شهید عیسی سکندری

کد شهید: 6408119 تاریخ تولد : نام : عیسی‌ محل تولد : فردوس نام خانوادگی : سکندری‌ تاریخ شهادت : 1364/11/21 نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌اکبر

خاطرات

بعد از شهادت عیسی در فصل پائیز که آشکارا با چشم خودم در حالی که کاملا هوشیار و بیدار بودم و حواسم سر جایش بود دیدم عیسی آمده خانه ی ما در حالی که آستین هایش را بالا زده بود تا آرنج و یک بقچه به سر دستانش گرفته و آن شال یا بقچه یا بقچه را که در دستش بود کف خانه گذاشت و هیچ هم نگفت و دیدم آستین هایش را بالا کشیده است بعد هم از خانه بیرون رفته و غیب شد در صورتی که من دنبالش به اتاق دیگر و داخل حیاط منزلمان رفتم که شاید او را ببینم ولی او را ندیدم.

یک بار قبل از آخرین اعزام عیسی به جبهه به منزلشان رفتم برای خبر گیری از ایشان و خانواده اش دم درب منزل صدا زدم آقا عیسی ایشان گفت: بفرمائید منتها با حالت غمناک من هم با کمی تاخیر وارد شدم دیدم ایشان در کنار دیوار نشسته در حالیکه رو به قبله و زانوهایش را در بغل گرفته و سرش هم روی دستها و زانوهایش و خیلی ناراحت است پرسید آقا عیسی چرا ناراحتی؟ ایشان در پاسخ من گفت: چه طور ناراحت نباشم هر چه به بسیج می روم مرا قبول نمی کنند که به جبهه بروم من گفتم: آقا عیسی شما که دو سه مرتبه رفته اید به جبهه چنین چیزی که گریه و ناراحتی نمی خواهد بعد شهید گفت: من اصلا دلم می خواهد این سری مرا به جبهه ببرند بعد از سه روز دیگر که دوباره رفتم از ایشان و خانواده خبری بگیرم وقتی که دم درب عیسی را صدا زدم دیدم خیلی خوشحال و دهن پرخنده و شاد آمد و جوابم را داد من گفتم امروز سر حالی ؟ گفت: خوشحالم که امروز به بسیج رفتم و اسمم را نوشتند که این سری را جبهه ببرند از خوشحالی زیاد مانند کسی که می خواهد بر قصد به هوا جست و به دور خود می چرخید. به یاد دارم شب قبل از آخرین رفتن به جبهه تا نزدیکی ها ی صبح بیدار ماند و داخل صحن حیاطمان را که خاکی بود موزایک کردند بخاطر این که گفتند : اگر این دفعه شهید شدم هنگامی که مردم به خانه مان آمدند شما از این سر و وضع حیاط خجالت نکشید .

روزی به اداره ای مراجعه کردم داخل اداره که شدم یکی از کارمندان اداره گفت: شما مادر شهید سکندری هستید ؟ گفتم : بله. دیدم اشکهایش سرازیر شد پرسیدم چرا حاج آقا شما گریه می کنید در حالی که سرش را تکان می داد گفت عیسی بنای ما بود وقتی که رفتم ساختمان را از او تحویل بگیرم خودش دستمال را برداشته و لب طاقچه ها را دستمال می کشید و تمیز می کرد آنقدر در کارش دقیق و منظم بود . خمیرها را سر تنور برده بودم تا نان بپزم که دیدم عیسی نیست به درب خانه ی ارباب رفتم به زن ارباب گفتم: عیسی کجاست؟ گفت: عیسی که سر تنور بود نگاه کردم سر تنور را دیدم بچه وسط تنور افتاده و نشسته است و یک تکه نان هم دستش است جیغی کشیدم این بچه را از توی تنور برداشتم خدا وکیلی یک تکه آتش فضله گوسفندی به پاشنه ی پای بچه چسبیده بود و اندازه یک سر سوزن هم بچه آزار ندیده بود واقعا مثل معجزه بود.

یک شب خواب دیدم ماه دور آسمان گردش می کند در همین لحظه دیدم یکی صدا می زند مریم! گفتم: بله. می گفت دامنت را بگیر که ماه می خواهد بیفتد توی دامن شما دامنم را گرفتم و نصف ماه افتاد توی دامنم همین طور توی خانه راه می رفتم و ماه توی دامنم بود همان طور که می دویدم از خواب بیدار شدم در آن زمان عیسی را چهار ماهه حامله بودم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۷ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۴:۴۷