماز مغرب وعشاء را به جماعت خواندیم و برای پیروزی اسلام و مسلمین دعا کردیم بعد از نماز طبق روال همیشگی برادر شهید دیده ور نهج البلاغه آورد و خطبه های 65 و 124 را برای ما قرائت کرد و توضیح داد سحرگاهان ساعت 2/5 همه بیدار شدیم و غسل شهادت کردیم و نماز شب بجا آوردیم این آئین محمدی را چنان با شوق و هیجان می خواندیم که روح از جسممان خارج شد و با عشقی پاک بدرگاه خدایمان راز و نیاز می کردیم اذان صبح گفته شد همگی نماز صبح را به جماعت خواندیم و از خدای متعال طلب مغفرت کردیم. خدایا اگر روزی ما نتوانستیم به فرامین تو گردن نهیم اینک که در راه تو به جهاد ایستاده ایم ما را عفو کن. ساعت5/45 دقیقه همه با تجهیزات کامل آماده حرکت شدیم کوله پشتی بر پشت خشابها و حمایل بر فانسقه و تفنگها بر دوش و ساعت شش با نام اللّه حرکت کردیم ساعت هفت بود که به دهکده ای در مسیر رسیدیم بعد از چند دقیقه استراحت به داخل کانال رفته و از آنجا به طرف مزدوران عراقی حرکت کردیم تا جایی که امکان داشت دولا دولا می رفتیم و بقیه راه را حالت سینه خیز کردیم تا اینکه به نزدیکیهای مزدوران رسیدیم که ناگاه مزدوران بعثی موضع ما را تشخیص داده و کانال را به رگبار بی امان انواع سلاحهای مرگبار روسی و آمریکایی گرفتند موضع ما را تشخیص داده بودند و دائم با سلاحهای مرگبار ما را نشانه می رفتند در آن کانال چهارتن از برادرانمان شهادت را در آغوش گرفتند در حدود صدوپنجاه متری آنان بودیم که دستور حمله داده شد الله اکبر اللّه اکبر دیگر خود را نمی شناختیم و به فرموده حضرت علی (ع) کاسه سر خود را به خدا سپرده و جلو می رفتیم خدایا برادرانمان در کنارمان هدف قرار می گرفتند و به لقاءاللّه می پیوستند و ما با به جریان افتادن خون هر کدامشان رسالت سنگین تری بر دوشمان احساس می کردیم اکنون به کانال اول عراقی ها رسیده بودیم شدت آتش از دو طرف به اوج رسیده بود که ناگهان فرمانده ما با آتش سنگین دشمن به شهادت رسید. با دیدن این صحنه روحیه خود را از دست نداده بلکه پرشورتر از پیش می رفتیم مزدوران عراقی که از سلحشوری برادران رزمنده به تنگ آمده بودند با دیدن لشکر اسلام پا به فرار گذاشتند اما دیگر دیر شده بود چون در لحظاتی فرار می کردند که ما در دو یا سه متری آنان بودیم و آنها را یکی پس از دیگری به جهنم می فرستادیم و همچنان پیش می رفتیم و کفار بعثی و تجهیزاتشان را به اسارت و غنیمت می گرفتیم آنها با آخرین توانشان در آخرین سنگر یعنی در کانالهای سایت آخر رگبار مسلسل و سلاحهای دیگرشان لحظه ای قطع نمی شد ولی ما سربازان اسلام با نیروی اللّه مصمم تر برای نابودی کفر پیش می رفتیم و در آن هنگام که حدود 800 الی 900 متری در کانال های کنده شده مزدوران پیشروی کرده بودیم پیروزی اسلام بر کفر را به همدیگر تبریک می گفتیم همچنان به پیشروی ادامه می دادیم که ناگهان گلوله خمپاره ای در دو متری پشت سرمان با صدای مهیبی منفجر شده چند لحظه هیچ نفهمیدم و وقتی چشمانم را باز کردم گوشهایم سنگین شده بود در پاهایم گرمی خاصی را احساس می کردم و خون چنان با فشار فوران می کرد که در عرض چند لحظه تمام لباسم غرق در خون شد با تکبیر های بلند دو باند از کوله پشتی ام بیرون آورده و زخم را محکم بستم بعد تجهیزات را از خود جدا کردم و حدود چند متر سینه خیز به عقب خزیدم سرم گیج می رفت حالت تهوع به من دست داده بود چشمانم سیاهی می رفت و دیگر هیچ نفهمیدم بعد لحظاتی که در حال به هوش آمدن بودم در آن حالت اغماء اسبان سفید و سواران سفید پوشی را دیدم که دستشان پرچم سبز لا اله الااللّه بود و از بالای سر من می گذشتند و به طرف دشمن هجوم می بردند صحنه چند لحظه ای ادامه داشت و بعد سواران ناپدید شدند و برادران را دیدم که با شهامت و شجاعت همچنان پیش می رفتند و من با تکبیرهای پی در پی از امدادگران کمک می طلبیدم اما چون جلوتر از بقیه بودم دیر رسیدند برادران امدادگر مرا روی دوش خود گذاشتند و چند متر به عقب بردند در این حین به یاد سه برادر دیگر افتادم و داد کشیدم مرا زمین بگذارید مرا زمین بگذارید و سراغ برادران دیگر بروید با اصرار زیاد مرا به زمین گذاشتند و باز بی هوش شدم لحظاتی که داشتم به خود می آمدم باز مجدداً همان صحنه ها بود همان اسبان سفید و سوارکاران سفید پوش و علم سبز لااله الاالله مدّتی بعد برادر دیگری را بلند کردند و به عقب صحنه برگشتیم در طول زمانی که مرا به کانالهای اوّل منتقل می کردند چندین بار بیهوش شدم و هر بار همان صحنه ها برایم هویدا شد اسبان سفید و سواران سفید پوش. [۱]